سلام دوستان خانواده برتری... امیدوارم حال تون خوب باشه

لطفا ماجرایی که براتون مینویسم رو بخوانید و راهنماییم کنید،چون دیگه نمیدونم چطور باید تو این دنیا زندگی کنم و به کی اعتماد کنم، نمیتونید درک کنید چه حس بدی در حال حاضر دارم

دختری بیست و شش ساله هستم ، یکی از آشناهای( اقوام ) نزدیکمون (25ساله) چندین سال هست از طریق های مختلف به من ابراز علاقه میکرد و همچنان هم میکنند، بسیار زیاد هم اینکار رو انجام میدن و اصرار خیلی زیادی دارند، تا الان چندین بار هم اقدام کردند و کم کم همه چی در حال درست شدن بود .

راستش من اوایل بهش علاقه خاصی نداشتم برام مثل بقیه بود، اما با گذشت زمان با دیدن اخلاق و رفتارش و دین و ایمان قوی اش و شوق و اشتیاقش و کلا چیزهایی که مربوط به اخلاقش میشه بهش علاقه پیدا کردم و روز به روز علاقه ام به ایشان بیشتر شد.( البته بگم که همه چیز سنتی بود و خانواده ها کاملا در جریان. نه اینکه بگم ما در این چند سال دوستی داشتیم.. حتی من به ایشان نگفتم که بهشون علاقه دارم یا نه، چون درست نمیدیدم قبل از ازدواج چنین چیزی رو مطرح کنم.)

در مورد رابطه ام با خانواده اش هم باید بگم :"البته درسته که آشنا و فامیل هستیم ولی سطح فرهنگ اونا یه مقدار از ما پایین تر هست، و بعضی وقت خانواده اش یه کارایی انجام میدن یا یه حرفایی میزنن که من خیلی ناراحت میشم خیلی، نه فقط من بلکه هر کسی میشنوه، رفتار من :بعضی وقت سعی میکنم به  روی خودم نیارم جلو خانواده اش، و فقط به خودش گفتم، یه دو بار هم به خانواده اش گفتم"

( باید بگم که خواستگار های زیادی داشتم اما بخاطر ایشون همه رو رد کردیم)

خلاصه همه چیز بنظر خوب میومد، اون عاشق دلسوخته بود درحدی که همه دیگه در جریان هستند و من هم که بخاطر اخلاق و رفتارش بهش علاقمند شدم و متاسفانه روز به روز بیشتر علاقمند شدم

تا اینکه الان و به تازگی متوجه شدم که ایشون اون آدمی که من فکر میکردم نیست، اهل ببخشید ببخشید دوست دختر و... هست البته تا چه حد، نمیدونم... فقط میدونم اون آدم چشم پاکی که مدنظر من بود نیست و اینکه فهمیدم حتی همین چند وقت اخیر یه دختر با وضع مالی خیلی خوب به ایشون معرفی شده و ایشون هم تمایل داشتند اما خانواده راضی نشدند. ( باید بگم که از نظر مالی خانواده هامون  در یک سطح هستیم تقریبا )

(از نظر تحصیلات من از ایشون بالاتر هستم، البته واقعا برام مهم نبود، فقط خواستم بگم چیزی کم ندارم از این نظر)

الان این چیزا رو که شنیدم و از صحتش هم شک ندارم دنیا رو سرم خراب شده، آدمی که بیشتر از خودم بهش اعتماد داشتم تو زرد از آب در اومد. حتی نمیدونم باید چکار کنم، باورم نمیشه. بمیرم هم باورم نمیشه. اخه چرا با زندگی من اینقدر حرفه ای بازی کرد؟

من که تا حالا با هیچ پسری واقعا هیچ ارتباطی حتی دوستی هم نداشتم... احساس میکنم بدنم یخ زده، قلبم مرده. دیگه نمیدونم چطور زندگی کنم در ادامه. از همه آدم ها بدم میاد دیگه. واقعا هزار بار به خودم گفتم چرا من؟ چرا من باید اینطوری ضربه بخورم؟ منی که اصلا اهل این کارها نبودم، چرا من؟ خرد شدم، له شدم. اصلا هدفش چی بود؟ من که دنبالش نیفتادم، مجبورش نکردم. از اول سراغ من نمیومد، اصلا میگیم اون موقع اومد، الان دیگه ادامه نمیداد اگر به من علاقه ای نداشت و میخواست این کارها رو انجام بده،چرا هنوز هم اصرار داره؟ با وجود این خیانت. (واقعا نمیدونم حکمت خدا چیه اینجا ) کارم شده همش گریه و گریه تو تنهایی. دیگه نمیتونم هیچ کاری کنم. از زندگی و درس عقب افتادم.نمیتونم هیچ کاری کنم. از ذهنم پاک نمیشه.. دارم تو تنهایی دق میکنم. دوست ندارم به کسی هم بگم. با احترام به تمام آقایون تا آخر عمرم از هرچی پسره بدم میاد (نمیگم پسرها بدن قصد بی احترامی ندارم، من اینطور برام تداعی شده) چون از نظر من این خوبش بود. دیگه به کی میتونم اعتماد کنم!!  تو رو خدا راهنمایی ام کنید، کمکم کنید.

احساس میکنم عشق کثیف ترین چیز دنیا هست.

الان خانواده ام هم اطلاع ندارن، نمیتونم هم بهشون بگم چون واقعا دوست ندارم بیشتر از این اذیتشون کنم و مطمئنم اگر بفهمن شوک بدی بهشون وارد میشه چون اونا هم مثل من بهش اعتماد داشتند نمیخوام اونا خرد شن دیگه (بخاطر مریضی پدر نمیتونم بهشون بگم) و یکی هم واقعا دوست ندارم آبروش رو ببرم با اینکه این همه بهم بی احترامی کرده. و این که احساس میکنم اگر بقیه بفهمن دیگه نمیتونم زندگی کنم، دوست ندارم بفهمن حال و روزم چیه، خرد شدنم رو ببینن. دوست ندارم دلشون به حالم بسوزه

نمیخوام واقعا از خودم تعریف کنم ولی مشکل خاصی نداشتم از نظر خانواده اخلاق، قیافه، رفتار و تحصیلات و همه چی

اما نمیدونم چرا خرد شدم، چرا این بلا سرم اومد و دیگه چطور زندگی کنم و اصلا چه واکنشی الان نشون بدم.

ممنون میشم اگر کمکم کنید. برام دعا کنید لطفا.


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان