سلام

راستش خیلی دو دلم که سوالمو بپرسم یا نه ؟ یه سال پیش زن عموم منو برای پسرش خواستگاری کرد . تقریبا بعلت ارتباط بسیار صمیمی مادرامون همه فکر میکردن ما دو تا قراره با هم ازدواج کنیم پس کسی هم از اقوام پا پیش نمیذاشت برای خواستگاری چون از نظر اکثرشون ما مال هم بودیم...

راستش من از وقتی به سن تکلیف رسیدم خیلی کم با پسرا حرف میزدم آدم مذهبی نبودم ها اتفاقا یه بمب انرژی تو فامیل محسوب میشم که خیلی هم اعتماد بنفسم بالاست ولی بشدت به اخلاقیات پایبند .

اگه با بقیه افراد نامحرم فامیل یه سلام علیکی بود با پسر عموم همونم نبود اصلا نگاش نمیکردم اونم همین طور ... بیشتر شرم و حیا بود .البته با داداشش که دو سالی ازم کوچکتره خیلی جورم ... و اونم شدیدا مغروره و برعکس خانوادش زیاد خونمون نمی اومد.

البته یکی دو بار متوجه شدم که مادرش بهش اجازه نداده که بیاد. خلاصه من فکر کردم که خب حتما علاقه ای نداره  که اینجوری سرده ... ولی یه سری رفتارا میکرد که باعث میشد شک کنم مثلا وانمود میکرد اصلا منو نمیبینه ولی من متوجه میشدم داره از تو آینه نگاه میکنه یا وقتی حواسم نیس زل زده بهم یا اینکه میفهمیدم که کلا داره به حرفام گوش میکنه چون همون بحث منو دقیق ادامه میداد ولی اکثرا ارتباط چشمی بود ...

ولی آخرش مامانم به زن عموم جواب منفی داد و زن عموم امسال دوباره پیشنهادش رو مطرح کرد که این بار خودم نخواستم... چون مامانم شدیدا مخالفه و میگه اگه دلش باهات بود بیشتر خودشو میچسبوند....

و اینکه برادرم از عمه ام شنیده که با یکی از دخترای فامیل در ارتباط بوده و این قضیه رو هم یکی از دوستای مشترک  داداشم و اون میدونه و به برادرم هم  گفته مادرمم این قضیه رو میدونه ولی فکر نکنم خانوادش بدونن...

این دختر هم چند ماه پیش با پسر عمه ش ازدواج کرد و انگار همه چی خوبه... و جالبه که الآن دوباره رفت و آمد پسر عموم به خونه مون زیاد شده خیلی زیاد ، اکثرا هم با برادرم هس همه جا. راستش دانشجو یه رشته خیلی خوبه و مطمئنم درسش تموم بشه وضعش عالی میشه کیس خوبی میشه ولی دوست ندارم با کسی ازدواج کنم که بهم علاقه ای نداره و دلش با کس دیگه ای بوده .

چون تو فامیل همچین مواردی رو دیدم که اصلا زندگی خوبی ندارن و فقط همو تحمل میکنن... از طرفی هر وقت میخوام قیدشو بزنم یاد نگاهای معنی دارمون میوفتم دوباره دچار تردید میشم...

و عموم چند باری رفته پیش مادر بزرگم که اون بیاد و مامان بابا رو قانع کنه اما اونم نیومد با اینکه همه دوس دارن این وصلت سر بگیره ولی چون پدرم فرزند ارشده خیلی جذبه داره همه اقوام و حتی خواهر برادرمم میترسن از بابام و اتفاقا من خیلیم باهاش صمیمیم...

اینجا مخالفت پدرم فقط بخاطر نظر منه و البته تا حدودی مادرم ... اما رفت و آمد های اخیر پسر عموم و مشارکت زیادش با برادرم داره کم کم نظر مادرمو عوض میکنه... من واقعا نمیدونم چیکار کنم؟ بهش جواب مثبت بدم ندم ؟ قیدشو بزنم نزنم ؟