سلام

دیروز عروسی یکی از آشناها بودیم . پسره ازدواج سومش بود، هنوز ۲۴ سالشه ! بعد جالبه که هر سه تا دختر ازدواج اولشون بوده و جالب تر اینکه هر کدوم شون از قبلی زیباتر و خیلی نجیب تر . و بازم جالب تر اینکه پسره نه کار درست حسابی و نه خیلی از شرایطی که خانم ها بهش میگن مرد ایده آل! 

وقتی مادرم نگام می کرد حسرت را تو چشماش می دیدم . راست می گفت بارها بهم گفته تمام آدمای معتاد و خلاف کار و ... همشون بهترین زن گرفتن ولی تو اینقدر بدشانسی با اینکه کار و خونه و زندگی و سواد و همه چی ولی هنوز تو اولیش موندی. 

بیست سالم که بود بابام گفت زن بگیر پیشرفت می کنی . حرفش را گوش نکردم گفتم من هیچی ندارم دختر مردم را بیارم از گرسنگی بکشم . اولین و بزرگترین اشتباه تو زندگیم بود اون دختر که بابام می گفت بهم می دادن بهترین و زیباترین دختر بود از لحاظ موقعیت مالی هم کم نداشت ولی همش می گفتم نمیخوام پشتم به پول همسرم گرم باشه . 

یعنی بهانه ام این بود که خودم باید عاشق بشم .اونی که دندون داده نون هم می ده ولی من دیوونه اینو قبول نداشتم .بیست پنج سالم که شد تازه از لحاظ کار و بار جا افتادم و وضعم بهتر میشد . دو بار سخت عاشق شدم با اینکه می دونستم هیچ کدوم شون سهم من نیست شش سال عمرم را  به پاشون گذاشتم .تازه فهمیده بودم عشق فقط یه کلمه است در دنیای واقعی وجود نداره واقعیتش اینه که یه حس خودخواهیه هیچ وقت نمی تونه دو طرفه باشه . 

دیگه نمیخواستم عاشق باشم . دیگه رفتم پی خاستگاری سنتی و معرفی دختر توسط اقوام و آشناها . خلاصه ازدواج سنتی از همه بدتر. خیلی ها را من قبول داشتم ولی اونا قبول نمی کردن . همش بهونه تراشی . یکی می گفت من پنج کلاس سواد دارم تو دیپلم داری این اختلافه. یکی می گفت من روستایی هستم تو شهری. یکی دیگه می گفت تو ۱۰ سال بزرگتری یکی دیگه می گفت من دو سال بزرگتر هستم . یکی می گفت من ارشد می خونم تو دیپلم داری اختلاف فرهنگی داریم البته من ازش ممنونم چون اون باعث شد من ادامه تحصیل بدم چیزی نمونده لیسانسم را بگیرم البته خودش با یه استاد دانشگاه ازدواج کرد ولی متاسفانه جدا شد .

هر چند هیچ وقت من جز خوشبختی آرزوی دیگه براش نداشتم . این آخری هم که می گفت هر کی باشه شل و کور هم باشه من فقط میخوام با کارمند ازدواج کنم نه شغل آزاد. توهین نمی کنم خودم را می گم نمی دونم نیمه گور به گوری کی هستم کدوم کاه دون گم شدم که پیدا نمیشم ! 

شاید خیلی ها که سن شون کمتره فکر کنن ازدواج بیشترش بخاطر مسائل جنسیه . ولی این طوری نیست .هیچ وقت دنبال دوستی و صیغه نبودم با اینکه همیشه شرایطش برام مهیا بود چون معتقدم عشق را از بین می بره. اونایی که مثل من سی و پنج سالشونه درک می کنن چی میگم آدم تو یه سنی سخت احساس تنهایی می کنه. 

هر چند همش خودم را با درس و کار و این ها مشغول می کنم اما خیلی از شب ها بخاطر تنهایی خودم گریه می کنم . آرزو داشتم یکی کنارم بود دوسش داشتم اونم دوسم داشت . نوازشم می کرد . دستاش تو دستام بود بعد اینقدر حرف می زدیم که از شدت خستگی خوابمون می برد. هر چی می خواست براش می خریدم هر چی هم می گفت می گفتم چشم. اصلا بر خلاف همه خودم دوست داشتم زن ذلیلش باشم . اصلا ای کاش احساس نداشتم . کاش منم یه دختر بودم یه عروسک چوبی.


↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
درد دل های دختران و پسران (۱۸۹ مطلب)
رد کردن خواستگار (۷۹ مطلب)
ازدواج سنتی (۱۵ مطلب)
ازدواج و مسائل درک نشدگان (۶۱ مطلب)
جواب رد به دختر (۱۵ مطلب)

کاربران خانواده برتر در مورد پست (ازدواج حلقه گمشده بعضی ها) ، (۳۴) نظر داده اند، برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید
↓اگر می خواهید این مطلب را به دوستان تان معرفی کنید یکی از شکلک های زیر را انتخاب بفرمائید↓