سلام
من یه مشکلی دارم که واقعا داغونم کرده دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم .
من 10 ساله ازدواج کردم تو همون دوران عقد با همسرم مشکل پیدا کردیم عصبی و بد دهن بود خیلی ، به هر حال عروسی کردیم و تا دو سال بعد از شروع زندگی به خاطر رفتار بدش من میخواستم جدا بشم ولی اطرافیان نذاشتن همسرم اصرار داشت بچه دار بشیم ولی من راضی نبودم میگفتم تا اخلاقتو درست نکنی من بچه نمیخوام .
بعد از سه سال خودم راضی شدم اقدام کردیم و بعد متوجه شدیم همسرم مشکل داره به چند تا دکتر مراجعه کردیم و همسرم تحت درمان بود در این حین بود که من دیگه علاقمو واسه بچه دار شدن از دست دادم دیگه دوست نداشتم بچه دار بشم .
از راحتی و آزادی که داشتم لذت میبردم نمیخواستم برم زیر بار مسئولیت بچه و از اینکه برامون مشکل پیش اومده بود خوشحال بودم و چون دکتر امید چندانی نداده بود فکر میکردم مشکل شوهرم حل نمیشه ولی من باردار شدم و شوکه شدم اولش گریه میکردم خیلی ناراحت بودم .
تو دوران بارداری خیلی اذیت شدم ویار خیلی شدید داشتم دائم زیر سرم بودم بعد از 4 ماه که ویارم تموم شد افسردگی و بیقراری شدید اومد سراغم طوری که فقط میگفتم من این بچه رو نمیخوامش آزادی و راحتیمو ازم میگیره حالم خیلی بد بود .
خلاصه اینکه توی 7 ماهگی بچه توی 7 ماهگی تو شکمم مرد و حاملگی ختم شد همون موقع با خودم عهد کردم دیگه بچه دار نشم حتی اگه به قیمت جدایی تموم بشه الان 4 سال گذشته و همسرم سر مسئله ی بچه اشکمو در آورده منم هیچ جوری زیر بار نمیرم بعد از اون تجربه ی بارداری دیگه وحشت دارم از بچه دارشدن.
 الان خیلی سردرگمم اصلا نمیتونم تصمیم بگیرم از طرفی همسرم بچه میخواد منم نمیتونم با خودخواهی اونو از این خواسته محرومش کنم از طرفی هم خودم کوچکترین علاقه ای به بچه ندارم و نمیتونم زیر بارش برم پس راهی نمیمونه جز جدایی که اونم با روحیه ای که دارم فکر نکنم تاب این مسئله رو بیارم پس من چیکار باید بکنم ؟
صبح ها که از خواب بیدار میشم آرزوی مرگ میکنم؟ آخه چرا من اینجوریم ؟ چرا مثل بقیه ی زنها غریزه ی مادری ندارم؟ خیلی خودمو سرزنش میکنم اعتماد به نفسمو از دست دادم دیگه امیدی ندارم .
لطفا راهنماییم کنید