با سلام 

من در دوره لیسانس از کسی خوشم میومد اما اون از دوستم خوشش میومد چون من هم دوستمو دوست داشتم هم اون رو و وقتی دیدم اون دوستم رو دوست داره بیخیال شدم. برای همین وقتی دوستم و سایر دوستانم پرسیدند من موضوع رو کتمان کردم و دوست اون شخص رو گفتم و چون دانشکده ما کوچک بود داستان دوست داشتن همه ما نقل محافل شد.
البته مال من فقط حرف بود اون خواستگاری کرد و ... گذشت و بعد فارغ التحصیلی چندین سال گذشت و من دل به هیچ کس ندادم و نشد. تا اینکه دوباره روزگار ما را روبروی هم قرار داد. اولش فکر کردم بعد از گذران این همه سال دیگه هیچ حسی بهش ندارم اما به خودمم دروغ میگفتم. متاسفانه با دوستمم ازدواج نکرده بود و من خبر نداشتم.
دوستمم ازدواج کرده و بچه داره و الان اونها در محل کارشون همکار و هم اتاقند اما تنها نیستند حالا خوب باشند حالا که چی ؟ این برای من مسئله ای نیست چون هر دوشون آدمهای خوب و پاکیند و حس بدی ندارم چون هر دوشون رو باور دارم.
مشکل من اینه که اولا استاد منه و من نمیتونم احساسم رو کنترل کنم هر چند سعی میکنم اما خودتون هم میدونید که نگاه آدم ، آدم رو لو میده. اما نمیدونم فهمیده یا نه؟
و یک مسئله دیگه اینکه شکاک و بدبین شده ، دیر اعتماد میکنه و بر اساس پیش زمینه هاش قضاوت میکنه. تا حالا چند بار جلو جلو قضاوتم کرده. اینا خودش تحملش سخته مخصوصا اگه طرفت کسی که دوستش داری باشد. گاهی به سرم میزنه بهش اعتراف کنم دوستش دارم خیلی زیاد اما بعد میگم اگه رد کنه و بعد همین رابطه استاد شاگردی هم بهم بخوره چی.
گاهی میگم یعنی تا حالا نفهمیده مگه خنگه اصلا هم خنگ نیست اما نمیدونم چرا بدترین حالتو در نظر میگیره مثلا من و دوستم براش کادو گرفتیم فکر کرده میخوایم آبروش رو ببریم مگه داریم مگه میشه نمیدونم بخدا چی بگم. گاهی میگم ول کنم برم خارج راحت بشم. اما فرار توی خون من نیست اما حقیقتش تحمل این شرایطم آسون نیست مخصوصا توی سن ما که بسیار محتاط باید باشیم و با آبرومون نمیتونیم بازی کنیم.
البته بخاطر بی تجربگی هست خیلی چیزا ، بخاطر سن نیست بخاطر تجربه های نداشته هست.

موضوعات مرتبط :
جذب خواستگار دلخواه