سلام

دختری 20 ساله هستم که دو ساله با یکی از اقوام در ارتباط هستم و خانواده هامون به غیر از پدر من در جریانن . علت ازدواج نکردنمون اینه که من فعلا آمادگی ازدواج ندارم و همچنین ازدواج در سنین پایین رو نمی پسندم، هم اینکه ایشون فعلا شرایط شغلی مناسبی ندارن .

مشکلی که مدت هاست ذهن منو درگیر کرده و حتی باعث شده به فکر جدایی بیفتم خانواده ی ایشونه ؛

این آقا، اخرین بچه از 4 بچه هستن و در نوزادی پدرشونو از دست دادن و مادرشون در واقع هم پدرشون بوده هم مادرشون . با مادرشون فامیل هستیم اما رابطه ی خانوادگی نداریم به صورتی که هر وقت میرفتیم منطقه ی اونا در حد یه سلام و احوال پرسی سر میزدیم بهشون .

از وقتی خانواده هامون متوجه شدن که ما با هم در ارتباطیم طبیعیه که مواجه شدن با هم براشون سخت شده، حتی خود من تا خانوادشونو میبینم از خجالت آب میشم و یه سلام علیک سرد صورت میگیره بینمون .

حالا این از نظر من و مامانم مشکلی نیس اما خانواده ی ایشون در حالیکه خیلی سرد برخورد میکنن ( که از نظر ما تا حدی طبیعیه) انتظار دارن من و مامانم کلی گرم بگیریمشون و به نوعی خودشونو سرسنگین بگیرن و ما بریم جلو، انگار نه انگار که اونا خانواده ی پسرن و اگر به پا پیش گذاشتنه اونا باید بیان جلو .

چند روز پیش مراسم سالگرد خالشون بود و ما رفتیم، مادرم بین من و خواهرم نشست و مادر ایشون وقتی اومدن با اونا سلام علیک کردن، من نگاهشون کردم و منتظرم سلام دادن بودم که سرشونو برگردوندن و رفتن! آخر مراسم جلوی در بودن و با همه خداحافظی میکردن من متوجه شدم که خیلی منو نگاه میکنن اما چون خیلی ناراحت بودم از سمت دیگه رفتم، شب هم که مراسم سینه زنی بود باز هم دیدمشون اما سر به ندیدن زدم و سلام علیک نکردم .

من خیلی بهم برخورد و وقتی موضوع رو با ایشون در میون گذاشتم خیلی ناراحت شد و گفت باهاش حرف میزنم دوس ندارم عشقم ناراحت باشه که من مانع شدم چون اصلا دوست نداشتم به گوش مامانشون برسه ناراحتیم، اما ایشون سوال کرد که منو دیده یا نه؟ مامانشونم در جواب گفت مثلا مراسم خواهرم بود نه سلام کرد نه تسلیت گفت نه تحویل گرفت !!! ایشونم به من گفت یکم مردمی باش! ( یعنی حرفای مامانم راسته) گفتم دروغه اما باورش نشد منم غروبش وقتی تو مسجد بودم یهو رو در رو شدیم برای اولین بار سلام دادم یه سلام خشک و خالی هم شنیدم .

وقتی خلوت شد بهشون گفتم باهاتون کار دارم و گفت من خیلی ناراحتم ازت که سلام نکردی و منم گفتم شما رد کردین مقصر من نیستم، این رفتاراتون چه معنی میده؟ پارسالم دقیقا سرتونو برگردوندین اگه مخالفین بگین چون رضایت خانواده ها شرط اوله، گفتن نه مامان تو مخالفه که سرد سلام علیک میکنه و شروع کرد که شما ما رو تحویل نمیگیرین و از این حرفا منم گفتم حق با شما مامان من یه سلام به زور میده ایندفعه شما سر صحبت رو باز کنین ببینین مامان من حرف میزنه یا نه، شما یه سلام میکنین یه سلامم میشنوین که خیلیم طبیعیه .

خیییلی ناراحت شدم از حرفاش که واقعا هیچکدوم حق نبود، اگه مامان من سرد سلام میکنه بخدا خودشون بدترن، مامانم میگه چون زیر ذره بینیم از طرف مردم نمیتونم گرم بگیرم، به پسرشون گفتم با این وضعیت من تموم میکنم که کلی گریه کرد که اشتباه کرده مامانم من بدون تو نمیتونم و از این حرفا، بعدا با مامانش صحبت کرد که اشتباه فکر میکنی ...

فرداش مامانش زنگ زد بهش گفت بخدا دوسش دارم و ازش خوشم میاد و اصلا مخالف نیستم، بعدا شمارشو بده میخوام باهاش حرف بزنم! منم گفتم شمارمو نده، چون واقعا خیلی دلگیرم جلوی خودم پشت سر پدر و مادرم و خاله م به ناحق حرف زد.

ایشونم از اون به بعد هرروز زنگ میزنه به مامانش و توجهش خیلی بیشتر شده به مامانش، انگار نه انگار که دروغ گفت پشت سرم . خواهرشم که بارها و بارها دروغ پشت سرم گفته، اوایل خیلی دعوا داشتیم اما الان خودش خواهرشو شناخته اما بازم واکنش بد نشون نمیده در قبال اینهمه دروغایی که گفته .

اینور و اونورم راجع به مامانش شنیدم که خیلی سیاستمداره با پنبه سر میبره، کاراشو پنهونی انجام میده و فقط به دخترش میرسه . به پسرش همش میگه ندارم در صورتی که پنهونی به دخترش کمک میکنه، با نام خودش برای دخترش وام 10 تومنی گرفته اما به پسرش گفته وام 3 تومنی اسمشون در اومده!

با همچین خانواده ای نمیتونم بسازم، از لحاظ مالی و فرهنگی و تحصیلات هم خانواده ی من بالاترن . از طرفی تحمل اخلاقای خیلی بد خانوادش و دخالت های بیجاشون و شستشو دادن مغز آقا و طرفداری های آقا رو ندارم از طرفی هم دلم واقعا گیره، خیلی بهم وابسته ایم تحمل دوریشو ندارم . این آقا هم خیلی تحت تاثیر مامانشه و مشخصه که وابسته س . چیکار کنم ؟ باید جدا بشیم ؟ یا اگر با هم بمونیم چه رفتارهایی باید با خانوادش داشته باشم؟


موضوعات مرتبط :
مشورت در ازدواج خانم ها مسائل دختران جوان