سلام خسته نباشید

ممنون از راهنمایی های دلسوزانتون

من ۲۶ ساله م و مهندس مکانیک ، وضع کارم متوسطه اما عرضه ی اینکه یه زندگی رو بسازمو دارم ، یک سال پیش رفتم خواستگاری دختر دایی ام که یه خواهر بزرگ تر از خودش داشت که هنور مورد مناسب برای ازدواج خودشو پیدا نکرده ، داییم و دختر داییم قبول کردن و ما نامزد شدیم ، ولی گفتن کسی نفهمه فعلا تا زمان عقد .

اما ما مثل دختر پسرهای نامزد باهم میرفتیم بیرون و خوش بودیم.. که متاسفانه همه فهمیدن .دختر داییم پشت کنکوره و هنوز بنظر اون طوری که باید بزرگ نشده . منم متاسفانه یک مقدار بی طاقتی کردم و هر چی میخواست میدیدم یا در توانم نیست یا برامون خوب نیست قبول نمیکردم .

هر چند منم مقصرم چون میتونستم عاقلانه تر برخورد کنم آروم تر برخورد کنم ولی در عوض تند برخورد کردم .این بود که ایشون دیگه حاضر به ازدواج با بنده نیست  اونم الان که همه فهمیدن همه خریدامونو کردیم از سرویس بگیر تا جهیزیه و ... البته خودش خیلی بهم ابراز علاقه میکرد برام نامه عاشقانه مینوشت میذاشت تو ماشین و دوستم داشت .

حتی ما وارد رابطه جنسی هم شدیم و اگه این کارو کردیم چون مطمئن بودیم که  مال همیم اما الان پاشو گرده تو یه کفش که منو نمیخواد.  البته اوایل دعوا شروع کننده من بودم آخه یک بار نشد حرف من براش ارزش داشته باشه و بهم گوش بده ، همش احساس میکردم به حرفای خواهرش گوش میداد .

حالا فقط داییمه که اصرار به این ازدواج داره ولی اون قبول نمیکنه داییم خیلی منو قبول داره اما دخترش بعد یک سال رابطه دیگه زیر بار نمیره داییم به من میگه صبر کن حالا من موندم چیکار کنم واقعا

ممنون میشم راهنمایی کنید .


موضوعات مرتبط :
مسائل رفتاری دوران عقد