تشنه ازدواجم, ولی تا اسم خواستگار می یاد کفری می شم می رم تو اتاق . خلاصه نمی دونم چرا با خودم درگیریم . اینم یه نوع مریضیه که من بهش گرفتارم .... اقای نجفی منو کمک کنید . 21 ساله ام . پیش خودم میگیم پس اوناییی که سنشون بالا هست چه جوری خودشون و دامانشان را از گناه حفظ میکنن.

الان که دارم مینویسم اشکم درامد. بعضی از اوقات حالم خیلی بد میشه. واقعا من چمه :(

پاسخ :
سلام
از پیام شما این طور برداشت میشه که فشار جنسی ، باعث این میل شدید به ازدواج در شما شده . پاسخ به نیاز جنسی یکی از مواردی هستش که در ازدواج میشه به اون پاسخ داد . شاید در اوایل ازدواج مسائل جنسی خیلی مورد توجه قرار بگیره ، ولی به مرور زمان خیلی کمتر میشه .
می خوام اینو بگم که شما اول روی میل جنسی تون کنترل بیشتری داشته باشید . چون در شرایط فعلی که شما دارید به احتمال بالای حدود 70 درصد در انتخاب همسر آینده اشتباه می کنید .
چون بعد از ازدواج و بعد از این که تب و تاب میل جنسی در شما کاهش پیدا کرد ، تازه متوجه بعضی از خصوصیات همسرتون میشید که شاید نتونید با اونا کنار بیاید .
توصیه بنده به شما اینه که ، فعلا به ازدواج فکر نکنید ، تا وقتی که تمایلات جنسی در شما به اولویت های سوم به بعد در انتخاب همسر آینده تبدیل بشه .
این که وقتی اسم خواستگار میاد آرامش خودتون رو از دست میدید می تونه ناشی از خجالت ، عدم آگاهی از فلسفه ازدواج یا ترس از آینده باشه .
کاش می گفتید در اون لحظاتی که بحث از خواستگار میشه ، چه افکاری در ذهن شما وجود داره ؟ دقیقا از چی موضوعی احساس ناراحتی می کنید ؟

****
بحث از خواستگار میشه ، چه افکاری در ذهن شما وجود داره ؟
راستش به این فکر میکنم که از پیشرفت زندگی بخصوص درس عقب میمونم .نکه فامیل های ما همه تو سن 24/25 ازدواج میکنند , روی من و اینده ام چون خیلی درس خونم یه حسابی باز میکنند .همه منتظرن ببینند که شوهر من کیه و چیه. دوست دارم صاحب یه پست و شغلی شوم بعد ازدواج کنم با اینکه ادمی را دیدم تو فامیل که ازدواج کرد دیپلم نداشت ولی الان استاد دانشگاه شده ولی تا نوبت به خودم میرسه نمی تونم خودمو قانع کنم .می ترسم نتونم مدیریت کنم .در ضمن سابقه طلاق تو دوره نامزدی را ما تو فامیل کم نداریم . و البته سابقه تو زرد از اب در امدن

ازدواج شروع دردسره . مجبوری مدام بری خونه همسرت, بری خرید, بری شام,خونشون بمونی, بری بیرون, اونا بیان و ... ومن حوصله و شوق این کارها را ندارم

راستش میترسم با من برخورد مناسبی نکنند . دل من خیلی نازکه . تا چیزی خواستم پدرم فراهم کرده با این که قناعت دوست دارم ولی نمی تونم کم بخوام .

راستش باورم نمیشه که شدم 21 . باورم نمیشه که بزرگ شدم . دیده میشم . نمی تونم خودمو باورکنم . با این که زود به سن بلوغ رسیدم و از رفتارهای بچه گانه و غیره دورم ولی

نمیدونم سوال شما مرا به خود مشغول کرد تا حالا عمیق فکر نکرده بودم . دلیلی موجهی ندارم . شما گویا در ذهن من بودید . من دقیقا همون حالتی را دارم که شما شرح دادید .گاهی فکر میکنم این رفتار من طبق یه عادته .البته این فشار جنسی فقط چند روز در ماه است . بعد عادی میشه ولی در کل بدم نمیاد/صادقانه/
چرا تکلیفم با خودم مشخص نیست. شما میگید من از این بعد چگونه رفتار کنم .

