سلام، وقت همه بخیر

من امسال کنکور تجربی دارم و نزدیک 19 سالمه و در واقع اولین سال کنکورمه. پسری هستم که هیچ علاقه ای به دوستی با جنس مخالف و از این حرفا ندارم. از نگاه اطرافیانم پسر آروم و با شخصیتی هستم :) ، من از دو سه سال پیش نیاز عاطفی و نیازای دیگه رو مثل بقیه ی افراد خیلی داشتم و همین مسئله باعث افت و خیز شدیدی تو زندگیم شد. خدا رو با تمام وجودم صدا زدم و یه روز فهمیدم که صدامو شنید.

مشاور تحصیلیم به من پیشنهاد دادن که برم کلاس کنکور تا وضعیت درسام بهتر بشه. پیشنهاد دادن که برم پیش دختر عموم برای کلاس ها. دختر عموم دانشجوی بهترین دانشگاه کشور بودن و انصراف دادن و الان دارن پزشکی میخونن. از هر نظر دختر فعال و با انگیزه ای هستن و درک و شعور بالایی هم دارن.

بعد چند جلسه کلاس رفتن، ایشون به من علاقه مند شدن و من هم خبری نداشتم. تو کلاس هایی که برام میگذاشت ( خصوصی )، این دلبستگی ها کمی معلوم بود و ایشون دوست داشتن خودشون رو به من نزدیک کنن. دختر عموم رو خیلی دوست داشتم و دارم و اون هم فقط به چشم دخترعمویی و خواهری و از این حرفا.

ایشون منو تو زمینه های مختلف امتحان هم میکردن و من هم موفق میشدم، چون ایشون اولین دختری هستن که تو زندگیم ارتباط دارم و دقیقا همونی که دنبالش بودم و میخواستم این ارتباط رو حفظش کنم. در بین دخترا چه فامیل، آشنا، غریبه، هر کسی رو ببینم مثل ایشون به دلم نمیشینه. دل بستگی زیادی بینمون ایجاد شد.

دخترا وقتی عاشق میشن خیلی ضعیف و شکننده میشن و دقیقا تو ظاهرش دیدم. تا اینکه خیلی راحت فهمیدم خانواده ایشون این مسئله رو به طور غیر مستقیم با خانوادم در میون گذاشتن و میبینم که خانواده ی هر دو مون و حتی مشاور تحصیلیم که مشاور ایشون هم بودن راضی هستن، چون خیلی به هم میایم و خصوصیات اخلاقی مون مکمل هم هست.

با مشاورم در این مورد صحبت کردم. این چیزا رو زیاد به صورت کلامی حس نکردم، به هر حال در طی چند ماه فهمیدم. کنکور امسالم به خاطر همین مسائل رو هواست. خیلی علاقه دارم برم حقوق بخونم. چون برادرم وکیل هستن و خودم از شرایط این کار آگاهی دارم.

نمیدونم شرایط ازدواج فراهمه یا نه، ولی دل هامون یکی شد. هنر هایی هم بلدم که بتونم یه درآمد کوچیکی هم داشته باشم. هر دو مون تحصیلات داریم و خیلی خوب همو درک میکنیم. با اختلاف سنی مثلا 3 سال هم خودم و هم ایشون معلومه که اصلا مشکلی نداریم.

بعد از اینکه خانواده ها مطلع شدن، من چیزی به کسی نگفتم. حتی با خانوادم هم در این مورد حرفی نزدم ولی همه خبردار هستن. در حال حاضر ارتباطم با دختر عموم فقط در حد پیام دادنه و هر دو مون میدونیم داستان از چه قراره و کمی سر به سر هم میذاریم. اینم بگم که حیا و متانتشون رو حفظ کردن و محل هم نمیزارن :) ازدواج ترک از تنهایی نیست، یه جور همراهیه. آدمی که تو تنهاییش غم و غصه داره دلیلی برای ازدواج کردن نداره، ولی مایی که از تنهایی خودمون لذت میبریم چقدر خوبه که این لذت رو تقسیم کنیم. میدونم موردایی مثل مورد ما خیلی کم و کمی هم عجیبه.

خواهشا اظهار نظرهای زیاد منفی هم نکنید. میدونم میایید میگید زندگی همین جوری الکی نیست و تو الان هیچی نمیفهمی و این دختر ازت بزرگتره از این حرفا.


برای مشاهده ی نظرات مردم در این مورد کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل پسران جوان (۹۷۶ مطلب) ازدواج فامیلی (۵۷ مطلب) ازدواج با دختر بزرگتر از خود (۱۵ مطلب)