سلام و وقتتون بخیر

حس میکنم به دنیا اومدنم یه شوخی بزرگ از طرف خدا بوده!  خانواده خوبی دارم اما از بچگی همیشه حس میکردم هیچکس منو نمیبینه و دوست نداره!  گاهی خواهرم میگه وقتی به دنیا اومدی چون دختر بودی همه ناراحت شدن!  مامانمم میگه وقتی دنیا اومدی همه منو تک و تنها توی بیمارستان گذاشتن اما من از اول خیلی زیاد عاشقت بودم و هستم.

ولی این حرفا همیشه توی ذهنم مونده و تکرار میشه! چند روز دیگه باز تولدمه و باز این حرفا واسم داره تکرار میشه و خاطرات بچگیم که همه منو دختر زبون درازی میدونستن و این اسم تا الان که بزرگ شدم روم مونده! باعث شده با همه ی فامیل قطع رابطه کنم چون واقعا دختر زبون درازی نیستم و حالا که بزرگ شدم بی نهایت آروم و صبورم با یه لبخند همیشگی.

همیشه واسه اینکه ثابت کنم اون دختر کوچولوی حاضر جواب بچگی نیستم تا جایی که تونستم به همه توی محیط مدرسه، دانشگاه و کلاً همه جا بی نهایت احترام گذاشتم و همیشه ظاهر و باطنم یکی بوده، اونقدری که بین دوستام برعکس فامیل، منو شخص مظلومی میدونستن و از همین موضع هم بدجوری بهم ضربه زدن ، الان چند سالی میشه که حتی دیگه دوستی هم ندارم چون میترسم باز بهم ضربه بزنن، از فامیلم کاملا کنار گرفتم و صبح تا شب توی اتاقم فقط کتاب میخونم ...

از زندگیم اصلا راضی نیستم، بعد از مدت ها چند ماهه پیش با پسری آشنا شدم که تا جایی که تونستم باهاش خوب بودم اما اونم یهو دیگه جوابمو نداد و رفت! آدم سمجی هم نیستم و غرورم اجازه نمیده کسی که این برخورد رو داشته رو برم دنبالش ببینم چرا رفت، واسه همین وقتی رفت سعی کردم فراموشش کنم، مثل بقیه آدمای زندگیم، دوستای سابقم که بخاطر یکرنگ بودنم باهام بد کردن و گفتن خواستی زیاد یکرنگ نباشی و فکر نکنی همه شبیه خودتن!  یا فامیلمون که هنوز فکر میکنن هنوز دختر بچم و ...!!!!

تحصیلاتم بالاست اما متاسفانه واسه رشته م کاری نیست چون پارتی ندارم و توی رشته ی ما فقط اونایی که آشنا داشتن شاغل شدن و بقیه بیکاریم، به ازدواجم فکر نمیکنم چون از لحاظ خانوادگی به دلیل داشتن خواهرای بزرگتر شرایطشو ندارم...

حس میکنم به دنیا اومدنم شوخی بزرگی بوده که خدا باهام کرده وگرنه من که نه کاری دارم و نه دوستی و نه طبیعتاً چون بیکارم،پولی!

میگن نسل آدمای خوب منقرض میشه یا شده، اما من همیشه سعی کردم خوب باشم با همه، هیچ‌ وقت نقش بازی نکردم و همیشه خودم بودم، یه دختر آروم و بی آزار و مهربون ... اما دیگه واقعا خستم... دلم میخواد نباشم... همه ی کتابای موفقیتی و روانشناسی رو هم خوندم، در واقع تنها کاری که به ذهنم میرسه و دارم، بعد از اتمام درسم و تنها شدنم همین مطالعه ست که باعث شده تا الانم دووم بیارم ...

اما دیگه کتابم بی اثر شده واسم، به نظرتون چه راهی پیشنهاد میکنید که بازم بتونم ادامه بدم؟ خیلی خستم خیلی، هیچ کسی رو هم ندارم جز خانوادم که هیچ وقت نخواستم مشکلاتم رو بدونن چون ناراحت میشن و اینو نمی خوام.


برای مشاهده ی نظرات مردم در این مورد کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل دختران جوان (۱۸۲۲ مطلب) درد دل های دختران و پسران (۱۳۸ مطلب)