سلام

دختری ٢٣ ساله هستم. چند وقت پیش یه خواستگاری داشتم تو دانشگاه ، بخاطر پدرم ردشون کردم نمیگم خودم علاقه به شون داشتم، شغلشون مورد پسندم نبود، گفتن حاضرن انصراف بدن و برن باز کنکور بدن با وجود همه این چیزا من حتی نباید به پدرم اطلاع میدادم که خواستگار دارم چون روز اول دانشگاه بهم گفت هر کی اومد جلو بگو نه، به منم نگو اصلا!

منم ایشون رو با وجود اون همه اصرار رد کردم. چند هفته پیش باز یکی دیگه اومد گر چه از من کوچیک تَر بودن ولی بازم جرّأت نکردم که به پدرم بگم، خسته شدم از تنهایی،تا کی باید رد کنم، بابام میگه یکی که خودم میگم رو باید باش ازدواج کنی، تا کی باید تنها باشم؟ یعنی تا آخر عمر باید همین جوری تنها بمونم؟

اینم بگم که مادرم اصلا جرّأت نمیکنه که به بابام بگه در مورد خواستگارام. مگه اینکه خود خدا بره مستقیم با بابام حرف بزنه تا دست از این عقایدش برداره، زندگیم همش درسه، بابام دائم میگه درس بخون تا به موقعیت های بالاتر برسی، اصلا نباید در مورد عشق فکر کنم ، فقط باید درس بخونم ،نه تفریحی نه چیزی، فقط درس ...


↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
مسائل دختران جوان (۲۰۳۵ مطلب)
تعامل با خانواده (۳۰۰ مطلب)
رد کردن خواستگار (۷۱ مطلب)
روابط با پدر (۱۸ مطلب)

مردم در مورد این موضوع (۱۳) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید
↓می توانید این مطلب را در واتس اپ و ... برای دوستان تان ارسال بفرمائید↓