سلام

پسری هستم 27 ساله. کلا دو بار عاشق شدم. یه بار اوایل دانشگاه عاشق دختری شدم که قرار شد برم خواستگاریش ولی بعد بخاطر مشکلاتی که پیش اومد و شرایط بدی که داشتم نتونستم برم.

دومی هم که دوستش داشتم ولی بعد فهمیدم اون طور هم که ظاهرش نشون میده آدم خوبی نیستن واسه همین جلو نرفتم. الان که چند سالی میگذره به کل از فکر ازدواج اومدم بیرون. حالا که شرایطم عالیه و همه انتظار دارن که اقدام کنم ولی کلا نظرم نسبت به ازدواج تغییر کرده.

خیلی رو خودم کار کردم اما به نتیجه ایی نرسیدم. مثلا حدود شش ماه شایدم پراکنده یک سال ویس ها و کتاب های روانشناسیرو شندیم و مطالعه کردم. خیلی از مشکلات دیگه زندگیم بخاطر این مطالعات حل شد ولی دیدم به ازدواج نه.

درباره علت ها هم ریشه یابی کردم که اونایی که دست خودم بوده تا حدودی حل شده ولی اونایی که ریشه در کودکی و تربیت والدین و ... داشته اصلاحش سخت تره. میدونم اگه ازدواج نکنم یه روزی بالاخره پشیمون میشم. میدونم که پدر و مادرم چقدر خوشحال میشن با ازدواجم. میدونم بیشتر دوستام ازدواج کردن و قسمتی از زندگی هر آدمه که در شرایط نرمال باید اتفاق بیافته. میدونم دیگران نگاه بدی دارن به افرادی که ازدواج نکردن و پشت سرت حرف میزنن.

ولی از طرفی هم بخاطر همین تفکر منفی که دارم میترسم بعد از ازدواج هم همچنان تغییر نکنه و به نظرم زندگی که بدون عشق شروع بشه به جایی نمیرسه. مثلا از عقایدم اینه که نمیخوام اصلا بچه داشته باشم. اینم باز برمیگرده به مسائل کودکیم.

یا اینکه وقتی دو نفر رو میبینم که با هم ازدواج کردن فکر میکنم که انسان های بدبختی هستن چون خانم ها که بیشتر بخاطر تامین نیازهای عاطفی و ظاهر و ثروت و حرف دیگران و ... ازدواج میکنن، آقایان هم که معلومه بخاطر رفع نیازشون و ... .

که اگه هر کدوم از این پارامترها حذف بشه میتونه مشکلات بزرگی رو بوجود بیاره، همین طور که آمارهای طلاق داره نشون میده. البته من نیاز ج...ی دارم ولی نیاز عاطفی رو حس نمیکنم.

متاسفانه دید من به این مقوله خیلی سیاهه و فکر نمیکنم با این دید قدم برداشتن به سمت زندگی مشترک کار درستی باشه. قبلا فکر میکردم با گذشت زمان درست میشه ولی الان بدتر شده. البته نه اینکه دغدغه شده باشه برام بلکه بدتر از اون به بیخیالی نزدیک تر شدم. کلا بهش فکر نمیکنم و خود این کمی نگرانم کرده.

با این حال پدر و مادرم رو دوست دارم و از زندگی کنارشون لذت میبرم. سعی میکنم شادشون کنم چون میدونم این دوران ممکنه تکرار نشه.

ولی خب نگرانیم از آینده ست ... بعد از پدر و مادرم....  بنظر شما با گذشت زمان درست میشه؟ از راهکارهای روانشناسی هم استفاده کردم، ولی خب  شاید سخت یا حتی نشدنی باشه که انسان وقایع و تجربیاتی رو که از گذشته کسب کرده به یک باره بخواد تغییر بده.

درست مثل اینکه از شما بخوان شخصیتت رو عوض کنی ، این نکته رو هم بگم که واقعا گذشته بدی رو تجربه کردم، البته الان اصلا افسردگی ندارم و زندگی بسیار شادی دارم. دیر عصبی میشم و .... . ( اینا از مواردیه که تونستم با مطالعه درست کنم چون قبلا منفی باف و افسرده بودم ).


مردم در مورد این موضوع (۳۲) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل پسران جوان (۱۲۱۸ مطلب)

این مطلب برای شما مفید بود؟ بله خیر