سلام

امیدوارم که حال دل هاتون شاد باشه. میخوام سر گذشت عشقی که داشتم رو براتون تعریف کنم . من 24 سالمه و کسی که دوسش دارم 30 سال . ما از طریق یه موسسه با هم آشنا شدیم . 7 ماه با هم بودیم تا اینکه اومد خواستگاری.

در جریان خواستگاری خانواده ایشون همش مخالفت میکردن، بعدش که از ایشون پرسیدم گفت خانواده من مخالفت صد در صد هستند. ازش خواستم تلاش کنه. دو ماه تلاش کرد و کمی هم سرد شد از من، بهم گفت من تسلیم شدم. و هر چی اصرار میکنم بدتر میشه، دلایلی که داشت این بود که من به حمایت مالی و عاطفی خانوادم نیاز دارم و نمیتونم بدون موافقت اونا ازدواج کنم. من خیلی برام سخت بود و علیرغم میل باطنی بهش گفتم بی عرضه، تو خالی، خانواده بی فرهنگ .

الان که به حرفام فکر میکنم خجالت می کشم که چرا گفتم. واقعا جدا شدن از ایشون برام سخت بود. و بعد جدا شدیم اما گاهی از طریق اون موسسه ایشون رو میبینم. و اصلا به من نگاه هم نمی کردن، شهریور ماه بار ایشون رو دیدم که ناراحته. و بعد به فکرم زد که بعد از هفت ماه بهش پیام بدم.

اوایل خوب بود. اما گفت دیگه هیچ وقت نمیتونم بهت نگاه کنم. و دیگه مناسب هم نیستیم.  گفت دلش از حرفای من خیلی پره، یه حس دو گانه پیدا کرده. در این 7 ماه جدایی هیچ وقت امید رو از با هم بودن از دست ندادم. اما اون میگه تموم شده، الان حالم دوباره برگشته به قبل، اون روز تلفنی حرف زدیم و گفت بهتره راهمون رو از هم جدا کنیم.گفت باید خیلی مدت دیگه جدا باشیم تا ببینم میتونم باهات باشم یا نه.
اما من هنوز ایشون رو دوست دارم. ایشون هم منو دوست داره هم بخاطر حرفای من که مرتب تو این هفت ماه خوند و تکرار کرد. حس دو گانه پیدا کرده و گفت بخاطر این حرفا دیگه بین ما همه چی تموم شده.

من خیلی پشیمون بودم و هستم از اون حرفا. اما بهترین راه فعلا اینه جدا باشیم،حتی شده طولانی.من نمیدونم که احساسش به من برمیگرده یا نه چون گفت باید جدا باشیم فعلا تا بعد که چی پیش میاد. من نمیدونم چیکار کنم،خیلی از نظر احساسی تحت فشار هستم.

حتی مشاوری که رفته بود بهش گفته که به من دوباره فکر کنه اما خودش گفته بابت اون حرفای من دیگه نمیتونه نگاهم کنه و منو به چشم همسر ببینه .

خواهش میکنم کمکم کنید که چیکار کنم.


موضوعات مرتبط :
برگرداندن خواستگار