سلام

خسته شدم بخدا، آخه من چه گناهی کردم که بچه ی یه مادر بی عاطفه شدم؟ مامان من شاید تو کل سال فقط یه بار منو ببوسه اونم شاید، تا من میخوام بوسش میکنم میگه ایییش بدم میاد ، تا برادر زاده هاشو میبینه سر تا پاشونو خیس میکنه از بس میبوسه . حالم ازش بهم میخوره مثلا منو بعد دو تا بچه ی سقط شده و بعد از کلی نذر به دنیا آورده... کاش منم مثل اونا میمردم از دستش راحت شم،  نمیدونید من چه زجری میکشم هر روز ؟ یادم نمیاد یه بار گفته باشه من دوستت دارم، یه بار بغلم کنه یه بار فقط یه بار از خوبیام بگه .

روزی چند بار با 5 تا خواهراش حرف میزنه کلی از من بد میگه، چند شب پیش مهمون اومد خونمون کلی جلو اونا گفت این بده این فلانه این بهمانه، جلوی کی؟ جلوی کسی که دخترش دو سال پیش از دوست پسرش حامله شد ولی یکبارم پیش مامانم بد دخترشو نگفت!

من از بس استرس داشتم تا 12 سالگیم شب ادراری داشتم هر شب، هر روز صبحم همش فحشم میداد خودش معلمه اون موقع یه تحقیق داشت برای دانشگاهش در مورد شب ادراری که فهمید علت برمیگرد به تنش های روانی گفت من که انقد خوبم تو چرا شب ادراری داری؟!

ازش راضی نیستم، تو دوران مدرسه یکبار نگفت مشکل داری یا نداری ؟ همش میگرن داشت میخوابید، من بدبخت میموندم و با خواهر کوچکتر از خودم که غذا رو گرم میکردم به اونم میدادم پدرمم بخاطر ساخت خونه اون سال ها بیشتر شمال میرفت .

بخدا همیشه شاگرد باهوش و ممتازی بودم، میگفتم مامان املا میگی بهم؟ میگف خودت از روش بنویس! من وقت ندارم! اینهمه میگن مادر تکرارنشدنیه مهربون ترینه من چیزی ندیدم... مامانم یکبار منو دعا نکرده همش نفرینم میکنه میگه ان شاء الله بدبخت شی ان شاء الله به درد من دچار بشی تو .

همه جا منو خوار و ذلیل کرده طوری که همه هر چی بخوان بهم میگن... کافیه راجع به فامیلاش حرف بزنم تا دو روز فحش میده و غر میزنه و نفرین میکنه اونوقت اونا از من یه چیزی میگن با اونا میخنده میگه راست میگین . از مامانم متنفرممممم، نمیگذرم ازش، زندگیمو به کامم تلخ کرده .

هر وقت میبینم یکی مامانشو خیلی دوست داره یا میگه مامانم خیلی مهربونه حسرت میخورم . من که تا الان هیچ مهر و محبتی ندیدم . تا زمانی که تو خونه کار کنم باهام خوبه اما تا کار نکنم شروع میکنه داد و بیداد

چیکار کنم که خلاص شم از این شرایط افتضاح؟