سلام

راستش من امسال کنکوریم. موضوع اینه که من یه برادر سه ساله دارم که تنها برادرمه و حسابی عزیزه. خب بعد از سال ها خدا به من یه برادر داده و من یک جورایی تنها دلبستگی و زندگیم اونه.

مشکل من هم از همین جا شروع میشه. اکثر وقت ها پیش منه چون مادرم شاغله. حتی وقتی مادرمم هست معمولا میاد پیش من. صبح ها خودم بیدارش میکنم و بهش صبحانه میدم و شبها هم خودم میخوابونمش. شبانه روز نگران تربیت و رفتارشم. نگران بزرگ شدنش. مدام به مادرم میگم این کار و برای بچه انجام بده اینکارو انجام نده اونقدری که گاهی مامانم واقعا عصبانی میشه و میگه تو زیادی حساس شدی. خودمم همین احساس و دارم.

حتی وقتی درس میخونم فکرم پیشه اونه. همش میگم اگه من به فکر خورد و خوراک و تربیتش نباشم کسی به فکر نیست. هر چند مادرمم کم نمیذاره اما خب شاغله و در حد توانش . بقیه اعضای خانواده هم که انگار نه انگار. بعضی شبها که همه میخوابن میشینم و ساعت‌ها بلند بلند  گریه میکنم با خودم میگم سال دیگه که من برم دانشگاه مادرم دست تنها با این بچه چیکار کنه؟!  اصلا چطور داداشم بدون من بزرگ میشه؟ بعد به خودم میگم خجالت بکش اون خدارو داره. ولی باز تو کتم نمیره.

گاهی منی که عاشق درسمم و عاشق اون رشته ای که میخوام با خودم میگم ای کاش اصلا دانشگاه نمیرفتم و پیشش میموندم تا بزرگ شه. از دست خودم دیونه شدم. احساس میکنم دارم روانی میشم با این افکار که چطور بزرگ میشه ؟ چطور تربیت میشه ؟ چرا غذا نمیخوره ؟ چرا شب دیر میخوابه ؟ چشاش ضعیف نشه و ... چیکار کنم کارم شده گریه.

بهش میگم من برم دانشگاه تو چیکار میکنی میگه منم باهات میام ...


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان