سلام

این یک درد دله و اگر مایل بودید بخونیدش.

دارم اینو براتون با اشک از اوضاع آشفته بازار خونه مون مینویسم. اول اینکه من همونم که مطلب برادرم تنها دلبستگی زندگیمه رو نوشتم. اگر اونو خونده باشید متوجه میشید که کنکوری ام. من دختر بزرگ خانواده ام و خانواده به نسبت پر جمعیتی داریم. مادرم شاغله و ساعت کاریش زیاده. علاوه بر اون مادرم خیلی زیاد به تمیزی و مرتبی خونه خیلی اهمیت میده، همیشه ناهار گرم و نرم و به موقع خوردیم. میخوام بگم که چقدر مامانم زحمت میکشه.

یکی از دلایلی که من خیلی به برادرم اهمیت میدم هم همینه که از مسئولیت مامانم کم بشه. اینم اضافه کنم که من کلی عمه و عمو دارم اما هیچکدام حاضر نشدن از مامان بزرگم نگهداری کنن.ولی مامانم ازش نگهداری میکنه. مامان بزرگم از اونایی که حتما باید غذای جدا براش درست کنی و خلاصه کلی زحمت داره. میخوام بگم تا چه حد مامانم مسئولیت داره.

حالا شما فکر کن تو همچین خونه ای همه به فکر خودشونن. خواهرام که اصلا و ابدا یک ذره درک ندارن که بخوان از مسئولیت های مامان کم کنن. بابام هم... پدرم واقعا برای ما پدر خوبیه اما متاسفانه شبیه خیلی از مردای ایرانی یا حداقل مردای این شهری که توش زندگی میکنم فکر میکنن کار خونه فقط برای زنه و این زنه که باید کارای خونه رو انجام بده.

هر چند گاهی کمک میکنه اما واقعا تمام فشار خونه روی مامانمه. من خیلی سعی میکنم بهش کمک کنم با وجود کنکوری بودنم. اگر شما فیلم ابد و یک روز رو دیده باشید حتما میدونید سمیه کیه. مامانم میگه ابد و یک روز داستان خونه ماست فقط ما فقیر نیستیم و معتاد هم نداریم وگرنه خونه مون دقیقا همون شکلیه. مامانم بهم میگفت تو سمیه ای. ولی در واقع خودش سمیه است کسی که غصه همه رو میخوره و کارای همه رو انجام میده. با فرق اینکه سمیه دختر خونه ست و مادر من مادر خونه.

بخدا وقتی ساعت 5 صبح بیدار میشم میبینم مامانم تو این سرما داره ناهار میپزه دلم میخواهد خودمو بکشم. یا وقتی دستشویی رو میشوره یا اشغالارو خالی میکنه. اگر شما تا الان این ها رو وظیفه مادرتون میدونستید، بدونید که خیلی قدر نشناسید. کافیه یکبار دستشویی خونه تون رو بشویید یا آشغالای تر خونتون رو خالی کنید تا بفهمید. بخدا اگر هر کسی تو خونه ما یه گوشه از مسئولیت هارو میگرفت اینقدر زحمت و فشار برای مامانم نبود. حالا من موندم و غصه ی اینکه وقتی رفتم دانشگاه مامانم چیکار میکنه دست تنها با این همه مسئولیت.

با این وضع خونمون و اختلافات مامان بابام سر این چیزا دیگر دوست ندارم هیچ‌ وقت ازدواج هم بکنم حتی. آقایون لطفا کمی به همسر هاتون کمک کنید. بچه های خونه یکم بیشتر به فکر مادر هاتون باشید لطفا خواهشا التماسا

ممنون که تا اینجا خوندید.


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان تعامل با خانواده