سلام

من دختری 23 ساله هستم. نمیدونم از کجای زندگیم بگم و از کجاش شروع کنم. ما دو تا بچه ایم. از وقتی یادم میاد همش دعوا داشتیم یعنی در واقع بابام باهامون دعوا میکرد ، مامانم که خیلی گله اصلا آزارش به کسی نمیرسه ولی آزار همه بهش رسیده.

شوهر مامانم که در واقع بابای من بشه فقط به اسمی هر بدی فکرشو بکنین در حق ما کرده. تا یادم میاد همیشه دعوا میکرد نمیخوام برم کار کنم و من با این حقوقا دوست ندارم کار کنم و تا میشد میگفت میخوام خونه ای که مامانم و پد ربزرگ مادریم با هزار سختی و وام تونستن بسازن رو بفروشه که مامانم نذاشت .

اما 4 سال پیش فهمیدیم کارشو ول کرده ، کاری که تا چند سال دیگه بازنشست میشد. تموم بدی هایی که بهمون کرده بود از یه طرف بدی هایی که تو این 4 سالم بهمون کرده از یه طرف دیگه. از بدی هاش بگم که جلوی هر کس و ناکسی روی ما دست بلند میکنه فحش هرزه میده. تحقیر میکنه. توهین میکنه . همه اینا به کنار ، تهمت هایی که بی گناه به خودم و مامانم میزنه تا عمق وجودمون رو میسوزونه. بارها به منی که دخترشم گفته از این خونه گمشو بیرون که بری یه بلایی به سرت بیارن و حرفای زشتی که اصلا نمیتونم به زبون بیارم .

فقط خدا میدونه چه حرفایی میزنه. از همه بدتر تایر ماشینی که مامانم با پس اندازش خریده بود و دزدیدن بهم تهمت دزدی زد و گفت دادی به دوست پسرات ، یا خودت بردی فروختی. نمیدونین چقدر گریه کردم.

به خدا اصلا دختری نیستم همش یه چیزی بخوام اما همش به مامانم میگه این شیطانه بزرگه و واسه پولات نقشه میکشه... فقط 4 ساله کارش شده خوردن و خوابیدن . مامانم کار میکنه و خرجمونو میده. خودم خیلی به هر دری زدم یه کاری پیدا کنم یه مدتم رفتم سر یه کاری اینقدر بهم تهمت ارتباط با صاحبکارم رو زد که ولش کردم در حالیکه اصلا ایشون زن داشت و خودش تو مغازش نمیومد .

از یه طرف میخوام کمک خرج مامانم بشم از یه طرف دیگه میترسم هر جایی کار کنم چون بهم تهمت میزنه و پشت سرم حرف در میاره ، از طرف دیگم همش بهم میگه سرباری و خرج داری . من حتی حاضرم برم نظافت خونه های مردم با اینکه مدرک دارم اما سرکوفتاش رو دیگه نشنوم . دیگه اعصاب اینکه تو خونه بشینمم ندارم دو سه سالم هست قلبم درد میگیره وقتی عصبی میشم از دستش.

از اون طرف مامانمم دیابت داره از بس تو خودش میریزه همش ترس از دست دادنش رو دارم خدای نکرده. هر چیم بهش میگیم بسه دیگه استراحت کردن ، برو سر یه کاری و هر کاری براش پیدا میکنیم میگه من نمیرم واسه این حقوقا و چشم به فروش ماشین مامانم داره. هیچ کاریم بلد نیست.

واقعا دیگه از دستش خسته شدیم. سر هر مسئله ای دعوا راه میندازه چن ماه پیش تعمیرات داشتیم خونمون اینقد الکی خرج کرد کلی پول گذاشت رو دست مامانم اصلنم براش مهم نیست کی میخواد پولشو بده و مردم که زنگ میزنن برا پولشون میگه بگین من نیستم.

خدا میدونه به خاطر چند تا در و دیوار که پزشو بده چقد دلمونو شکست و هر حرفی میزدیم طبق میلش نبود میفتاد رو سرمون و به باد کتک میگرفتمون. شاید باورش سخته اما هنوز با این سنش قهر میکنه.

میره پشت سرمون به همه چیز میگه و آبرومونو میبره. از همه حرف میشنویم به خاطرش حتی خونوادشم نمیخوانش و یه بار که زنگ زدم خونشون بگم بیا پسرتو ببر به مامانش رفت همه جا پر کرد من قصد کشتنش رو داشتم و بهم گفت بمن چه  باهاتون چیکارمیکنه.

با این تفاسیر راضی به طلاق مامانم شدیم با داداشم ، اما میگه بعد این همه وقت نمیتونم جدا شم و اینم بگم یکی از خاله هامم طلاق گرفته و یکی از دلایل مامانمم اینه. چون فقط همین دو تا دختر رو پدر بزرگم شوهر داده و بقیه بچه هاش مجردن.

تو رو خدا بهم بگین چیکار کنم تو رو به این شبا قسم یا دعا کنین خودم بمیرم یا دیگه از دست این ظالم راحت بشیم ...


موضوعات مرتبط :
خودسازی در دختران