سلام

تو بد برزخی گیر کردم... چه کار باید کرد ؟

موضوع اینه که نمیتونم قـلبم رو با منطقم قانع کنم! من از بچگی با ایشون (Zz) بزرگ شدم... بچگی  خیلی باهم نزدیک بودیم دست تو دست و ... ( 6/7 سال بیشتر نداشتیم خب بچه بودیم دیگه اونجوری نگاه نکنید لطفاً )

بچه بودیم خوش بودیم... روزگار دلخوشی های بچگی رو از ما گرفت و به جاش گذاشت روی سن و سالمون... دیگه ایشون برای خودش خانومی شده بود و ما هم آقایی ( الکی مثلا... ).

خلاصه دیگه یه حد و حدود هایی پر رنگ شده بود و ته تهش یه سلام و خدافظی... اینجوری ولی من خیلی دوسش داشتم! لامصب نمیتونستم بروز بدم! ( توی پرانتز اینو بهتون بگم که من یه آدم بســـیار بی باکی ام و اصلاً خجالت و اینا سرم نمیشه ! ولی در مورد شخص مذکور جواب نمیده یه جورایی باگ داره متاسفانه خخ ) اصن یه وضعی ... .

دیگه اینجوری بود... بعد اینکه غرور هم بود متاسفانه اونم از نوعِ پلانکتونی! یعنی چی بگم ناخودآگاهه میگفت جلو بری کشتمت! این مورد در مورد شخص شخیص مقابل هم صدق میکرد! هر چند خب اون دختره و باید هم اینجوری باشه!!

بعد اینو هم بگم من خیلی سر به سر این بنده خدا میذاشتم غیر مستقیما! یعنی یکی دو بار اشکش رو هم در اوردم حتی خخخخخ . شاید الان دارین با خودتون میگید عجب آدم عوضیه و دری وری میگید و  اینا... ولی اصلاً برام مهم نیستD:

میگن طرف اصلا معلوم نیست با خوش چند چنده ولی خب دیگه! الان اینجوریه فکر میکرد . فکر میکردند من از این خوشم نمیاد و باهاش لجم! ولی اینطور نبود من خیلی دوسش داشتم! نگاهش رو چشماش رو... من به اون محتاج نبودم! من به اون معتاد بودم ... .

( اینو بگم که اوایل  بعد چند سال نقل مکان کردند به یه شهر دیگه... و بعد اون سال 3/4 بار در سال فقط. ... که میدونید)
گذشت و گذشت تا اینکه دل و زدم به دریا و رفتیم شمال به اتفاق اونها... یه سفر فوق العاده که حکایت ها در موردش نوشتم که بماند D: و خیلی خوب بود و خیلی خوب کردم که رفتم! ( معمولاً مسافرت نمیرم ) .

من هم طبق معمول اولش خوشحال که قرار فلانی رو ببینم بعد مدت هااا و بعدش دپرس شدم که قراره بعدش تموم بشه و دیگه نبینمش تا مدت هااا...
قرار بود ما بریم مشهد بعد شمال , به اصرار برادر جان ( که 5 سال کوچکتر از اینجانب ( برادر جانِ ) که خیل هم با ایشون صمیمی هستند!) ایشون رو با خودمون بردیم مشهد ... خیلی خوب بودا یعنی یکی از بهترین سفرای عمرم بود! سواری ها دو نفره تو شهر بازی ... بگذریم . زود تموم شد... سرانجام به دیار خود بازگشتیم .

خیلی عطش عشق من پررنگ تر شده بود... من نمیدوستم واقعاً چه حسی نسبت بهش دارم! عایا این عشقه؟ عشق چیه؟ نمیدونستم چیه فقط میدونستم که در کنار اون حسی خیلی بهتری دارم... دنیا برای قشنگ تره... درک چنین چیزی برای یه جوون خیلی سنگینه! ولی دردمو هیچوقت نگفتم!

گاهی وقتا حتی دوست دارم بکشمش! از بس که روح و روانمو بهم میریزه! دیگه گفتم من نمیتونم باید یه کاری بکنم . رفتم شمارش رو برداشتم و بهش پیام دادم... دیگه یه مدت در ارتباط بودیم و ... تا اینکه گفت فلانی دوسم داری؟

من: جان؟ (دست و زبونم میلرزید خداا سر شااهده)

گفتم معلومه که دوست دارم جای خواهرم هستی  و اینا ( اینقده دوست داشتم خواهر داشته باشم نشد ) ...

دیگه گفتم بهش که چه حس عجیبی بهش دارم! همیشه فکر میکردم اون از من خوشش نمیاد یا حس منو نداره ولی بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم منو دوست داشتOo! خیلی ...

دیگه با هم بودیم ( مجازی ) و خیلی خوب بود میخواستم یه مدت بعد به مادرم بگم که با مادرش بگه که این رابطه رو رسمی کنیم.... تا این که من تو یکی از آزمایشا که برای غددم داشتم اتفاقی مشخص شد که بیماری دارم که متاسفانه درمان قطعی نداره و بعد چند سال احتمالاً زمین گیر میشیم و ... و در نهایت به ... میرم! یه چیزی شبیه اِم اِس .

