سلام به همه خانواده برتری ها

فقط خواستم اینجا درد و دل کنم کسی رو ندارم که آرومم کنه .

من پسرم، 26 سالمه ،دانشجو ام ، ارشد میخونم ، کار ندارم ، بعد از ازدواج خواهرم انقدر تنها شدم که تقریبا افسرده شده بودم . نگید چرا تنها چرا ازدواج نمیکنی ، آخه من یه داداش 34 ساله دارم کل ذهن و فکر خانواده سمت اونه هر کاریش هم میکنن زن نمیگیره ، من اصلا نمیتونم صدام در بیاد!!!

اره داشتم میگفتم خلاصه خواهرم رفت ، منم تصمیم گرفتم با کتاب سر خودمو گرم کنم این شد که نشستم برای کنکور ارشد خوندم و قبول شدم ، در این حین با یه دختر آشنا شدم 8 سال از خودم بزرگتر بود ( نحوه اشنایی رو بیخیال بشید ) اون شخص تو بدترین شرایط یه همدم شد برام ، یه هم صحبت که زندگی سیاه و سفید منو رنگی کرد.

من بیشتر از یه سال باهاش بودم نه حرف خاک بر سری زدیم نه حتی دست بهم زدیم ، دقیقا جای خواهرم رو پر کرده بود نه قرار بود ازدواج کنیم ، از اولش هم تقدیرمون جدایی بود ، میدونم اما الان نه بخاطر رفتنش بیشتر بخاطر اینکه دوباره باید شبها سقف رو نگاه کنم تا خوابم ببره از اینکه دوباره تنها شدم دارم داغون میشم ، من اون آدم پوست کلفت قدیم نیستم که بتونم تنهایی رو تحمل کنم ، حس بودن یه نفر ، حس دوست داشته شدن توسط یه نفر رو چشیدم . خیلی خستم از بچگی شنیده بودم که میگفتن مرد که گریه نمیکنه ، اما دیدم همش دروغ بوده شب روز من گریه اس ، درس خوندن برام زهر مار شده....


برای مشاهده ی نظرات مردم در این مورد کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل پسران جوان (۹۷۲ مطلب) درد دل های دختران و پسران (۱۳۶ مطلب)