سلام

خدایا این حرفای دلمه،خواهش میکنم نذار به حساب ناشکری، حرفاییه که بارها و بارها به خودت گفتم...

نمیدونم باید از کجا شروع کنم ،من یه دختر 22 ساله هستم که مثل خیلی از شماها تو زندگیم کم سختی نکشیدم و حسرت خیلی چیزا به دلم مونده که اصلا فکرشم نمیکنید!! ،الانم اگه میخوام این حرفا رو بزنم امیدم اینه که تلنگری باشه برای بعضی ها که قدر خیلی از داشته هاشون رو نمیدونن، و یه دلگرمی باشه از طرف شما دوستان به من، چون نمیخوام فشار زندگیم بیشتر از این نابودم کنه.

خیلی عصبی شدم اینقدر بهم بدی شده که منم متاسفانه مثل اونا بد و تند شدم دلم مثل قبلنا پاک نیست، از یه طرف خودم و خواهر بزرگترم که با هزار سختی و نداری لیسانسمون رو گرفتیم.

خودم که با یه رتبه خیلی خوب قبول شده بودم به امید اینکه تربیت معلم قبول بشم که اصلا اون سال پذیرش نداشت، چه فایده!! الان هر دومون بیکار تو خونه هستیم،چون تو یه شهر کوچیک زندگی میکنیم کار نبوده بتونیم مشغول بشیم.

از لحاظ مالی وضعی خوبی نداریم که بتونیم بریم کلاسی یا هر چی دیگه، از یه طرف غصه خواهرم رو دارم که دو سال ارشد خوند و قبول نشد خواستگارم براش میاد میره و دیگه برنمیگردن صرف این که خواهر من ظاهر انچنانی نداره و دختریه که پایبند عقایدشه ( اطرافیان ما ظاهر و پول براشون مهم نه اخلاق و ایمان طرف ).

من شکسته شدن خواهرم رو میبینم و نمیتونم کاری بکنم اب شدنشون میبینم، گریه و التماس مادرم سر نماز،از دست دادن یکی از عزیزام ،ناتوانی پدر مریضم برای کار کردن، زندگی کردن بین ادمایی که درصورتی برات احترام و عزت قائل هستند که وضع مالی خیلی خوبی داشته باشی،شکستن دلم از طرف دشمنای دوست نمایی که از سادگی من سواستفاده کرده، نگاه های پر ترحم و طعنه های اطرافیان میبینم و نمیتونم کاری بکنم خدایا خودت میدونی چقدر با این نگاه های عذاب میکشم،خیلی دعا و نذر کردم ولی هنوز جوابی نگرفتم!!

از طرفی دارم  با دو دلی برای ارشد میخونم ولی نگران که پدرم نتونه من حمایت مالی بکنه چون دارم میبینم دیگه توان کار نداره.نمیخوام تو تنگنا قرارش بدم چون میدونم با این حالش درحد توانش نمیخواد کم بذاره...

من ناشکر نیستم روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم چون شک ندارم کسایی هستن که وضع بدتری دارن،من از رحمت خدا نمیخوام ناامید بشم،با همین امیده زنده ام وقتی این غصه ها و غصه خیلی چیزا که دیگه امکان گفتن شون نیست بهم هجوم میارن فقط با فکر کردن به ایینکه خدای من و خیلیای دیگه که خداروشکر وضع خوبی دارن یکیه نمیذاره بدتر بشم.

بزرگترین ارزوی من شاید برای خیلی ها یه خواسته ناچیز بشمار بیاد،نمیدونم باید تا کی صبوری کنم!؟ نمیدونم چه آینده ایی درانتظارمه، دلم ارامش و خوش بودن میخواد، سعی میکنم به خدا نزدیک بشم تا نا امیدی بهم غلبه نکنه، بعضی وقتا احساس میکنم خیلی گناهکارم و گناهام اجازه رسیدن صدام بخدا نمیشن!!!

دوست دارم  وقتی باهاش حرف میزنم زار میزنم  همون موقع جوابمو بده بگه اروم باش من کنارتم. دلم یه ایمان قوی میخواد اما چطوری؟؟؟؟ راهنماییم کنیدلطفا.....

((خدایا حواست به همه بندهات و منم باشه بهم لبخند بزن،کسی رو جز تو ندارم بهش پناه ببرم،محکمتر از همیشه دستمو بگیر نذار تو مرداب زندگی فرو برم کم بیارم))

التماس دعا


موضوعات مرتبط :
مسائل اعتقادی مسائل دختران جوان