سلام

من یه دختر ۲۰ ساله دانشجو هستم. مشکل من اینه که کلا زیاد نمیتونم با خانواده ام بخصوص پدرم ارتباط برقرار کنم. قبلا تا حدود پنج شش سال پیش پدرم برای من مظهر یه آدم کامل بود که همه کاراش درستن و خیلی بهش افتخار میکردم.

از اینکه باهاش درباره هر چیزی حرف بزنم و اونم نظرشو بهم بگه خیلی خوشم میومد. اما نمیدونم از کجا این تفکرم شروع به تغییر کرد بطوری که الان صحبت های روز مره هم به زور با هم داریم.

من اونقدرام دختر ایده آل بابام نبودم اونقدری که اون میخواست درس نمیخوندم از بی نظمیمم خیلی ناراضی بود ، از طرفی اونم خیلی درگیر کارش بود و هست .خلاصه بعد کنکور من اون رشته ای که ایده آل بابام بود قبول نشدم، البته دانشگاه خیلی خوبی و رشته خوبی قبول شدم ولی نه اون مورد پرفکت مدنظر بابام.

روابط ما همینطور سردتر میشد و منم یه اخلاقی دارم که کلا زیاد با خانواده هم کلام نمیشم و وقتم رو بیشتر تو اتاقم میگذرونم.

حقیقتش نشستن دور همدیگه و شرح ماوقع روز و یسری حرفای تکراری برام خیلی کسل کننده و غیر ضروری بنظر میاد. هم مادر و هم پدرم از این مسئله ناراضی بودن همیشه. ولی من حرف مشترکی با بابام ندارم چیکار کنم خب؟

از اینکه ازم متوقعه همیشه خسته م. البته این حس توقع دو طرفه اس یعنی بابامم فکر میکنه من همش ازش توقع پول و امکانات بیشتر و اینا دارم و احتمالا فکر میکنه لیاقتشونم ندارم. همیشه میگه تو فقط وقتی یه چیزی ازم میخوای باهام حرف میزنی و من تو ذهن تو فقط یه وسیله تامین خواسته هاتم. قبول دارم که تا حدی درسته حرفش ولی من چکار کنم؟ علایق من و بابام، مسیرمون، ذهنیتمون، حتی بعضی اعتقاداتمون شبیه هم نیست.

هر وقت اومدم براش از تفکراتم و ایده آلام بگم به تضاد برخوردیم و حالم گرفته شد. من نمیخوام بابام منو به چشم یه دختر کم محبت ببینه از طرفی میخوام استقلال فکری و مسیر جداگانه من تو زندگیمم به رسمیت بشناسه . چکار کنم ؟ نمیخوام روابطمون سرد تر و سرد تر بشه


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان روابط با پدر