سلام

من یه بدبختم که توی خانواده بی فکر بدنیا اومدم ، 29 سالمه ، مجردم و یه خواهر کوچکتر دارم که با اصرار خودش با یه پسر که هیچی نداشت ازدواج کرد در طی سه ماه رفت سر خونه زندگیش.

الان هم سه ماهه حامله اس . مشکلم اینه که من با این هشت ساله حرف نمیزنم چون حیفه که اسم خواهر رو روی این بذارم .این خانم بعد از ازدواج داداشم و اومدن زن دادش به کل منی که خواهرش باشم رو فراموش کرد .

و رفت سمت زن داداش. و همه گشت و گذاراش با اون شد و در هیج جا به من محل نمی ذاشت . قرار بود با یه پسر که دوست پسرش هم بود ازدواج کنه ولی پسره خاستگاریش نیومد . اینم از سر لج بازی یا نمیدونم دلیلش چی بوده ازدواج کرد با یکی که حتی نون شب هم نداشت بخوره .

فقط دنبال این بود یه اسم شوهر روش باشه ، حتی مراسم ازدواجش هم با خرج خودش بوده . با اینا من کاری ندارم نوش جونش .

اما چون نه از من اجازه گرفت نه من در طول زندگیش براش اهمیت داشتم کلا حرف نمیزنیم . الان هم که حامله است کل نظر ها رو جلب خودش کرده و من تنهای تنها موندم . هر جا میرم تنهام . چون شوهر ندارم هیشکی محل نمیذاره بهم .

به خدا شکایت کردم که چرا اینا برای من اتفاق می افته ؟ من دختر سرزنده ای بودم اهل کار و درس بودم خاستگارم داشتم ولی مناسب نبودن ، من لیسانس دارم نمیتونم با ادم بی سواد کنار بیام .

ولی الان به جایی رسیدم که میگم تا سال بعد ازدواج نکنم خودمو راحت میکنم یا هر کی اومد حتی هیچی ام نداشت میرم ، فقط بخاطر خانواده بی فکرم که مدام با نگاه ها و رفتارا اذیتم میکنن .

اینقدر روز عاشورا اذیت شدم که عزای امام حسین هم نرفتم . خدا منو ببخشه و کمکم کنه


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان