سلام به دوستان

متولد 65 هستم. 14 سالم بود پدر مادرم و تو یه حادثه تصادف از دست دادم. تو راه مشهد . دو خواهر بزرگتر از خودم دارم. یکی 3  سال از من بزرگتر یکی 1/5 سال . از یه خونواده فوق العاده فقیر فقیر (صد پله زیر فقر ) .

وقتی اون حادثه اتفاق افتاد خواهر بزرگم تازه وارد دندونپزشکی شد و میخواست ترک تحصیل کنه  ، نذاشتم. گفتم با هیچی کاری نداشته باش تو فقط بخون و به یه جایی برس . ترک تحصیل کردم شبانه ثبت نام کردم. بعد راهنمایی . روزا کار میکردم شبا میرفتم مدرسه .  تو یه کارگاه در و پنجره سازی آلومینیوم کار کردم. سه سال گذشت .با بدبختی و فلاکت به معنای واقعی .

هیچ وقت جلو خواهرام از سرنوشت و تقدیر و سختی های روزگار گله نکردم که یه وقت ناراحت نشن .دیپلم تجربی گرفتم. از سربازی معاف شدم. بیشتر چسبیدم به کار . 4 سال دیگه هم گذشت. تا درس خواهرم تموم شد . بهترین روز زندگیم بود اون روز که خواهرم گفت درسم تموم شد .رفت سر کار و طرح این داستانا . ولی دیگه از من پول نمیگرفت.

برا خواهر دومم خواستگار اومد .که با بدبختی جهیزیه شو جور کردم رفت سر خونه زندگیش .ولی خواهر بزرگم 2 سال  بعد خواهر کوچیکترم ازدواج کرد . با یه دندونپزشک که خدارو هزار مرتبه شکر زندگیه جفتشون اوکیه اوکیه. خواهرم مطب داره و اون یکی خواهرم آرایشگره.

دوست دارم زمین  و زمان زبون در میاورد زندگیه منو تعریف و در قالب فیلم به نمایش میذاشت. وقتی که مسئولیت دو تا خواهرم از دوشم رفت با پولایی که جمع کردم زدم تو کار خرید و فروش ملک . شکر خدا وضع مالیم خوبه . مجردم ولی ماشین ، خونه  و سرمایه به اندازه کافی دارم.

خواهر دندونپزشکم مجبورم کرده همه چی رو ول کنم بچسبم به درس ، ماهی 5 م بهم میده میگه دست به سیاه سفید نزن فقط درستو بخون  البته بازم  با سرمایه خودم ماهی یه خونه خرید فروش میکنم  با 7 الی 10 تومن سود دست به جیب دیگم کار نمیکنم.

پارسال امتحان دادم بابل قبول شدم نرفتم .امسال جدی شروع کردم .شاید به دید بعضیا از من دیر شده ولی زندگیه خودمه زندگیم رو رواله نیاز مالی هم آنچنان ندارم مجردم و به هیشکی هم ربطی نداره و دیدگاه و نظر بقیه هم به اندازه سر سوزن دقیقا به اندازه سر سوزن که نمیشه دید برام ارزش نداره و مهم نیست . یعنی به نظر دیگران اصلا و اصلا گوش نمیدم برام مهم نیست .

چون وقتی که تو منجلاب روزگار مثه سگ و دقیقا مثه سگ ، دست و پا میزدم کجا بودن ؟ عقل خودم هر چی بگه همون انجام میدم و به هیشکی به هیشکی و هیشکی به اندازه یه میکرون (هزارم میلیمتر) هم اعتماد نمیکنم  و فقط نظر دو تا خواهرمو تو بعضی موارد گوش میدم و میپرسم.

چون من یه ادم خود ساخته خود پخته هستم که با زجر و بدختی بزرگ شدم و نکبتی و فلاکت و بدبختی تو تک تک سلولهای وجود من و رگهای خونم جریان داشته. و ذره ای از نوجوانی و تفریح چیزی ندیدم و نمیدونم نوجوانی و جوانی چه دورانی هست و چه حسی داره .

وقتی تو دوران بدبختی خودمو تو آینه میدم یاد اون سیاه پوستی میفتادم که تو ادبیات دوم یا سوم خونده بودم .( کلبه عمو تم . هریت بیچر استو ) یه انسانی فلک زده و بدبخت که یه لحظه خوشبختی ندید تو زندگیش ولی خدا شکر که سرنوشت من مثه اون نشد .

بچسب به تلاش  و به نظر دیگرانم حتی به اندازه گوش کردن هم انژری و وقت صرف نکن. هر چی که دلت و عقلت میگه همونو انجام بده. من میدونم که شرایط مالیم نسبت به بقیه فرق میکنه .با قدرت حرف میزنم خب تلاش خودم بوده . ولی میدونم یه روزی 45 سالم میشه دوست دارم یه دکتر 45 ساله باشم تا یه دلال ملک  45 ساله تو چیتگر.

(بهترین کسی که میتونه بهترین تصمیمو بگیره خود آدمه . چون هیچکس به اندازه خود آدم از شرایط زندگی و برنامه های زندگیش خبر نداره ) فقط تو آینده زجر حسرت،  عذاب آورتر از نظر و دیدگاه مردمه.

با آرزوی پیروزی برا همه .

جاوید یازدهم فروردین 97   


برای مشاهده ی نظرات مردم در این مورد کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل پسران جوان (۱۰۰۴ مطلب) مطالب کاربران (۵۳۹ مطلب)