سلام

ببخشید اگه متنم طولانیه ، ان شاء الله کمکم کنید و همیشه دعا گوی شما باشم ، کسی نیست این حرفا رو بزنم باهاش .

من از ۱۷ سالگی به خاطر یه سری مشکلات خانوادگی و تحت تاثیر دوستان قرار گرفتن دوستی با نامحرم رو شروع کردم و تمام دوستی هام به صورت اینترنتی بود . بعد از اولین ملاقاتم تموم میشد و حدودا بیشتر از ۱ ماه طول نمیکشید . اون جوری نبودم که خودم دوست داشته باشم هی رابطه تموم کنم و برم با کس دیگه، اصلا اینجوری نبود.

یعنی با هر کس دوست میشدم همو میدیدیم میگفت تو خیلی خوبی من لیاقتت رو ندارم. واقعا تنها دلیلی که شروع میکردم این بود که میگفتم خوبه که یه نفر پیشم باشه تو مشکلات شاید این یکی فرق کنه بمونه و این داستانا . و بعد از تموم شدن هر کدوم تا چند وقت حالم بد بود و هی وابسته میشدم.

گذشت و بیخیال شدم . سال کنکورم خیلی درس خوندم خیلی که همه انتظار سه رقمی داشتن ازم. مادر من مشکل اعصاب دارن ولی ما اوون موقع نمیدونستیم .فقط به من گیر میدادن مادرم،  درس میخوندم خب پیششون نبودم ، دعوا میکرد با من که چرا انقدر درس میخوونی و منو تنها میذاری ؟

با وجود همه اینا من بازم میخوندم . سعی کردم اون خلا رو با درس پر کنم . از گذشتم بدم میومدم سعی میکردم خودمو بکشم بالا که حالم خوب بشه ، هیچ کلاس کنکوری نرفتم ، هیچ کتاب تستی نتونستم بگیرم ، چون از لحاظ مالیم اوضاع مون خراب شده بود .

دو ماه مونده به کنکور مادرم یه مریضیه عصبی عجیب و غریب گرفت و به طور کامل فلج شد نمیتونست خودش راه بره ، نمیتونست غذا بخوره ، اخم کنه ، بخنده ، هیچی کاری . هر روزم بدتر میشد. من یه خواهر بزرگتر از خودم دارم که بچه داره .اون موقع بچه ش نوازد بود نمیتونست پیش مامان باشه ، من بیمارستان میموندم پیشش .

خلاصه که ۱ ماه اینجوری گذشت ، همه ش بیمارستان و گریه و زاری. تو بیمارستان درسم رو میخوندم ولی خیلی کم. خیلی نا امید شده بودم که رتبه خوبی بیارم . مامانم یه کم بهتر شد حالش، یعنی دیگه میتونست کاراشو خودش انجام بده . خلاصه که روز کنکور رسید و من کنکور دادم . نتیجه اومد و رتبم با اینکه خیلی خوب شده بود اما هیچ دانشگاهی قبول نشدم . اتفاقی که امسال زیاد افتاد .

به شدت افسردگی گرفتم دیگه. وضع مالیمون دقیقا بعد کنکور خوب شد! بعد خانوادم متوجه بودن که حالم خوب نیست واسم دوربین عکاسی گرفتن و منو فرستادن تور عکاسی . خلاصه که تو این تورا من چند تا دوست پیدا کردم . دختر و پسر . البته هنوز روحیم خراب بود. دانشگاه آزاد ثبت نام کردم با نا امیدی ، چند ماه پیش من و یکی دیگه از دوستامون و یکی از پسرای تور که ۲۰ سالشه و یه سال از من بزرگ تره روز اربعین رفتیم امامزاده عکاسی خبری کردیم.

موقع برگشت متوجه شدیم که ماشین آورده سوار ماشین شدم با ترس . چون خوب نمیشناختمشون پشت نشستم . لباس و ظاهرمم کاملا پوشیده و با مقنعه بودم . کلا سعی میکنم حجابم رو رعایت کنم. حرکت کردیم . این آقا اول نوحه گذاشت . بعد آهنگو عوض کرد یه آهنگه رپ گذاشت که مضمونش راجبه دخترایی بود که سوار ماشین پسرای پولدار میشن برای پول ...

صدای آهنگ رو انقدر زیاد کرده بود که همه شهر میشنیدن . خونه ما نزدیک تر بود به امامزاده. واسش راحت تر بود اول منو برسونه بعد دوستمون رو ، ولی اول اون رو خواست برسونه بعد منو که تنها بشیم . منم وقتی دوستمون خواست پیاده بشه پیاده شدم و گفتم اینجا کار دارم و پیاده شدم .

اعصابم بهم ریخت و گفتم برم خونه بلاکش میکنم ، ولی نمیدونم چه مرگم شد که این کارو نکردم . بعدا بهش گفتم از آهنگ ناراحت شدم گفت خواستم جو عوض بشه. من همه اینا رو نادیده گرفتم و وقتی گفت دوباره بریم بیرون قبول کردم .