بگذریم که چقدر اعصابم بهم ریخت و به گند کشیده شد اما کنار اومدم! ولی نمیخواستم کسی چیزی بدونه و دوست ندارم کسی بخاطر من زجر بکشه حتی خانوادم ! نمیخواستم اون هم اذیت بشه! بهمین خاطر تصمیم گرفتم که از زندگیش برم بیرون کم کم باهاش بد تا کردم .

باهاش سرد برخورد کرد بی توجهی کردم بی محلی کردم و ... متوجه شد که جایی تو این زندگی نداره و رفت . بگذریم که چقدر ناراحت و شکسته شد ولی بخدا قسم خودم بدتر بودم همش داشتم نقش مقابل چیزی که واقعاً میخواستم رو بازی میکردم... خیلی اذیت شدم خیلی...)
خب دیگه مث قبلنا تنها شدم ولی هنوز نفس میکشیدم... اون بنده خدا هم ضربه روحی بدی خورده بود! بعد اون جریان کلاً سعی کردم خودمو از اجتماع جدا کنم... اگه مهمانی چیزی بود شرکت نمیردم "مخصوصاً" اگه اون بود... بعد یک سال و نیم و یه دوره بسیار اسف ناک... اتفاقی دوباره دیدمش! قلبم دیگه راه نمیداد خیلی سنگین شده بود .

دلو زدم به دریا و بهش پیام دادم! به محض اینه اینکارو کردم پشیمون شدم اما دیگه فرستاده بودم . بهش گفتم چرا ولت کردم... بهم گفت که بعد تو به یکی آشنا شدم و عاشقش شدم... اما آدم عوضی بود و ولم کرد... اوضاع روحی روانیم خوب نبود بهم حق بده... من فقط عاشق شدم گناه که نکردم کردم؟ بهش گفتم کاش عاشقت نمیشدم... گفت من عاشقت نبودم ازت خوشم میومد .

راستش خیلی ناراحت شدم اما چیزی نگفتم... خب ممکنه برای هر کسی پیش بیاد تو اون شرایط . وقتی بیماری گفتم باور نمیکرد! ولی با این حال منو قبول داشت با همه کم کاستی هام حتی با این بیماری ناحقیقی!
بهم گفت من عشقو دوست دارم حتی اگه پر از درد باشه... حتی اگه پایان خوبی نداشته باشه... (گریه) . نمیدونم چی کار کنم؟! از یه طرف این بیماری لعنتی که پزشکا هم همش با احتمال و شاید صحبت میکنند میگن شاید فلان بشه شاید اصلاً نشه ... از یه طرف هم این ها.. ایشون دیابت 1 دارند ( خانودادگی پدر و برادر )! من خودم هیچ مشکلی با این قضیه ندارم_ هر چند آمپول و خون و اینا میبینم یه جوری میشم...)

اما مادرم گویا بخاطر قندش زیاد راضی نیست! که چیزی نیست من خودم میتونم یه نفره یه دنیا رو قانع کنم!

نمیدونم چیکار کنم... از طرفی کنکور و هم قهوه ای کردم... فقط بخاطر همین عدم تمرکز فکری که نمیذاشت روی هیج کاری تا آخر وایسم! رتبه سال اولم شد حدوداً 5000 امسال شدم 50000 ( یه وقت سوء برداشت نشه! فکر نکنید هر کسی که پشت کنکور بمونه همچین اتفاقی براش میوفته و اینه نه! اینا همش بخاطر عدم برنامه ریزی و کار خودم بنده است وگرنه بسیارند کسانی که برعکسش براشون اتفاق افتاده و می افته!)

گویا باید یه سال دیگه پشت کنکور بمونم. نمیدونم با این رتبه کجا میتونم برم خودم دوست دارم برم دانشکده اطلاعات ولی میگن با این رتبه نمیگیرن... میخوام تهران باشه... 19.5 رد کردم کم کم دارم میرم تو 20 سال! ( چند وقت پیش که داشتم موها رو شونه میکردم یه تار موی سفید دیدم این هوا D:! پیر شدیم رفت ... )

خب ما تقریباً هم سنیم! البته این جانب " 4 " ماه و"خورده ای" بزرگ ترما! نمیدونم چَکار کنم به عقلم گوش بدم یا قلبم... نمیتونم فراموشش کنم

چه باید کرد؟! حتی اگه معجزه بشه و بیماری در کار نباشه باز من یه جوونی ام تو این اجتماع هیچی, هیچی نداره! نه کار نه مدرک دانشگاهی نه سربازی... نه پول و نه سرمایه آنچنانی ! هیچی!! ( تازه هیکل و ظاهرم ندارم ! قدم هم کوتاهه لاغر مردنی هم هستم! بهش میگم بابا تو آخه از چیه من خوشت اومده خخخخ میخنده و میگه مهم نیست...)

دوستان لطفاً کمکم کنید بهترین تصمیم بگیرم

ممنون از همتون

"آسمانی"


کاربران خانواده برتر در مورد پست (نمیتونم قـلبم رو با منطقم قانع کنم) ، (۷) نظر داده اند، برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا (کلیک-اشاره) کنید.
↓ به اطلاعات بیشتری نیاز دارید؟ پس روی عبارت یا عبارات زیر کلیک-اشاره کنید ↓ :
مشورت در ازدواج آقایان (دارای ۱۶۲۲ مطلب مرتبط)