به نام خداوند مهربان

با عرض سلام

وقت بخیر

دختری هستم لیسانسه و بیکارم. دو برادر کوچک تر از خودم دارم. یکی از برادرهام بیماری اعصاب و روان داره و ترک تحصیل کرده و برادر کوچک ترم فوق دیپلم داره و مشغول خدمت سربازی ست. مشکلات زیادی در زندگی دارم.پدر و مادرم هر دو بیمار شدند.با هم تفاهم ندارند.

پدرم آرومه ولی به خاطر شرایط سخت زندگی مون و کار تو محیطی که بد اب و هوا و پر سر و صدا بوده تحملش تموم میشه و سر مادرم داد میزنه. مادرم به شدت عصبیه، که البته تقصیری هم نداره و تو شرایط بدی زندگی کرده.

الحمدالله از نظر مالی مشکلی نداریم. والله هر چقدر میخوام مادرم رو آروم کنم فایده ای نداره. به خدا دلم براشون می سوزه. خانواده ی پشتیبانی هم ندارن. از طرفی تو زندگی ما دخالت میکنن, به خصوص مادربزرگم. خود منم مشکل روحی دارم. دچار اختلال گوارشی شدم. چند ساله گرفتار یه دردی شدم که خیلی عذابم میده. دکتر رفتم ولی برام کاری نکردن. می ترسم خطرناک بشه.

جایی که قبلا"زندگی می کردیم از همه جهت محروم بود. الان چند ماهی هست که به یک شهرستان دیگه مهاجرت کردیم. نمی دونم چکار کنم خیلی نگرانم. خب بگذریم؛

دختر بسیار احساسی هستم. روحیه شکننده ای دارم که به ضررم بوده. زیاد با کسی ارتباط نداشتم. از بچگی دور و برم خلوت بود. مانتویی و محجبه هستم، از نظر زیبایی در حد متوسط، ریز نقش ام و چهره ام خیلی کم سن و سال نشون میده، با اینکه سنم از سی سال رد شده، طوری که همه فکر میکنن دختر دبیرستانی هستم. اصلا"ناشکر نیستم. 

تنهایی باعث شد آدم رویاپردازی بشم که البته برام بد نشد. همیشه علاقه ی زیادی به ادبیات داشتم. از خدا می خواستم یه روز بتونم شعر بگم و بنویسم که به آرزوم رسیدم. یکی از دوستان پستی گذاشته بودند در این مورد که اهدافتون رو بنویسید. حتما"بهش می رسید. کافیه تلاش کنید. علیرغم مشکلات سعی میکنم از زیبایی های این دنیا هم لذت ببرم. کلاس های مختلفی رفتم، علایق زیادی دارم، از این شاخه به اون شاخه پریدم. هنوزم نمیدونم به چی علاقه دارم. کلاس نقاشی، خوشنویسی، خیاطی، سفره آرایی، شیرینی پزی، طراحی صفحات وب و شبکه رفتم.

به زبان انگلیسی هم علاقه دارم. از نقاشی روی شیشه خوشم میاد. زیاد مطالعه دارم. البته نمیخوام از خودم تعریف کنم. به خاطر روحیه ای که دارم تا حالا یه دوست صمیمی که باهام هم عقیده باشه و اخلاقش بهم بخوره پیدا نکردم. 

تو دانشگاه با خیلی ها هم صحبت می شدم ولی واقعا"یه دوستی که برام مثل خواهر باشه و بتونم باهاش درد دل کنم نداشتم. بعضی ها هم که فقط به فکر منافع شون بودن.حالا می فهمم که به یه عده فقط باید در حد خودشون خوبی کرد نه بیشتر. این رو هم بگم که دختر درون گرایی هستم. تو جمع استرس می گیرم. 

بیشتر دوست دارم وقتم رو صرف مطالعه کنم.البته این طور نیست که مدام توی خونه باشم. از خرید و رفتن به پارک لذت می برم، از دید و بازدید با فامیل هر چند کوتاه باشه، چون غیبت می کنند و اخلاق های دیگه ای دارن که مورد پسند من نیست.

از رفت و آمد با افرادی که ادب و احترام رو رعایت نمی کنند, عقاید خودشون رو به دیگران تحمیل می کنند،حرف های بیهوده می زنند خوشم نمیاد. شاید شرایط و محیط زندگی باعث شده شخصیت درون گرایی داشته باشم. در مورد ازدواج هم بگم که فقط یکبار خانم همسایه به مادرم گفت که قبلا"دخترتون رو برای برادرم در نظر داشتم، البته برادرش سیکل داشت و بیکار بود. 

مادرم میگه به احتمال زیاد از طرف اقوام پدری یک نفر با دعا و جادو بختم رو بسته. نمی دونم چقدر بهش اعتقاد دارید؟ چون حتی در قرآن آیه ای در این مورد هست.حالا شاید بعضی دوستان قبول نداشته باشن. من عمویی داشتم که قبل از ازدواج آدم خوبی بود ولی بعد از ازدواج از این رو به اون رو شد. طوری که به خاطر همسرش به مادرش سیلی زد. حتی خانواده اش رو گذاشت کنار. هر کسی جریان رو می فهمید می گفت زن عموم یه کاری کرده. مامانم بهش شک داره. حتی اقوام مادری هم همین رو میگن.متاسفانه هیچ وقت رابطه ی خوبی با ما نداشت. خب از این هم بگذریم.

دلم می خواست همسر آینده ام یه آدم با شخصیت، معتقد, با احساس و هنرمند باشه. ولی خب هر چی خدا صلاح بدونه.خلاصه ببخشید خیلی سرتون رو درد آوردم. فقط خواستم کمی درد دل کرده باشم. اگر نظری دارید مطرح کنید. فقط ازتون خواهش میکنم قبل از نظر دادن خوب فکر کنید. چون متاسفانه توی همین سایت دیدم که بعضی ها با حرف های نسنجیده و قضاوت زود هنگام باعث ناراحتی و شکستن دل شخص مقابل شدند.

متشکرم.


↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
مسائل دختران جوان (۲۰۲۷ مطلب)
درد دل های دختران و پسران (۱۷۰ مطلب)

مردم در مورد این موضوع (۴۳) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید
↓می توانید این مطلب را در واتس اپ و ... برای دوستان تان ارسال بفرمائید↓