بعد از دانشگاه اومد دنبالم ، من با پسری بیرون نرفته بودم اینجوری. تمام صورتم سرخ شده بود از خجالت. خلاصه که همین جوری میومد دنبالم و اولش مث لجبازی بود میگفتیم که از هم بدمون میاد .ولی کم کم اون شرروع کرد که عاشقت شدم و این داستانا ، جواب تو چیه ؟ منم گفتم فعلا زوده  واسه این حرفا ، هر وقت منم حسی پیدا کردم بهت میگم . با اینکه پیدا کرده بودم و وابسته شده بودم ، ولی نمیخواستم بگم .

تا اینکه انقد اصرار کرد و اینا تا گفتم بهش که دوسش دارم. فکر نمیکردم مث بقیه باشه. . یه شب اتفاقی با دوستم دیدیمش، آبروی منو جلو دوستم برد انقد سرم داد زد و حرفای مسخره زد بعدش که فهمید ناراحت شدم جوری که دوستم نشنوه میگفت غلط کردم. به بهونه های خیلی مسخره قهر میکرد و اذیت میکرد سر یه موضوع من گریه میکردم و زنگ میزدم بهش اونم جواب میداد میخندید و قطع میکرد .

فرداش دوباره میگفت که اره گریه میکردی داشتم میمردم از درد ولی نمیدونستم چیکار کنم بعدش گفت ما میخوایم از ایران بریم عزیزم تمام اون کارا رو کردم که از من بدت بیاد دل بکنی بعدش من اصرار کردم که اشکال نداره بمونیم با هم تو دورم باشی من دوست دارم که گفت اصلا من تو دوستی رابطه میخوام گفتم دیگه باهات هیچ کاری ندارم و خدحافظ که بعدش دوباره گفت من مجبورم خودمو بد نشون بدم الان.

تا الان  گریه کردم من میمیرم مطمئن باش و من دارم گریه میکنم و اصرار کرد که ببینمش. شب تولدم بود دیدیم همو حتی گریه کرد و میگفت من واقعا عاشقتم چیکار کنم بفهمی واقعا عاشقتم؟ منم میگفتم نمیدونم تا یه لخظه حس کردم داره بهم نزدیک میشه هولش دادم و گفتم بس کن. که دیدم نه داره اصرار میکنه که به من نزدیک بشه...

من دعوا کردم باهاش که برگشت گفت این چیزا طبیعیه تو رابطه دوستی . منم گفتم من نمیخوام پس فردا جلو شوهرم شرمنده باشم [ با اینکه میدونم هستم با این دوستیایی که داشتم] اونم گفت از کجا معلوم تو ۱۰۰ مین نفری نباشی که با شوهرت بوده. منم گفتم کاری ندارم به اون . میخوام خودم آرامش داشته باشم .

هی فلسفه چید واسه من که این یه کار خیلی معمولیه تو دوستی و اینا . بعدش کلا حرفاش عوض شد برگشت به من گفت که من و تو هنوز معنی عشق واقعی رو نمیفهمیم . ما هنوز بچه ایم. من خیلی دوست دارم ولی عشق واقعی ...

اومدم خونه و بهش پیام دادم که من نمیتونم کنار بیام و خدافظ . شب تولدم به گند کشیده شد. دوباره رفتم سمتش خوردم کرد که گفتی تموم کنیم من مسخره تو نیستم. ۳ هفته گذشت و دوباره پیداش شد .

اصرار کرد که ببینیم همو . دیدیم همو و گفت نمیخوام تموم بشه نمیخوام از دستت بدم منم گفتم از دست دادی و الکی گفتم خواهرمم فهمیده و اون احازه نمیده .گفت من با خواهرت صحبت میکنم . هنوزم میگفت از ایران رفتنش واقعیت داره . میگفت حسم بهت همونه زیاد نشده کمم نشده . بهش گفتم هیچی مثل اول نمیشه گفت من درستش میکنم .

گفتم بلاک کنیم همو و تموم و گفت من نمیخوام ولت کنم . اومدیم خونه و مث سابق نه پیامی نه زنگی هیچی انگار سرد شده دوباره .الان من گیج شدم ‌‌.شدم یه مرده متحرک همش میخوابم غذا نمیخورم. با هیچکس حرف نمیزنم ‌. به هیچکس هیچی نمیگم . همه نگرانم شدن .امتحانم نزدیکه و نمیتونم بخونم .

نمیدونم باید چیکار کنم. حتی گاهی فکر میکنم که اگه درخواست هاش رو قبول کنم خوب بشه . وابستش شدم . انگار از خدا کاملا دور شدم از خودم به شدت بدم میاد . یه زمانی دوست داشتم ازدواج کنم اما خواستگار نداشتم . من خیلی کارا کردم واسش تو این چند ماه . هر وقت بیرون رفتیم غذا درست کردم بردم . با اینکه خیلی وضع مالیشون خوبه هیچوقت دوس نداشتم خرجی کنه . خیلی تنهام .خیلی خستم نمیدونم باید چیکار کنم یه جورایی الان من تصمیم میگیرم . خواهش میکنم کمکم کنید. زندگیم خراب شده نمیدونم باید چیکار کنم .



برای مشاهده ی نظرات مردم در این مورد کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل دختران جوان (۱۸۲۵ مطلب) دوستی به قصد ازدواج (۵۶ مطلب) رفتارشناسی پسران برای ازدواج (۱۷۴ مطلب)