سلام

من و همسرم عاشق همیم. زندگی خیلی خیلی خوبی داریم. کاملا با هم هماهنگ هستیم از هر نظر. توی زندگی دو نفرمون هیچ مشکلی وجود نداره. ولی با خونوادش اختلاف فرهنگی داریم. قبل از ازدواج، چون همسرم رو میشناختم و میدونستم مرد زندگیه و تمام ویژگیهای مورد نظر من رو داره، اصلا به این موضوع توجه نکردم، حتی وقتی پدر و مادرم بهم در این زمینه هشدار دادن ...

موضوع اینه که من توی شهر بزرگ شدم و خونوادم هم همینطور. پدر و مادرم تحصیلات دانشگاهی دارن. ولی پدر و مادر همسرم روستایی هستن و تحصیلات ابتدایی دارن.

ادمای خوبی هستن، فقط با ما فرق دارن. و وقتی ازدواج میکنی، فقط با خود طرف ازدواج نمیکنی. اصطلاحا با خونواده ی طرف هم ازدواج میکنی! جدیدا که دوباره خونوادش رو دیدم خیلی حالم بده و همش خودمو سرزنش میکنم که چرا به حرف خونوادم گوش نکردم ...

خونواده من عادت ندارن زیاد برن مهمونی و رفت و آمد کنن. ولی خونواده اونا مدام در حال رفت و آمدن و شلوغی و دیدن همدیگه. خونواده من اصلا عادت ندارن شب برن جایی بمونن. ولی خونواده اونا هر بار که مهمونی میرن چند شب و روز میمونن و هی باید ازشون پذیرایی بشه توسط صاحبخونه.

خونواده من به هیچ وجه عادت ندارن سر زده جایی برن، ولی خونواده اینا گاهی این کارو میکنن. خونواده من تحت هیچ شرایط وقتی خودشون جایی میرن، به کسی نمیگن و کسی رو از جانب خودشون دعوت نمیکنن خونه ی میزبان! ولی اینا نه تنها گاهی سرزده میان،که حتی گاهی هم که قبلش خبر میدن یهو از در میان تو و میبینی چند نفر که اصلا خبر نداشتی معلوم نیس از کجا فهمیدن و همراهشون راه افتادن اومدن ! و خب اینو زشت میدونیم... و اینکه خب بالاخره صاحبخونه تدارک دیده ، برنامه ریزی کرده واسه یه تعداد مهمون... یهو چند نفر بهش اضافه میشه خیلی کار بدیه...

خونواده من عادت نکردن کسی رو به کاری مجبور کنن اگر راحت نیست، و منم عادت نکردم خودم یا بقیه رو تحت فشار بذارم. ولی اونا اصلا این موضوع رو متوجه نمیشن حتی وقتی باهاشون صحبت کردم!!!

مثلا پنج روز که اینجان گیر میدن به من که هر روز که ما خونه برادرشوهرت ناهار هستیم تو هم باید بیای. میگم من دوس دارم خونه خودم باشم. شما بیاین اینور من خوشحال میشم ولی خودم دوس ندارم بیام. میگن تو بی احترامی میکنی و فلان ... اصلا درک نمیکنن حرف من چیه !

میگن تو باید عوض بشی. گفتم خب من شخصیتم این شکلیه...خیلی مهمونی رو دوس ندارم. ایا خوبه منم بخوام که بقیه اطرافیانم عوض بشن! من وقتی خونه خودم نشستم و با کسی کاری ندارم گناهم چیه !

همسرم فوق العاده س و وقتی حضور داشته باشه مواظبم هست. نمیذاره کسی چیزی بهم بگه یا ناراحتم کنه. ولی وقتی اینا میان اینجا، من و خونوادش و فکر و فامیلش صبح تا شب تنها هستیم و مجبورم تنهایی باهاشون طرف شم.

حرف منم که اصلا "نمیفهمن" و یا نمیخوان که بفهمن... هر چند وقت یه بار یه حرفی میزنن که فرهنگ خونوادگی من اون حرفو زشت میدونه! منم ازار میبینم ولی هیچی نمیتونم بگم... در حالیکه همسرم اگه بود ازم دفاع میکرد یا بهشون تذکر میداد ...

سر همین من دوس ندارن تنها برم پیششون و میخوام فقط وقتی همسرم هست اونجا باشم!!! ولی اخرین بار که اینو گفتم مادر شوهرم بلند شد از خونه برادر شوهرم که خیلی نزدیکه اومد پیشم و بهم گفت باید بیایو رفتارت زشته و فلان ...

با اینکه هر بار زیر یک هفته میمونن، ولی من زجر میکشم و به اندازه ده سال برام میگذره چون نمیتونم رفتاراشونو تحمل کنم...

مثلا همین دیشب که دوباره مجبورم کردن تنها پیششون باشم، وقتی بچه یکی از فامیلا در حال شیطنت بود، مادرشوهرم بهم گفت بهتر نبود یه خواهر انقدی داشتی ؟ ( من تک فرزندم ) گفتم نمیدونم، الانشم مشکلی ندارم و از زندگیم راضیم. گفتن نه ادم باید خواهر برادر داشته باشه فلان. بعد جاریم برگشت گفت اره ادم همیشه میگه خدا هیچ میوه ای رو تک نذاره فلان... بعد نشستن توی جمع دو ساعت راجع به تک بودن و نبودن من حرف زدن...  در صورتی که اینو من شخصا زشت میدونم که راجع به زندگی یکی نظر بدیم و دخالت کنیم اونم توی جمع !

خیلی اذیت میشم و واقعا دلم نمیخواد هیچ گونه ارتباطی باهاشون داشته باشم. تنها دلیل ارتباطم باهاشون همسرمه که در نتیجه میخوام فقط وقتی اون هست منم برم.... ولی اذیتم میکنن هی بهم گیر میدن... نمیدونم باید چیکار کنم واقعا انقدر سختمه زندگی با این ادما که فکر میکنم اگه به گذشته برگردم هرگز با همسرم ازدواج نمیکنم حتی با وجود اینکه شک ندارم بهترین مرد روی زمین برای منه انقدر که کنار هم اروم و خوشحالیم .


موضوعات مرتبط :
تعامل با خانواده