سلام

لطفا مقدمه سوال من رو بخونید ؛

امسال تو عزاداری امام حسین خیلی حس و حال حسینی داشتم و خیلی گریه کردم حتی سعی کردم بیشتر از سال های قبل تو هیئات و دسته های عزاداری شرکت کنم تا شاید خود حضرت کمکم کنه و درست شم. ولی ...

باز هم شد مثل سال قبل. یکی حرفی زد و رفتاری کرد که باعث شد تموم حس و حالم عوض شه  و تاسوعا و عاشورا رو درک نکنم. باز دلم پرِ کینه شد، باز تموم فکر و ذکرم شد این که "جوابشو بده"..."محلش نذار"..."مثل خودش باهاش حرف بزن"...

بذارین مفصل بگم چمه! از قدیم شنیدم که میگن دعای کسی که دلش صافه زود میگیره . مشکل من اینه که حس میکنم دلم صاف نیست... یکی دو ساله که اینجوری شدم هیچکی نمیدونه و نمیفهمه ولی خودم دقیقا میفهمم دارم سیاه میشم!

وقتی ته دلم راضی به قبول شدن فلانی تو دانشگاه های خوب کشور نیستم... وقتی کسی اشتباهی مرتکب میشه ته دلم خوشحال میشم... وقتی برام خواستگار میاد و افتخار میکنم که من خواستگار دارم ولی فلانی نداره! وقتی یه کاری از دستم برمیاد و ذوق میکنم که فلانی این کارو بلد نیست انجام بده... و ... از این نمونه ها زیاده.

میدونین خودم فکر میکنم این دل ناصافیه نتیجه تموم اذیت و آزارهای لفظی و زبانی آدمائیه که دور و برم هستن. هر کدومشون تو زندگیم به نحوی باعث اعصاب خوردیم شدن. بارها جلوی روی خودم مسخره م کردن توهین کردن ولی من رو حساب بزرگتریشون و نسبت فامیلیشون نتونستم چیزی بگم و عوضش توی دلم تلمبار کردم.

تو دلم باهاشون حرف زدم جواب دادم برخورد کردم حتی دعوا کردم... ولی همه اینا تو دلم بوده و بس! نمیدونم چطور میشه با کسی که قوم درجه یک توئه و  همیشه مسخره ت میکنه و منتظر اینه که اشتباه کنی و به روت بیاره و مطمئنی که دوستت نداره خوب برخورد کرد.

اصلا شده کسی خاله و داییش و مادر بزرگش و ... دوسش نداشته باشن؟ و با حرفا و حرکاتشون آزارش بدن؟ واسه من که شده!همین ادمهای به ظاهر نزدیک به من باعث این همه دلخوری شدن و خودشون خبر ندارن. یکی از همین آدمها عاشورای منو خراب کرد. دلم از حرفش شکست و نشستم به بدگویی ازش کم کم حس عزاداری واسه امام حسین تو درونم کمرنگ شد . کینه اومد تو دلم . همش با خودم حرف زدم که ( جوابشو میدادی ... چرا لال شدی ... چرا گذاشتی بهت همچین حرفی بزنه... اگه دیدیش محلش نذار... مثل خودش باهاش برخورد کن) ... شیطون اومد نشست وسط قلبم. جوری که تموم دلمو نفرت از اون ادم پر کرد.

این موضوع باعث شد دلم کدر بشه نتونم دعا کنم نتونم عزاداری کنم و بی نصیب بشم از همه چی. حالم از این حالتی که دچارش شدم بهم میخوره. مشکلم فقط این نیست که زندگیم شده این که خودمو به همه ثابت کنم. تموم فکر و ذکرم شده که اگه کسی بهم حرفی زد بلد باشم خوب جوابشو بدم. بابت تموم کارهام باید خودمو سرزنش کنم حتی اگه حق با من باشه و کار درستو کرده باشم.

اگه کسی ناراحته خودمو مواخذه کنم که نکنه از من ناراحته! نکنه من حرفی زدم. روز به روز هم اعتماد بنفسم داره میاد پایین همش دنبال عیب گذاشتن رو رفتار خودمم. همه این چیزا رو اگه جمع ببندید به همدیگه متصلن.

حالا چیکار میتونم کنم دلم با همه کسایی که گفتم از دستشون ناراحتم صاف بشه و همیشه خیر اونا رو بخوام؟ چیکار کنم وقتی کسی بهم نیشو کنایه زد؟ چیکار کنم نشینم تو دلم غصه حرکات و رفتار اشتباه اونا رو بخورم؟ چیکار کنم اصلا بی خیال دوست داشتن اونا بشم؟ چیکار کنم محتاج محبت اونا نباشم؟ چیکار کنم امام حسین ازم راضی باشه با این دل سیاهم؟


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان