سلام ب همه عزیزان خانواده برتر

بی مقدمه میرم سراغ مشکلم

مدت کوتاهیه که یکی از پسران فامیل مون به بنده ابراز علاقه کردن . من و ایشون تو بچگی همبازی بودیم و پدر بزرگ (پدریم) از همون بچگی میگفت من و اون باید وقتی بزرگ شدیم با هم ازدواج کنیم و احتمالا تو وصیتنامه شون هم اینو ذکر کردن، بگذریم ...

ایشون پسری بسیار مودب با شخصیت، بسیار مهربان و رمانتیک و با احساس، مذهبی، جوری که نماز صبح شون قضا نمیشه، چشم پاک، خوش قیافه ( چهارشونه، سبزه، قدبلند، و خوش اندام) هستن و ۲۲ سال سن دارن (سه سال با هم اختلاف سنی داریم، من نزدیک به ۲۰ سالمه ) . 

اما مشکلی که دارن اینه که درآمد، خونه، ماشین، هیچ کدومشون رو ندارن، و گفتن که پدرشون یه طبقه از خونه شون ( خونه شون دو طبقه ست) رو دارن برای ایشون آماده میکنن و قراره به ایشون بدن، و قراره براشون ماشین هم بخرن، ایشون تو حوزه مشغول تحصیل هستن ( سید هم هستن ایشون)، قصد شون اینه که در آینده وارد آموزش و پرورش بشن و معلم بشن که ۶ سال دیگه طول میکشه . 

( با اینکه فامیل درجه یک هستیم و زیاد با هم رفت و آمد داشتیم و باا ین که تو بچگی همبازی بودیم اما از یه سنی به بعد (از سن ۹ سالگی که من به سن تکلیف رسیدم با ایشون سرسنگین رفتار میکردم و تا الان جوری بودیم که انگار با هم غریبه ایم، بگذریم...) ایشون مدتی پیش سر صحبت رو تو تلگرام باز کردن و به بنده ابراز علاقه کردن.

گفتن شش‌ ساله که به جز من به دختر دیگه ای فکر نکردن، گفتن که تو این شش سال رو دعاها و نمازهاشون، تو زیارت ها و تو شبهای قدر و محرم فقط از خدا یه چیز خواستن و اون من بودم

گفتن که هر بار که میشنیدن برام خواستگار اومده اون شب تا صبح دلشون آشوب بود و چشماشون گریون، جوری حال شون بد بوده که پدر و مادرش فکر میکردن که مریض‌ شده، میگفت تو اون روزهای سخت خیابون های‌ شهر و قدم میزدم و فقط به تو فکر میکردم، ( میگفت ) به  خدا میگفتم هیچی ازت نمیخوام، تمام دنیات برای خودت فقط این یه دونه مال من، میگفت به رحیمیت و مهربونی خدا شک ندارم و همیشه بابت همه ی‌ سختی ها و رنج های زندگیم شکرگزارش بودم اما درباره تو از خدا طلبکار بودم.

میگفت بعضی وقت ها با خودم میگفتم شاید این همه درد و رنج کفاره ی گناهامه. تو این شب هایی که منتظر جواب آره یا نه بوده ( جواب‌ بدم که بیاد خواستگاریم یا نه )هر شبش یا بودن تو امامزاده یا سر مزار شهدای گمنام.

گفتن هر سال یادآور گوشی شون و روشن میکردن تا بهشون یادآوری کنه و اگه جرأتش رو پیدا کردن تولدم رو بهم تبریک بگن ، رفتاراشون بسیار محترمانه و مودبانه بوده و متواضعانه درخواست ازدواج دادن  ( گفتن که میدونم که لیاقت شما بهتر از منه، امیدوارم که منو قابل بدونی ) و ...

نزدیک به  دو ساله که با خانوادشون راجع به من صحبت کردن و گفتن که به من علاقمند هستند. ایشون با پدر و مادرشون صحبت کردن برای خواستگاری و از من خواستن که باهاشون ازدواج کنم ( الان با وضعیت فعلی شون که بالا گفتم) ایشون تو حوزه هستن و طلبه ان و گفتن که به طلبه های متاهل ماهی هفتصد + مزایا میدن، و تا شش سال باید با ایشون با این شرایط زندگی کنم تا بعد که معلم بشن . 

