سلام 

پسری 22 ساله هستم، تنها فرزند خانواده ام، من یه وبلاگنویسم، در سن 20 سالگی با یه دختر وبلاگنویس 14 ساله آشنا شدم از طریق فضای وبلاگنویسی، دختر کاملا عادی بود، نه از لحاظ زیبایی و نه از لحاظ درس و هنر امتیاز خاصی نداشت اما خیلی دوسش داشتم دختر خوبی بود که به دلم نشسته بود، بعد 9 ماه پیشنهاد دوستی ام رو توی 15 سالگی قبول کرد، من قصدم 100 درصد ازدواج بود، میدونم مجازی جای درستی نیست اما من خب این کار رو کردم. 

من اهل تهران بودم و ایشون اهل استان سمنان، تازه رشته ی دبیرستانم را تا آخر پیش دانشگاهی خونده بودم و تغییر رشته داده بودم تا در رشته ی دیگری کنکور بدم، خانواده ام قبول نمی کردن برم شهرستان در حالت عادی، و خبری هم از رابطه ی از راه دور من با اون دختر نداشتن و ندارن، دومین کنکورم رو توی رشته ی جدید از قصد خراب کردم، و کنکور بعد رو جوری دادم تا فقط شهری که اون توش زندگی میکنه شهر مناسبی برای من باشه و خانواده ام موافقت کنن، در حالی که قطعا می تونستم دانشگاه تهران قبول بشم. 

پدرم بازنشسته شده بود و کلا خانوادگی به استان سمنان اثاث کشی کردیم برای تحصیل من، یکی از 3 رشته ی برتر از لحاظ جایگاه اجتماعی و درآمد در یکی از دانشگاه های دولتی استان تحصیلم رو شروع کردم و در ترم اول رتبه ی یک کل دانشجویان دانشگاه به لحاظ معدل شدم و اشعاری که می گفتم دائما توی نشریات دانشگاه چاپ می شد. 

اما از همون روز اولی که وارد شهر شدم، تمام ارتباطش رو یک ماه با من قطع کرد، فقط از من خواست که برگردم تهران، اما نتونستم، هر روز التماسش کردم، هر روز غرورم رو له کردم تا بلکه ...

بعد یه ماه سکوت گفت پسر عموش باهاش دوست شده، می گفت اونو دوست داره، هیچی جز این که دوسش دارم بهش نگفتم و یه هفته هم نتونستم بهش حرفی بزنم، فکر نمی کرد واکنشم بعد این که در مورد پسر عموش بهم گفت نرفتن باشه، دلش با من دوباره نرم شد و صحبت کرد باهام.

اما حرف هاش مشخص می کرد داره به پسرعموش فکر می کنه، چند بار شده بود همکلاسی های هام (دختران)، جوری رفتار کنن که تمایل شون رو نشون بدن اما من از رابطه ای اجتناب کردم، بعد چند ماه مشکلی پیش اومد برای یه دختری توی کلاس مجبور شدم کمکش کنم و در عوض با این فکر که دختر قابل اعتمادیه ماجرای خودم رو بهش گفتم تا توی شهرستان که محیطش برای دیدن اون دختر توی محل زندگی مناسب نیست جای من بره باهاش صحبت کنه.

این کار رو برام انجام داد اما نتیجه نداد، در نهایت بعد یکی دو هفته اون دختر پای درد دل هام می نشست و متوجه شدم چند سال هست که یکی رو دوست داشته اما نشده که بشه، به حرف همدیگه گوش دادیم، کم کم وابسته ی هم شدیم و خیلی هم شباهت داشتیم بهم و خیلی مناسب هم بودیم، فهمیدم بازم عاشق شدم اما اصلا خوشحال نبودم.

سریع رفتم به اون دختری که واسش اومده بودم به استان سمنان گفتم چه اتفاقی افتاده ازش خواستم برگرده چون ترسیده بودم اما گفت با پسرعموشه، رفتم با همکلاسی ام، اما هنوز نمی تونم فراموشش کنم، شدم آدمی که به یاد دختر مورد علاقه اش هر روز غم و غصه میاد سراغش و بخاطر دختری که وابسته و دلبسته اش شده باید تظاهر کنه غمی نداره  و به اون لبخند بزنه. 

حتی نمی تونم همکلاسی ام رو که دوستم داره و دوسش دارم در کنارش شاد باشم، زندگی ام عین جهنمه ، شما جای من بودید (پسرها ) چیکار می کردید ؟، اگه دختر هستید به نظرتون کار من خیانته به دختریه که دوسش دارم؟


مرتبط:

دوستی به قصد ازدواج با اطلاع خانواده

دخترهایی که سابقه دوستی دارند جذاب تر هستند ؟!

نمک روی زخم ما دخترها و پسرهای توبه کرده نپاشید

چند سوال راجع به دوستی قبل ازدواج یا حتی نامزدی

 عوارض ازدواج های بر پایه دوستی چیه ؟

دوستی به قصد ازدواج چه تعریفی داره؟

نظر شما در مورد دوستی سالم تا زمان ازدواج

از دوست پسرم خواستم بیاد خواستگاری ولی ...

با یه پسر دوست هستم ولی یه خواستگار بهتر برام اومده

ازدواج کردم ولی هنوز تو فکر دوست پسرمم

کسی که چندین رابطه رو تجربه کرده مناسب ازدواج نیست

به 11 دلیل دوستی های قبل از ازدواج ممنوع


کاربران خانواده برتر در مورد پست (نمی تونم در کنار دختر مورد علاقه م شاد باشم) ، (۱۶) نظر داده اند، برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا (کلیک-اشاره) کنید
↓ به اطلاعات بیشتری نیاز دارید؟ پس روی عبارت یا عبارات زیر کلیک-اشاره کنید ↓ :
دوستی به قصد ازدواج (دارای ۹۹ مطلب مرتبط)