سلام

خواهش میکنم هر کمکی هر حرفی راه حلی بنظرتون میاد بهم بگین .

خانواده ای تحصیل کرده و مرفه دارم بابام مهندسه مامانم معلم خودم ۱۹ سالمه و دختر . میخوام از مشکلی بگم بهتون .

من از بچگی که تست هوش گرفتن ازم ضریب هوشی بسیار بالایی داشتم ( حمل بر خودستایی نکنید .داستان از همین جا شروع میشه ) خیلی باهوش بودم تو ۴ سالگی الفبا رو میخوندم و از سنم بزرگتر کار انجام میدادم .

این شد که همه شناختنم به باهوشی . مدرسه که میرفتم از اداره میومدن برا بازدید کلاس سوالا ها رو نپرسییده جواب میدادم  و خلاصه خیلی با استعداد و حافظه ی قوی داشتم . اطرافیان ،مادر، پدر، خاله، عمه و عمو و دوست آشنا از همون بچگی حساب دیگه ای روم‌ وا کرده بودن .

میدونستن درسم خوبه و همیشه ازم توقعات بالا داشتن . اینم بگم پدر بنده فردی فوق العاده کمال گرااااست ! با اینکه زندگی کاملا سالم مرفه و میلیون ها پول داره بازم میگه حقوقم کمه. و هی غر میزنه که نتونستم پیشرفت کنم !

خلاصه بدونید از کدوم ادماست دیگه از اونا که نیمه پر لیوان رو نمیبینن و همش در حال غر زدنن و اعتماد به نفس آدما رو سرکوب میکنن و قدرت یه شخص رو تو مدرک دکتراش میبینن نه چیزی دیگه.

کلا به چیزی که داره راضی نیست ... داشتم ادامه بحث رو میگفتم همین ویژگی ها که تو من بود و بابام وقتی دید بچش استعداد داره از همون بچگی بست منو به درس. دیگه نمره ۲۰ من نباید ۱۹.۵ میشد وگرنه افت بود برام ! یادمه بهم میگفت ۱۹.۵ نداشته باشی تو کارنامتا. فامیلا ببینن میگن درسش خوب نیست! کلا بابام کمبود اعتماد به نفس داره با اینکه مدرکش فوق لیسانس مهندسی شیمی و کلی هم پولدار . بابام تمام ویژگی هاشو منتقل کرد به من !! انقد بهم سخت گرفت .

اول دبیرستان بودم تو کوچه مشغول حرف زدن با دوستام، از کوچه صدام میزد بیا برو بجا ولگردی درسای دومو بخون . رفتی سر کلاس نگن خنگه ! بابام خیلی کمال گرا بود به کم قانع نبود . من خودم این ویژگی رو تا دبیرستان نداشتم و سرخوش بودم . اما بابام بیخودی از من پیش بقیه تعریف میکرد و اونا رو نسبت به درس من حساس میکرد .

مثلا میگفت دخترم فلانه ،کجا نمره کسب کرده و اینا.. انقدر بابام سرکوبم کرد و گفت تو این جایگاه کمته باید فلان شی باید رتبت فلان شه باید دکتر شی. انقدر ازین حرفا بهم زد که نذاشت با آرزوهای کوچیکم خوش باشم . منی که عاشق گویندگی خبر بودم و میخواستم بهش برسم انقدر از طرف بابام و اطرافیان سر آرزوم سرکوب شدم و دست کشیدم از همه آرزوهای کوچیکم .

انقدر اعتماد به نفسمو پایین اورده بودن که راضی نشدم به آرزوهای خودم. گفتم بذار چیزی بشم که بابام و عمه و عمو میگن !!!! بذار برسم به اون سطح بالا که تحویلم بگیرن !! فکر کنید استرس داشتم عمه سواد پنجمم تحویلم نگیره !! ( خلاصه اینکه من کم کم شدم لنگه بابام یه دختر با کمبود اعتماد به نفس شدید در حالی بقیه همسنام غبطه میخورن به حال و روزم . شدم یه ادم کمالگرا که رویاهای کوچیکش از چشمش افتادن) .

حالا خیلی کمالگرا شدم هیچ چیز کوچیکی خوشحالم نمیکنه . گوشی سامسونگ دوست داشتم ولی رفتم ایفون خریدم که یه موقع بقیه نگن گوشیش آیفون نییست !!! سال اول کنکور دادم رتبم شد ۲۴۰۰ فیزیوتراپی روزانه میاوردم ولی نرفتم !! چون انقدر اعتماد بنفسم پایین بود که ترسیدم برم! در حالی که فیزیو یه رشته خیلی تاپه ! اون موقع دوستام ذوق میکردن واسه قبولییشون تو معلمی .تو دلم میگفتم  ببین چه بیچارن که به معلمی ذوق میکنن !!! انقدر کمال گرا بودم که فیزیو رو رد کردم .

حالا موندم پشت کنکور در انتظار دندانپزشکی و استرسی که شبا میاد تو وجودم ... در حالی که من نه عاشق دندانپزشکی ام در واقع نه عاشق فیزیوتراپی. علاقه من همون گویندگی  بود که توسط بابام با خاک یکسان شد و تحقیرم کرد.

الانم انقدر اعتماد بنفسم پایینه که دارم با استرس خودمو میکشم که در بیام دندون. لااقل بقیه قبولم کنند!!! (کمکم کنید میخوام حس کمال گرایی درونم کشته بشه میخوام برگردم به زندگی لذت بخشم. من خوشبختی رو تو کامل بودن همه چی میبینم خسته شدم تحقیرم میکنن وقتی ۲۴۰۰ اوردم دختر عمم که روانشناسی میخونه با تحقیر گفت فیزیو شد رشته!! فکر کنید من چقدر اعتماد به نفسم پایینه که اون اومد به رشته فیزیو اینطوری اظهار نظر کرد..) کمکم کنید .

کمال گرایی تو همه جا تاثیر گذاشته برام. مثلا میترسم با کسی همکلام نشم نکنه یهو تخریبم کنه.‌.

با مادرم که راجع به کمبود اعتماد بنفس صحبت میکردم بهم میگفت چون خانواده ای داری که از هر نظر مرفه و درسته. اطرافیانت که کمبود دارن بهت حسادت میکنن و سعی در تخریبت دارن تا خودشون ارووم شن. راست هم میگه اطرافیانی که مشکل دارن فقط با نیش و کنایه های بیخود سعی در تخریبم دارن نه کسی که خودش همه چی تمومه.

کمکم کنید کمبود اعتماد بنفس و خود کم بینیم درست شه چون خیلی دهن بین شدم .


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان