سلام دوستان

اخیرا متوجه شدم یک دختر هم میتونه صرفا به خاطر زیبایی پسری دوستش داشته باشه !!! یعنی میشه زیبایی مقدم بر پول باشه. نمیدونم چرا سست شدم ( منظورم وا دادن به کار بدی نیست هرگز) .

من 28 سالمه ، خواستگار دارم و قراره به زودی بیاد البته خواستگاری سنتی ... ، کسی معرفی کرده و من هنوز آقا رو ندیدم از من یک سالی کوچکتره ، خونه و ماشین داره.

از طرفی با آقایی در اینستاگرام  ماه هاست آشنا شدم 33 ساله مطلقه ( علت جدایی اینکه مادر زنش در امور مربوط به عقدشون دخالت میکرد و نامزدش فقط به دهان مادرش نگاه میکرد ، فقط چت میکردیم و قصد ازدواج داشتیم. من شیفته ی صحبت های اون آقا و بالاخص صداشون پشت تلفن شدم، بعد از چند ماه چت حضوری، بلاخره دیدیمش ... بسیار خوش تیپ و چشمان عسلی زیبای داره ، در واقع به طور کلی تقریبا خوش سیماست ولی چشمانش  رفتارش و طرز بیانش خیلی دوست داشتنیه ، کاش اصلا نمیدیدیمش .

متوجه شدم ازدواج با عشق چقدر زندگی رو شیرین میکنه. دوستش دارم تا به حال چنین فردی ندیده بودم ( البته من دوست پسر نداشتم ولی پسران زیادی رو دیدم ) . اونم منو به خاطر حجابم میخواد گفت زن وفادار میخواد ولی دو باری اعتراف کرد دوست دختر تا حد رابطه داشته ولی بعد که دید من بدم اومد و نسبت بهش بد گمانم . گفت دروغ گفتم خواستم ببینم چی میگی.

گفت دخترهای بد حجاب به عنوان ابزار خوب اند نه همسر ، خلاصه اومدند سر قرار و بعدا گفتند با عرض پوزش ما مال هم نیستیم. بعد که خیلی اصرار کردم  و گفتم ایرادام رو بگو تا خودمو اصلاح کنم . خیلی هم با من مراعات کرد که دلم نشکنه ولی رک ازم ایراد گرفت چون خودم اصرار کردم پس اصلا ناراحت نشدم.

گفت تیک عصبی داری از دندونام ایراد گرفت ، گفت با توجه به حرفای سابقت و رفتاری که ازت دیدیم میدونم برای فرار از شرایط سخت زندگی ات میخوای ازدواج کنی البته اینو قبل دیدار هم گفته بود که اگر برای فرار از زندگی فعلی ات میخوای ازدواج کنی علاقه ای ندارم باهات ازدواج کنم  منم میگفتم نه اشتباه میکنی این طور نیست و گفت از اول که دیدمت با خودم گفتم ما مال هم نیستیم .

گفت تو مشکل داری پسر مردمم دچار مشکل میکنی فعلا زوده برات ازدواج کنی بزرگ نشدی. حتی سر قرار گفت همکارانت تو اداره اتون محجبه اند و مجرد ؟! ولی با توجه به علاقه ی ظاهری و خوش رفتاری که ازش دیدم بعد دو روز بهش گفتم دوست چتی ام باش و قبول کرد ، و گفت فدات شم دلت برام تنگ شده بود؟ میدونم تو هلاک منی. بدبخت شدی گرفتار منی.

دلم میخواست خودمو اصلاح کنم بهش ثابت کنم من به خاطر فرار از  زندگی فعلی ام نیست که میخوامت ، ولی خودم رو یک دوست جلوه میدادم دلم می خواست یه روزی بهش برسم ولی محکش میزدم که ببینم آیا اونم دنبال زیر پوستی داره بهم فرصت میده یا نه .

بهش گفتم تو که زن محجبه میخوای من سراغ دارم اونم گفت نمیدونم فعلا حوصله ی ازدواج ندارم
بهش گفتم خواستگار دارم ،قبل دیدار هم چندین بار از خواستگارام گفتم اونوقت خوشش نمیومد به زبون بیارم اعتراض میکرد.

با این تفاوت که اکنون در مورد آمدن خواستگارام میگم ،ازشون ایراد میگیره ( در قالب دوست چتی  هستیم) ،  و میگفت اصلا خوب نیست ولی وقتی میگفتم چرا ایراد میگیری میگفت نمیدونم خودت میدونی ( یعنی میخواست بگه فکر نکن که به عنوان زنم میخوامت ) ، گفت نباید با کسی جز من بچتی این عصبی اش میکنه.

بهش میگم خواستگار دارم دلم میخواد ازدواج کنم ولی کسی رو جز تو نمیخوام. بارها بهش گفتم من دوستت دارم و خودشم میدونه ، اونم گفت من میدونم تو عاشق منی پس تا 100 سالگی بمون بچت باهام!!! ( البته اینو شوخی گفت ) آخه دو شهر دور از همیم.

منم  به شوخی گفتم زرنگی ! خودت زن و بچه دار بشی من پیرزن بشم در واقع سر هیچی به پات بسوزم!!! با توجه به اینکه ؛

1. دیدم در حد دوست چتی منو میخواد و نسبت به ابراز علاقه های من و پیگیری هام ازش ( که چه کار میکنی کجایی غذا خوردی؟ ) منو به عنوان همسرش نمیخواد

2. خیلی خودشو دست بالا گرفته بود

پس:

سعی کردم تضعیف اعتماد به نفسش کنم ، گفتم راستش اعتراف میکنم وقتی دیدمت خیلی تو ذوقم خورد حالم گرفته شد اصلا دیدم با تصوراتم خیلی فرق داری ، اینکه درسته تا قبل از دیدنت برای رهایی از شرایط زندگیم خواستم ازدواج کنم ، ولی وقتی مهربونی ها و خوش رفتاری هاتو دیدم فرداش کلی فکر کردم و عاشقت شدم ، گفتم چون خوش رفتاری و از ویژگی های اخلاقی و رفتاری اش گفتم . با خوندن این حرفا هیچی نگفت کمی گپ  زدیم مثل همیشه عزیزم به هم میگفتیم.

گفت کمی میخوابم ... شب شد، بهش پیام دادم خواستگارم اومد فلان ویژگی هایی داشت ... ازش  ایراد گرفت در نهایت از چند تا نقاط ضعف خودش گفت بعد گفت دروغ گفتم چون میخوام بری!
(میدونستم از خواهش های غیر مستقیم من در مورد اینکه خواستگاریم بیاد خسته شده) ، منم بهم برخورد دیگه چیزی ننوشتم.

ولی گفت میدونم مثل همیشه زودی بر میگردی ، دیگ هیچی ننوشتم. از جمله ی آخرش که "میدونم مثل همیشه زودی بر میگردی" حس کردم دوستم داره ولی چرا میخواد باهاش بچتم ؟ چرا دوست نداره ازدواج کنم؟

(شاید صرفا یک دوست و برادر چتی که هوای خواهرش رو داره،شاید چون خودش با این سن مجرد چشم دیدن اینکه من ازدواج کنم نداره) گاهی میگم خب من که خیلی دوستش دارم اونم منو دوست داره ، شاید اگر باهاش بمونم خودمو اصلاح کنم تیک عصبی نداشته باشم  دوباره ببینمش، شاید منو خواست ، اصلا شاید اونم اینو میخواد.

فکر میکنم به خاطر تیک عصبیم منو نمیخواد چون روز دیدار بهش کم توجهی کردم. دلم نمیخواد با کسی غیر اون ازدواج کنم  میدونم دلم برای همیشه پیشش می مونه ، حالا با این سن 28 سالم خواستگارم رو چه کار کنم؟ دلم فکرم پیشش می مونه شاید منو خواست. شاید حدسم درست باشه. شاید داره بهم فرصت میده. شاید نظر برادرانه

به نظر مشورت و نظر خواهی از  یک فرد ثالث میتونه راه گشای خوبی باشه ، ممنون از اینکه نظرتون رو میگید.


↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
مسائل دختران جوان (۱۸۹۹ مطلب)

مردم در مورد این موضوع (۵۲) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید