سلام

پسری هستم 27 ساله . چند وقته با هماهنگی والدین با دختری برای ازدواج صحبت میکنم. قبل از اینکه پشنهاد ازدواج رو بهشون بدم شدیدا عاشقشون بودم. خانواده های ما از خیلی وقت قبل همدیگه رو میشناسن و آشنا خانوادگی ما هستن.

دو سال پیش وقتی که دانشجو بودم، اولین پیشنهاد رو دادم ولی با وجودی که خانواده دختر کاملا رضایت داشتند و مادر دختر صریحا چند بار به من گفته بود که من خیلی دوست دارم تو دامادمون باشی ولی دختر جواب رد داد.

اخیرا دوباره پیشنهاد دادم که خیلی سریع قبول کرد و جواب مثبت داد. من به ایشون گفتم اگر موافق باشید اول یکم با هم صحبت کنیم و ببینیم بهم میخوریم یا نه. در این حین که در حال صحبت کردن با همدیگر هستیم خیلی اصرار داره زودتر سوال و جواب ها به پایان برسه و میگه تو چقدر حوصله داری ول کن بابا. همزمان پیش مشاور هم میرم و سوالاتی که اون میگه رو ازش میپرسم. تفاهم خوبی با هم داریم و مسئله و اختلاف جدی با هم نداریم.

چیزی که ذهن منو خیلی به خودش مشغول کرده این هست که اول که جواب رد داد من دانشجو بودم و هیچی نداشتم ولی الان خیلی موقعیت خوبی دارم. یه ترسم از این هست که طرف مقابلم از این دخترایی باشه که منفعت طلبه و به من هیچ علاقه ای نداشته باشه.

حالا میگم نکنه بعد از ازدواج کسی دیگه بیاد به سمتش ( چون هم زیباست هم خوش اخلاق ) که موقعیت عالی داشته باشه و اونم از من سرد بشه و یا بدتر از اون زندگی از هم بپاشه. خانم ها خواهشا کمک کنید بگید واقعا چطور فکر میکنید. من اشتباه میکنم؟

مورد دیگه که بیشتر اذیتم میکنه صحبت کردن راجع به مسایل جنسی بود که گفت نظر خوبی نسبت به مسائل جنسی نداره و کلا بدش میاد و نسبت به این مسائل سرده. میگفت که از شب زفاف خیلی وحشت داره. واقعا واسه من ( و البته فکر میکنم واسه بیشتر دخترا و پسرا ) این مسئله مهم باشه.

بعد از یه عمر نگهداری خود و کلی تلاش و کوشش که از سالم ترین روش ممکن یعنی ازدواج میل جنسیت رو ارضا کنی، با این وضعیت رو به رو شدن بنظرم تو ذوقی خیلی بزرگیه؟

تو این سایت خوندم که بعضی دخترا تا بیست روز، 1 سال و حتی 4 سالم باکره بودن. منم بهش قول دادم اگه راضی به رابطه نباشی هر چند سالی که باشه هم من صبر میکنم اصلا ایرادی نداره و واقعا هم این رو جدی گفتم چون خیلی دوستش دارم.

ولی چیزی که تو ذوقم زده اینه که نسبت به من بی محبته. تا حالا هیچ کلام محبت آمیزی بکار نبرده. میگه الان روم نمیشه از این حرفا بزنم . باشه واسه بعد از محرم شدن. میترسم همینجوری بمونه. تو این چند ماهه اگه واسش زنگ نزنم اون هیچوقت احوال نمیگیره و دلش تنگ نمیشه. با این دیگه اصلا نمیتونم کنار بیام دوست دارم زندگی پر از محبت و عشقی داشته باشم.

قبل از من یه خواستگار داشته که قرار بوده با هم ازدواج کنن ولی بهم خورده. اولش میگفت علت بهم خوردن این بوده که پسره ناراحتی عصبی داشته بعد گفت که برادرام ناراضی بودن و گفت خودش ازش خوشش میومده. علت دو تا کردن حرفش رو اینجوری بیان کرد که ترسیدم علاقت نسبت بهم کم بشه. علت جواب رد دادن بار اول رو این بیان کرد که فکر میکردم خیلی خیلی مذهبی باشی. ولی الان که با هم حرف زدیم کاشف به عمل اومده که خودش از من مذهبی تره و میگه واقعا فکر نمیکردم اینجوری باشی. الان فکر میکنم دلیل جواب رد دادنش شاید خواستگار قبلیش بوده که اونو خیلی دوست داشته.

حالا سوال دوم من اینه بنظر شما این بی میلی جنسی بخاطر دوست داشتن یکی دیگست؟  بعضی تو این سایت گفته بودن چون تو کوچیکی یکی رو تو راه مدرسه لخت دیدن نسبت به این مسائل وحشت دارن. نکنه به اصرار مادرش حاظر به این وصلت شده؟

چه دلیلهای دیگه ای میتونه داشته باشه؟ صبر کنم و وضعیت رو به همین حالت کش بدم ،تا اینکه ببینم چیزی تغییر میکنه، کار سازه؟

کسی مشکل من رو داشته؟

چطور میتونم این اعتماد رو ایجاد کنم که حرف دلش رو بزنه ؟ تو رو خدا کمک کنید همش فکرای بد میاد سراغم


موضوعات مرتبط :
مشورت در ازدواج آقایان