سلام به همه دوستان

از بچگی به دلیل مسائلی همیشه کم حرف و خجالتی بودم ، طوری که اکثرا بهم میگفتن چرا حرف نمیزنی و من نمیدونستم وقتی به یکی میگی حرف بزن دقیقا باید در مورد چی حرف بزنه! تو خانواده ما همیشه بحث و جدل بود الانم هست کمتر که نشده هیچ حتی بدتر هم شده.

من پدر و مادرم رو مدام در حال تو سر و کله همدیگه زدن دیدم ، فرصت اینو نداشتیم که باهم حرف بزنیم تا بخوام یه چیزی ازشون یاد بگیرم و بدونم باید چطور رفتار کنم. وقتی مهمون میومد خونمون از ترس قایم میشدم چون جرات روبرو شدن باهاشون و حرف زدن نداشتم . همیشه از مهمونی دادن فراری بودم، تو مدرسه کم حرفترین بودم، تو دانشگاه کم حرف بودم، ترینش رو ننوشتم چون تو دانشگاه یکم اوضاعم بهتر شد و الان هم خیلی بهتر شدم و مشکلم فقط مربوط میشه به حضور در اجتماعات.

با این حال این مساله همیشه همراهمه ،وقتی وارد یه جمعی میشم که همه غریبه ان ناخوداگاه دچار این مشکل همیشگیم میشم ،حس میکنم وقتی تلقین میکنم به خودم که من مشکل دارم در ارتباط برقرار کردن دیگران هم همین حس رو در موردم پیدا میکنن و سمتم نمیان...

میخوام یه سوال ساده رو هم بپرسم حتی صدام در نمیاد! یه جوری تن صدام آروم میشه انگار ته حلقمو یکی محکم طناب پیچ کرده که صدام در نیاد! حالا بدبختی تو خونه ولوم صدام خودجوش بالاس همیشه!

 تا وقتی از اون جمع خارج نشدم این خودخوری رو با خودم دارم.میترسم یه وقت یه چیزی بگم مسخره م کنن بعد که میام خونه تا مدتها با خودم کلنجار میرم و میگردم دنبال عیب و ایراد گرفتن از خودم.

یه وقتایی باخودم میگم چرا کسی با من هم صحبت نمیشه مگه همیشه باید من شروع کننده صحبت باشم؟ منتظرم بقیه بیان شروع کنن به حرف زدن تا منم یکم مسلط بشم به خودم... میگردم دنبال مقصر و نتیجه میگیرم که تو زندگیم کسی نبوده بهم بگه وارد یک جایی میشی اینطوری برخورد کن ، اونطوری حرف بزن ،محکم صحبت کن ،شل و ول نباش و ...

خانواده اولین اجتماع بشره و وقتی تو این اجتماع این چیزا رو یاد نگرفتی همیشه میلنگی ، من تو خانواده ای بزرگ شدم که بهم پر و بال ندادن تا خواستم کاری کنم جلوم رو گرفتن ، حتی دانشگاه رفتنم هم به زور و مصیبت بود ، چون پدرم اعتقادی به درس خوندن و ادامه تحصیلات نداشت .

حالا که لیسانسم رو گرفتم پدرم اصلا قبولم نداره خیلی اوقات توی جمع مسخره م میکنه میگه بچه های من بدرد نخورن! هیچی نشدن این همه خرج تحصیلشون کردم آخرش هیچی!!! در صورتی که من و خواهرم هر دو سطح تحصیلاتمون بالاست تا اونجا که تونستیم بچه های خوبی بودیم بداخلاقی و بدقلقی نکردیم با وجود پدرم همه کارهای اداری و بانکی و... خونه رو انجام دادیم یه جوری شده که من تبدیل شدم به آچار فرانسه خونه! حتی پدرم خبر نداره توی خونه چی میگذره و ماها چند سالمونه! اونوقت....

من دچار فقرم یه فقری که همیشه و هر جا آزارم میده شاید دیگران حسش نکنن چندان،  اما خودم دارم عذاب میکشم که چرا باید من حداقل یه دوست و هم صحبت نداشته باشم اون وقت ملت 10 تا 10 تا دوست و رفیق دارن! خب بین اونا هم حداقل یکیشون پیدا میشه واسشون تب کنه!

شما رو به مقدسات تون قسم نیاین بگین فلان کتاب رو بخون پیش مشاور برو و ... من همه راه هایی که میشده رو رفتم ، الان فقط دنبال راه حل تضمینی و مجرب و عملی از سمت شما هستم. بگین باید چیکار کنم چی بگم چطور رفتار کنم اصلا فکر کنید بچتونم! من که پدر و مادرم بهم یاد ندادن لااقل شما یادم بدین.

اما تا بحال چیکار کردم :

برای حل مشکلم چه کتاب ها که نخوندم چه مشاوره ها که نگرفتم چه تمرین ها که واسه بالا بردن اعتماد بنفسم نکردم...  اما انگار این مشکل توی من نهادینه شده و قصد حل شدن نداره! هنوز که هنوزه وقتی وارد یه جمعی میشم نمیدونم چطور برخورد کنم اصلا چی بگم! از کجا شروع کنم آخه اصلا بقیه مردم چی میگن بهم اینهمه حرف میزنن!!

مشکل من وقتی حاد میشه که توی جمع باشم که همه غریبه باشن بین فامیل و دوست و اشنا اصلا کم حرف نیستم و اعتماد بنفسم بهتره ولی وای بحال اون روزی که برم بیرون یا یه جای شلوغ. شاید خنده تون بگیره یا مسخره م کنید مثلا جدیدا وارد یه جمعی شدم پیش همکلاسیام نمیدونم چطور برخورد کنم ، اصلا وقتی وارد میشم به همه سلام کنم یا نه وقتی کسی ازم چیزی میپرسه چی بگم اخه چی گفتن هم مهمه چطور حرف بزنم که اطلاعات شخصی و خانوادگیم رو بروز ندم ، به عبارتی ساده بازی درنیارم. اصلا لازمه با یکی همصحبت بشم یا نه ...وای وای وای انگار همین الان از توی غار در اومدم! چقدر ارتباط برقرار کردن سخته! کمک


موضوعات مرتبط :
مسائل پسران جوان مسائل دختران جوان