سلام

با خدا قهرم، خدام رو دوس ندارم ، حال روحیم از دیشب تا به الان خوب نیست . همیشه وقتی چیزی نشده اتفاق نیفتاده در حالی که از خدا میخواستم می گفتم اشکال نداره خدا مصلحت منو بهتر میدونه به خدا اعتماد میکردم به خدا میسپردم و علی رغم ناراحتی که از نرسیدن و ندادن خداوند نصیبم میشد اما باز هم به خدا پناه میبردم،  اما این دفعه قضیه فرق داره.

داستان از اینجا شروع میشه که یه آشنا به مادر زنگ میزنن و شخصی رو معرفی میکنن برای خواستگاری . منم مثل همیشه که با خدا حرف میزدم به خدا گفتم خدایا خودت میدونی چی کشیدم اگه قرار به نشدن نپسندیدن دو طرف باشه نذار پاشون به خونه مون برسه ، نذار احساسم به بازی گرفته شه ، اما خود خدا احساسم رو به بازی گرفت و خواستم رو به اجابت نرسوند .

مادر آقا پسر اومد و پسندید یه روزنه امید تو دلم شکل گرفت خدا دعام رو مستجاب کرده و این دفعه دیگه خبری از خراب شدن احساساتم نیست . ۱۰ روز گذشت خبری نشد تا دیشب گفتن که دختر سنش زیاده در حالیکه من دو سال از آقا پسر کوچکترم من ۲۶ ایشون ۲۸ اینا،  بماند گله من از خداست ، خدایی که از غیب خبر داره من که به خدا گفته بودم اگه قرار به نشدن باشه پاشون به خونمون نرسه  . چرا اجازه داد دوباره فکر و احساسم درگیر بشه ؟

شما که بنده همون خدایید بگید چیکار کنم با این خدایی که هر چی بهش میگم گوش نمیده احساس من بازیچه بنده هاش شده چرا خود خدا احساس منو هم به بازی گرفته ؟


مردم در مورد این موضوع (۴۱) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل دختران جوان (۲۰۲۳ مطلب) خواستگاری های بی سرانجام (۱۸ مطلب)