من خواستگارهای تحصیلکرده و ثروتمندی داشتم (اعم از خلبان،مهندس،دانشجوی پزشکی،و  ...) که  بنا به دلایلی من جمله سن کمم و تحصیلم و کنکورم و ... ازدواج نکردم 

و اینکه مسائل اخلاقی و ایمان و پاکی و صداقت و ادب و شخصیت همیشه هم برای خودم هم برای پدر و مادرم اولویت اول بوده، برام خیلی مهمه مسائل اخلاقی، و یه دلم میگه به ایشون اعتمادکنم و با مشکلات ایشون کنار بیام و صبر کنم اما یه دلمم میگه شش‌ سال کم نیست و نباید به احساسات  ایشون اعتماد کنم و از کجا معلوم این عشق ایشون تا آخرش همین طور داغ بمونه، اگه ازدواج کنم و پشیمون بشم راه برگشتی نیست. عقل و منطقم میگه موقعیت های‌ بهتری ممکنه پیش‌ بیاد اما باز دلم یه چیزهای‌ دیگه میگه . 

توقع مالیم از همسرم در این حده که به اندازه ای داشته باشه که بشه باهاش یه زندگی شاد و آروم داشت ( ولخرج و زیاده طلب و پر توقع هم نبودم و نیستم) دنبال پول زیاد و دکتر و مهندس و این ها نیستم و اینو از ته دلم میگم، همیشه دلم میخواست یه ذره تو زندگی مون مشکل داشته باشیم که منم بتونم خودم رو به همسرم ثابت کنم، به نظرم مشکلات برای من بهترین فرصتها رو ایجاد میکنن تا عشق و علاقه و وفاداریم رو تو زندگی به همسرم ثابت کنم، این ها رو گفتم که بدونید آدمی نیستم که دنبال پول و موقعیت طرف مقابلم باشم نه . خدا خودش شاهده، ازتون میخوام قضاوت نکنید و مثل یه خواهر یا برادر، دلسوزانه راهنماییم کنید . 

واقعاحالم خوب نیست ، بین عقل و احساسم جنگه ، خیلی استرس دارم ، نمیدونم باید چیکار کنم ؟ باهاشون ازدواج کنم یا بهشون جواب رد بدم ؟ 

ایشون پسر بی نظیری هستن و بیشتر دلم میگه باهاشون ازدواج کنم، اما از طرفی یه دلم میگه ممکنه موقعیت های‌ بهتری‌ پیش بیاد، از یه طرف هم  نمیتونم از ایشون بگذرم . ازطرفی هم باید شش سال صبر کنم تا ایشون معلم بشن و اینکه  همه این ها ( این که معلم بشن و به درآمد برسن و ...) "احتمالیه " و معلوم نیست با این اوضاع بد جامعه ایشون به اهداف شون برسن یا نه . 

از طرفی هم  من الان کنکور دارم و ... 

از شما میخوام که راهنماییم کنید ؛ از افراد با تجربه خواهش میکنم که  نظرشون رو بگن ؛ و یک سوال از آقا پسرها ( و دخترخانم هایی که تجربه دارن ) دارم، شما فکر میکنید این آقا واقعا عاشقمه؟ فکر میکنید این عشق شون تا آخر عمر میمونه؟ یا نه زودگذره؟ پسران و آقایونی که به عشق شون نرسیدن و با شخص‌ دیگه ای ازدواج کردن ، و همین طور آقایونی که به عشق شون رسیدن و با عشق شون ازدواج کردن، میشه از تجربیات تون و روابط تون بگید, از اینکه هنوزم به اندازه قبل دوسش دارید یا نه ؟ ( این آقا به من گفتن : احساس من یه حس زودگذر نیست، گفتن اگر یه عشق زود گذر بود توی این شش‌ سال بارها عاشق میشدن اما این طور نبوده، و گفتن اگر با من زندگی کنن عشق شون بیشتر و بیشتر میشه اما کمتر هرگز )

ممنون میشم راهنماییم کنید و تجربیات تون رو بگید .

ذهنم آشفته ست و نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم، ایشون همه معیارهای اخلاقی مدنظرم رو دارن ، نمیدونم چیکار باید بکنم ؟ 

ممنون میشم اگه خانم مهدیسا ملکی (روانشناس)، آقای محمدشاه، و خانم شاد و آقا یا خانم روانشناس، و پسر آگاه به مسایل روانشناسی هم حتما نظرشون رو بگن و راهنماییم کنن . 

پیشاپیش از همه تون ممنونم

" دختر ماه پیشونی"


↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
مسائل دختران جوان (۱۹۱۹ مطلب)

مردم در مورد این موضوع (۱۱۴) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید