سلام

سوالم در مورد عشق یه مادر به بچشه . من با اینکه هنوز عروسی نکردم و نامزد هستم علاقه خیلی زیادی به بچه های دیگران دارم چه برسه بچه خودم. علاوه بر علاقه خیلی حواسم بهشونه که اتفاقی براشون نیفته. در حدی که یه مهمون بیاد خونمون بچه اگه بره اینور اونور چهار چشمی حواسم بهشه در حالی که شاید مادر خودش اهمیت نده.

هر جا یه بچه باشه من باید سر پا باشم دنبالش راه بیفتم که دست به کارای خطرناک نزنه. توی بیمارستان که کار میکنم بعضی وقتا میریم بخش اطفال , برا بعضیاشون که حالشون خوب نبوده گریه میکردم یا با بعضیا دوست میشم وقتی مرخص میشن دلتنگشون میشم تا جایی که استاد دعوا میکرد که چرا اومدی رشته پرستاری , در حالیکه در مورد بیمارای بزرگسال احساساتی نمیشم.

علاوه بر علاقه من به بچه ها, بچه ها هم منو خیلی دوست دارن چون بلدم چجوری به حرف بگیرمشون. حتی عمم نوه اش رو که خیلی شلوغه و میشه گفت پیش فعال بود رو میاورد پیش من که یکم باهاش حرف بزن تو باهاش حرف زدنی چند روز مودب میشه. خیلی جاها سابقه داشته مادر بچه کلافه میشد از شلوغی یا درس نخوندن بچش و من بچشو آروم و درسخون میکردم فقط با چند دقیقه صحبت.

اینارو گفتم بدونید علاقم و توجهم به بچه ها در چه حدیه.

چند وقت پیش با نامزدم بیرون بودیم دو تا پسر عموی دو قلوی پنج ساله شو آورده بود ببریم پارک, من انقدر دنبال دو تا بچه دویدم که اینور اونور گم نشن یا زمین نخورن یا دعوا نکنن که آخر روز از خستگی فشارم پایین اومده بود. در حالیکه نامزدم میگفت بیا بشین خودمون حرف بزنیم و نگاشون کنیم نیاز نیست بری کنارشون بایستی ولی من اصلا نمیتونم نیم ثانیه هم از بچه دور بشم. تعجب میکردم مادرشون چطور دو تا بچه کم سن و سال رو سپرده دست ما و اعتماد کرده که مراقبشونیم.

حالا با این اوصاف چند بار که در مورد آینده و بچه دار شدن حرف زدیم نامزدم با دلخوری گفته اگه بچه دار بشیم تو دیگه منو نمیبینی دیگه وقتی برای من نمیذاری . اگه بچه دار بشیم هر لحظه باید بیفتی دنبالشون و نمیتونی بری سرکار و اگر بذاریم مهد کودک یا پیش مامانمون انقد فکر و خیال میکنی که مریض میشی.

قبلا زیاد روی این موضوع بحثمون نمیشد تا اینکه چند روز قبل گفت میخوام قبل عقد برم دکتر متخصص ببینم برا بچه دار شدن مشکل دارم یا نه چون انقدر که تو به بچه علاقه داری اگر مشکلی باشه ازم طلاق میگیری یا عذاب میکشی, در حالیکه اینطور نیست و من به خاطر همچین چیزی زندگیمو نابود نمیکنم.

از یه طرفم بابام به جای حق طلاقی که قرار بود با من باشه, میگه فکرام رو کردم عوضش حضانت بچه رو میخوام برات بگیرم. واقعا نمیدونم حضانت بچه رو بگیرم به جای حق طلاق یا نه. نمیدونم واقعا خانومها و مادرای دیگه هم مثل منن یا نه. شماها هم همینقدر وابسته بچه هاتون هستین و مدام دلنگران؟

به نظرتون واقعا یه مرد حسودی میکنه به بچه هاش یا همچین چیزی واقعیت نداره؟ هراز گاهی احساس میکنم به خاطر این رفتارای من نامزدم از بچه ها متنفر شده توی خیابون از دور یه بچه بیاد مسیر و عوض میکنه یا یه چیز دیگه نشونم میده که حواسمو پرت کنه, منم به رووم نمیارم.


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان