سلام دوستان
من و یکی از اقوام همو دوست داریم و در آینده ای نزدیک ازدواج میکنیم به امید خدا .
ما هر دو با نقاط قوت و نقاط ضعف خودمون کنار اومدیم و مشکل خاصی نداریم خدا رو شکر . ایشون تو 8 ماهگی پدرشونو از دست دادن و مادرشون با وجود 4 بچه با سختی ها و دشواری های زیادی بزرگشون کرده، ایشونم خیلی خانوادشو دوست داره و ازشون حمایت میکنه با اینکه فرزند آخره .
من اصرار زیادی داشتم که ایشون رابطه ما رو فعلا با خانوادش درمیون نذاره و بذاره 2 یا 3 ماه به ازدواج بهشون بگه که گوش نکرد و درمیون گذاشت...
علتشم اینه که خب چون فامیلیم و هم همسایه مادر بزرگم هستن و زیاد میبینمشون خیلی معذب میشم و واقعا از خجالت آب میشم و حتی سلام علیک باهاشونم برام سخته، کلا آدمی هستم که عادت ندارم برم جلوی کسی یا وقتی حواسش نیست برم مقابلش سلام علیک کنم حتما طرف مقابل منو ببینه سلام علیک میکنم

این مقدمه ای بود برای شرح مشکل و طلب کمک از دوستان:
مشکل اصلی من با خواهر ایشونه، خواهر بزرگشون تا الان هر وقت منو دیده رفته پشت سرم به ایشون کلی بد و دروغ گفته!
یک نمونه از گفته ها: روز عقد دختر خالم که دختر عموی ایشون میشه، من اصلا داخل خونه نبودم و همش بیرون بودم و عکس میگرفتم با کسی هم برخورد نداشتم رفته به داداشش گفته با یکی از فامیلامون دعوا کرده!
یا عید برای تسلیت اومدن خونه مادربزرگم، من و خالم و داییم جلوی در ایستادیم و باهاشون روبوسی کردیم حتی با خواهرش... بعد به داداشش گفته تا ما رو دید رفت تو اتاق اصلا سلام علیک نکرد!
به خدا همش دروغه، ایشون از من پرسید منم گفتم حقیقت نداره و اگه مایلی میتونی از هر کس دیگه بپرسی چون من برای حرفام شاهد دارم اما خواهرت نه!
کلا هم تو سلام علیک باهاشون سختمه خجالت میکشم ولی به داداشش گفته خیلی خودشو میگیره
البته من طوریم که صمیمی ترین دوستانم تو برخورد اول فکر کردن من مغرورم و خودمو میگیرم اما بعدا واقعا عاشق اخلاق و شخصیتم شدن
از لحاظ فرهنگی خانواده من خیلی بالاتره و پدر و مادرم تحصیل کرده ن، من تو خانواده و اقوام نزدیک تا حالا همچین چیزی ندیدم چه خاله هام چه مامانم چه خواهرشوهراشون هیچکدومشون این اخلاق افتضاح رو ندارن
تاسوعا و عاشورا رفتیم شمال اونجا همو دیدیم خواستم برم احوالپرسی که روشو برگردوند و سر به ندیدن زد منم دیگه سراغش نرفتم تا یه جا موقع پخش خرما سلام دادم
رفته به داداشش گفته خیلی افاده ایه و ... داداشش دیگه نگفت چی گفته گفت مهم نیس بیخیال ( من به ایشون گفتم خواهرت خیلی باهام سرده گفت یکم اخلاقش اینطوریه) .
نمیدونم علتش چیه که هیچی به خواهرش نمیگه؟ من که نمیگم بی احترامی کنه بگه پشت سرم نگه یا حداقل بگه حرفاش دروغه فکر کنم دلش نمیاد به خواهرش چیزی بگه... بدگوییاش زیاده اما ایشون یکم شک میکنه که تا با خودم حرف میزنه فوری نظرش برمیگرده و حرفامو قبول میکنه
منم گفتم اگه اینطوره من نمیتونم کنار بیام الان که ازدواج نکردیم این وضعه همه رو دروغ میگه وای به حال بعد ازدواج که گفت نه نمیذارم مشکلی پیش بیاد من اگه قرار بود حرفای خواهرمو باور کنم، خیلی وقت بود رابطه رو تموم کرده بودم!
فقط هم این خواهرش اینطوریه، اون یکی خواهرش بعد از مدت ها منو دید سلام علیک کردیم سرمو انداختم پایین به داداشش گفته بود بگو با ما راحت باشه خجالت نکشه بعد گفته بود خیلی خوشگله دوباره به من پیام داد و حال و احوال کرد، مامانشم خیلی خودمو و خانوادمو تحویل میگیره اما این خواهرش...
راستی داداش بزرگشون پارسال خواستن ازدواج کنن و خیلی همو میخواستن بدگویی های ایشون مانع ازدواجشون شد و کلا رابطشون رو بهم زدن
آقای نجفی میخوام برای خودم، به من بگین باید در برخورد با چنین آدمایی چیکار کنم؟ چیکار کنم که هم حرفمو بزنم هم بی احترامی نکنم، اصلا حتی ذره ای دوست ندارم رابطه شو با خواهرش قطع کنم اما با این وضع انگار باید خودم رفت و آمد نکنم .
کمکم کنین خواهشا:(