****
سلام مجدد
میشه با یه برنامه ریزی و توافق قبلی با همسر آینده به پیشرفت کردن ادامه بدید . هستند خانم های متاهلی که با وجود داشتن بچه به درس خوندن ادامه میدن . نیاز جنسی که شما دارید به عنوان یه وزنه جلوی پرواز شما رو می گیره . یا با روش های مختلف این وزنه رو سبک تر کنید یا این که به طور کلی  با ازدواج کردن ، به شکل درستی بهش پاسخ بدید .
مثلا می تونید با همسر آینده توافق کنید که تا سال فلان بچه دار نشید . یا هر چیزی که فکر می کنید باعث عدم پیشرفت شما میشه رو مطرح کنید و برای اونا راهکاری پیدا کنید .

شوهری که از دید فامیل عالی باشه ممکنه به درد شما نخوره ، با شما نسازه ، اخلاق خوبی نداشته باشه و ... . پس از همین الان سعی کنید این حساسیت فامیل رو از بین ببرید . بهشون بگید قرار نیست من با یه مرد همه چی تموم ازدواج کنم . این که نگران هستید در آینده با چه کسی ازدواج می کنید ؟ آیا به دل فامیل میشینه یا نه ؟ آیا حسرت شوهر شما رو می خورن یا نه ؟ آیا اگه شوهر شما اون چیزی که اونا انتظار دارند نباشه ، مسخره می کنن ، سرکوفت می زنن و ... ! به نظر بنده این وزنه از وزنه ی قبلی بیشتر به شما فشار میاره و جلوی پیشرفت شما رو میگیره . پس این وزنه رو هم با پاهاتون باز کنید .

اگه امکانش رو دارید برید با همون فامیلتون که بعد از ازدواج استاد دانشگاه شد مشورت کنید . ببینید بعد از ازدواج چه کار کرد به این جا رسید ؟ پس یه نمونه ی خوب اطرافتون دارید که شما رو تقریبا قانع کنه که ازدواج مانع پیشرفت نمیشه . ولی باید بدونید که از قبل لازمه که با همسر آینده هماهنگی کنید .

این که در اطراف شما ازدواج های ناموفق به چشم می خوره ، فقط یه علت داره . عدم انتخاب درست همسر . احتمالا اونا در اولویت بندی خصوصیات همسر آینده شون اشتباه کردند . وقتی از کسانی که در ازدواج شکست خوردند می پرسید که چرا اون رو انتخاب کردید معمولا میگن : چون خوشگل بود ، چون پولدار بود ، چون معروف بود و ... .
به نظر بنده به جای این که از اون ازدواج ها بترسید ازشون درس بگیرید .

برای ادامه زندگی اهدافی رو که دارید بنویسید . اونا رو اولویت بندی کنید . نقش ازدواج رو در اولویت هاتون بررسی کنید . اگه خواستید ازدواج کنید باید خودتون رو برای زندگی با یه عده ی دیگه آماده کنید . افرادی که ممکنه مثل پدر با شما برخورد نکنن .
ممکنه حرف های ناراحت کنندن بشنوید ، ممکنه از شما انتقاد بشه ، باید روش برخورد با چنین مواردی رو یاد بگیرید .
نمی خوام شما رو بترسونم . ولی مجبورید دیر یا زود از شرایط ایده آلی که الان دارید صرف نظر کنید و وارد یه محیط دیگه بشید . فکر نکنید از بهشت بیرون میاید و میرید جهنم . با کمی صبر و استقامت و یادگیری مهارت های زندگی با دیگران می تونید یه بهشت دیگه برای خودتون بسازید .
در خونه ی پدری همه مسئولیت ها بر عهده ی پدر و مادر هستش ولی وقتی وارد زندگی زناشویی شدید این نکته رو همیشه به یاد داشته باشید که شما یکی از دو بال پرواز به سوی خوشبختی خواهید شد . گاهی لازمه بار زندگی رو به تنهایی به دوش بکشید .
پس باور کنید که الان شما 21 سال دارید . نه 14 سال . باید
از دیگران انتظار رفتار با یک 21 ساله رو داشته باشید . رفتار و اخلاق شما باید تکامل یافته تر باشه  .
موفق باشید

موضوعات مرتبط :
مسائل خواستگاری (برای دختران)

مطالب مرتبط :