سلام...بچه ها...

زندگیم این روزها خیلی خاکستریه... بدون اطلاع پدرم ، مشغول به کاری شدم که اگه بدونن دیگه باهام حرف هم نمیزنن . بابام اینجا نیست ، نمیخوام بگم کار عیبه اما کار من شب تا صبحه ، پرستاری از سالمند ، سالمندی که پیشش بودم... خیلی بهش وابسته شدم... واسم مثل مادر بود... خیلی به فکرم بود ... چند هفته پیش همین جور که داشتم باهاش حرف میزدم... جلو خودم سکته کرد ... اصلا هیچ کاری نمیتونستم کنم...

اولین بارم بود همچین اتفاقی واسم می افته ، اونی که خیلی دوستش داشتم فوت کرد... جلو چشمای خودم... و من هیچ کاری نمیتونستم کنم... الان خیلی ناراحتم... همش خاطراتش جلو چشمامه،  همش خودمو سرزنش میکنم... میگم یعنی میشد کاری کرد که من نتونستم... زندگیم دیگه عادی نیست .

دلم واسه اون روزهایی که بابام پیشم بود و دلم قرص بود تنگ شده.. الان حس بدی به همه چیز پیدا کردم ، دلم آرامش میخواد ، چه جور میتونم اون خاطرات رو فراموش کنم . دلم گرفته از این شغلی که به ناچار انتخاب کردم.. من دختر جوونی هستم.. بیست و پنج سالمه.. ولی کلی خاطره بد دارم.. چیزایی تو زندگیم دیدم که واسم خیلی زود بود ... الان نمیدونم دقیقا باید چیکار کنم....


مردم در مورد این موضوع (۴۸) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل دختران جوان (۲۰۳۷ مطلب)