2 / 3 / 95 :
با عرض سلام
به همه توصیه میکنم این پست منو بخونید. مطمینم خیلی اموزندست.
اخر این پست نوشتم که امیدوارم یه روزی بیام و پست بذارم و بگم معجزه خدا رو دیدم و زندگیم به روال عادی برگشنه.
امروز همون روزه
چقدر خدای من مهربونه و چقدر منو دوست داره.خداوند همونیه که من می خوام،کاش منم یه ذره همونی بودم که اون می خواست.
طی یکی دو سال قبل و مخصوصا سال گذشته خیلی مشکلات بهم تحمیل شد.خیلی افسرده شدم. خیلی به خدا اعتراض کردم. از بخت بدم و خیلی چیزای دیگه.همه بهم میگفتن خدا خیلی بهت عنایت داره و دوست داره اما من احمق هیچ وقت درک نکردم.
امروز چیزایی می بینم و میشنوم که متوجه میشم چقدر اشتباه میکردم. علاوه بر این حکمت تک تک اتفاقاتی که در سال گذشته برای من افتاد رو دارم به چشم خودم میبینم. بهترین موقعیت ها رو خداوند ازم دریغ کرد تا مبادا در دام هایی بیفتم که الان به چشم می تونم گرفتاری ها و مشکلاتش رو ببینم.
ولی الان همه چیز خوب پیش میره به لطف خدا. من همون جوون گذشته با شور و هیجان خیلی خوبی هستم که به طور دقیق می تونم ببینم که خیلی قوی تر شدم خیلیییی. هیچ اثری از اون افسردگی وجود نداره. حس کردن این مطلب کار دشواریه اما من بهش رسیدم.
توصیه میکنم از یاد خدا غافل نشید.حتی اگر شده روزی یه سوره از قران رو بخونید. دست از این خدایی که خیلی کارا از دستش برمیاد برندارید.
خدانگهدار
-------------------------------

13 / 10 / 94 :
سلام

من فقط قصد درد دل دارم اما اگه از مخاطبین کسب میتونه منو راهنمایی کنه تا شاید از این وضعیت خلاص بشم .
پسری هستم بالای 25 سال که مشکلات زیادی بهم تحمیل شد. میدونم هر کس مشکلات خودش رو داره اما این منطق ها و تلقین ها هیچ گره ای از کارم باز نمیکنه. قبلا انقدر انگیزه و امید داشتم که فقط به اهداف و اینده و ساختن یه زندگی خوب فکر میکردم اما در طی دو سال اخیر شکستهای بدی خوردم.
توی ماه های اخیر از بس با خدا درد دل کردم و جوابی نگرفتم خسته شدم . احساس میکنم دارم کار بیهوده ای انجام میدم و خدا دیگه به حرفهای من گوش نمیده. از این که گره های پی در پی در زندگیم افتاد فقط به این نتیجه رسیدم که دیگه کاری از دستم برای زندگیم بر نمیاد. شخصی بودم که همه به خاطر روحیم تحسینم میکردن اما امروز همه می تونن ناامیدی رو از چهرم بفهمن. شاید افسردگی حاد گرفتم و هر روز بدتر میشم. نه از اون نمازها و عبادت ها خبری هست و نه اون روحیه. هیچ گاه فکر نمیکردم زندگی انقدر راحت زیر و رو بشه.
فقط میگم کاش نبودم. بدتر اینکه مسئولیت های سنگینی دارم و همش میترسم نکنه که این روحیه و ناامیدی من باعث بشه مانع خوشبختی افرادی بشه که فقط امیدشون به منه.
فقط یه معجزه میتونه منو به زندگی برگردونه . احساس میکنم زندگی رو کاملا باختم.هیچ جای این دنیا برام اون جذابیت ها رو نداره. از اینکه همش بگم اون حکمت بود اون قسمت دیگه خسته شدم.
باورم نمیشه منی که گاهی نماز شب می خوندم حالا تنهایی رو با سیگار سر کنم. با کارهای بیهوده سرم رو گرم میکنم تا از فکر و خیال راحت بشم.توی زندگی خیلی جاها پرهیز کردم.
نه اهل رفاقت های بی جا بودم نه دوستی و خدای ناکرده مشروبات . اما حالا مایه عبرت سایرین شدم و محل دلسوزیشون. بدترین شکست اینه که خدا امید یه چیزی رو در دل ادم قرار بده و اونو ازش بگیره.
بارها اینو تجربه کردم. دیگه شک دارم با هر سختی اسانی باشه. من که هر چی دیدم شادی کوتاه و در پی اون گرفتاری بلند مدت بود. برام دعا کنید تا باقی عمرم رو یه جوری بگذرونم که از زندگی یکم لذت ببرم.امیدوارم یه روزی بیام و پست بذارم و بگم معجزه خدا رو دیدم و زندگیم به روال عادی برگشنه.
یکم سبک شدم حالا که حرفام رو یه جا مطرح کردم. ببخشید اگه نارحتتون کردم

موضوعات مرتبط :
درد دل های دختران و پسران