سلام

دختری هستم حدود 24 ساله، نزدیک به 2 ساله ازدواج کردم. همسرم با عشق اومد سراغم، چند سال اومد و رفت تا بالاخره به وصالم رسید. من 2 تا خواهر دارم ، احساس خودم اینه که مادرم و پدرم اونا را بیشتر از من دوست دارن.

دلایل قوی دارم که اینجا جاش نیست مطرح بشه چون موضوع بحثم چیز دیگه ایه، من گاهی که دلم از این موضوع می گرفت پیش شوهرم درد و دل میکردم اون تو یکسال اول زندگی مون اهل طعنه زدن نبود بنابراین همیشه سنگ صبور حرفام بود.

اما الان چند ماهه عوض شده تا میخوام کمی از تنهایی هام بگم و اینکه وقت بیشتری واسم بذاره میگه تو برو اخلاقتا عوض کن که همه از تو بدشون نیاد.

تو حتی مامان و بابات دوست ندارن چه توقعی از بقیه داری... ؟ من تنها اخلاقی که دارم و از نظر شوهرم بده اینه که زیر بار حرف زور نمی رم و نمی ذارم ازم سوء استفاده بشه، وقتی بهم تیکه میندازن جوابشونا میدم، شوهرم میگه باید همیشه سکوت کنی.واقعا درستش اینه؟ اونقدر خوردم میکنه که از ته دل آرزوی مرگم را میکنم.

از صبح تا شب بیرونه فقط واسه شام و ناهار میاد خونه. احساس میکنم ازم خسته شده، چیکار کنم که بازم مثل گذشته تکیه گاهم باشه نه سوهان روحم ؟