سلام

بیست سال دارم و مذکر هستم. تصور اینکه یه موقعیت میتونه سخت یا آسون باشه از ذهنم خارج شده و دیگه سوالی ندارم. حوادث رخ میدن، گاه ما در برابرشون قرار میگیرم و در اون برهه پردازششون می کنیم. اون ها جهت گیری دو قطبی ندارن.

در حال حاضر تنها زندگی میکنم. طی روز با تمرکز مشغول کارم هستم تا زندگی مطلوبی فراهم کنم.  تعامل انعطاف پذیر با حوادث ناهنجار زندگی که بعد از رخ دادن اهمیت خودشون رو از دست میدن بدیهتاً راه هوشمندانیه .

ارتباط زیادی با انسان های دیگه ای که باهاشون در تعامل هستم ندارم ، به این علت که تقریباً جهان ذهنی و واقعیت بیرونی ما بدون صرف میزان زمانی که من ازش برخوردار نیستم به شکل عملی قابل برهم نشینی نیست و موقعیتی برای بحث های پیش برنده با اونا ندارم.

در جهان وسیعی که می بینم انسانی که باهاش این جهان ذهنی رو به اشتراک بگذارم تا با پردازش اون پیشرفتی در راه تعامل با محیط و بازتعریف از قبل تعریف شده ها داشته باشیم پیدا نمی کنم. و همینطور ارتباط از این نوع عمیق با انسان مونثی که نمشناسمش برای تسکین این وضعیت صرفاً ممکنه منجر به وابستگی بی نتیجه برای اون فرد بشه و با این کار موافق نیستم. به گذراندن زمان خودم با سرگرمی های مختلف هم علاقه ای ندارم.

مطالعه کتاب این عطش رو رفع نمیکنه بنابراین انسانی بدون هویت خلق می کنم و با اون صحبت میکنم. هنوز هر روز به موضوعی فکر میکنم و به دنبال تحلیل و دریافتی از درکش به وسیله بازتعریف های لحظه ای هستم. شمار صفحاتی که در زمان آزادم با کلمات پر میکنم رو محاسبه نمیکنم. این جریان داده ها که گاه از سرعت پردازش زبانی ام و ترجمه شون به زبان ارتباطی انسانی بیشتره در قالب متون بدون مخاطب دقیق ، نمایشنامه و داستان بلند نوشته میشن.

به یه فرد ساکت تبدیل شدم. عواطف به جز استفاده کنترل شده موثر برای پیش برندگی تعاملی که با یه انسان دیگه دارم جایگاه معنایی دیگه ای نداره و مکان 'اهمیت لذت بخشی' رو به اتصال منطقی بین داشته ها داده. به نوعی از درون خاموش شدم. همینطور مفهوم خطر، بار بحران گونه خودشو از دست داده و به نوعی مسئله منطقی برای حل شدن از طریق پیدا کردن ارتباطات کارگر مبدل شده.

به خاطر دارم به متخصصای متعددی مراجعه کردم و دچار بیماری یا ناهنجاری ذهنی ای نیستم. در نگاه اول خنده داره اینکه تمامش تنها به این دلیل باشه که برای پایان به این چرخه، به شخصی برای صادق بودن درباره جریان فکر هایی که از ذهنم به دنبال راهی برای خروج هستن نیاز دارم و انسان ها رو نمیشه 'داشت'. مسلماً خندیدن نشاط آوره.

بنظرم بقیه پیشامد های زندگیم تا به اینجا مثل سرطان در خانواده ، معلولیت ها ، مشکلات مالی و نزاع نزدیکان و مرگ ها هیچ ارتباط معناداری ندارن و تنها پیشامدهای محتمل هستن. فقط به موضوعات دیگه ای فکر میکنم در صورتی که تفاوتی بینمون نمی بینم ، همه داریم با همین ترکیب از ناملامیات زندگی می کنیم.

موجود زنده متکلمی در اطرافیانم علاقمند نیست که پیرامون چرایی طبیعت ، شبکه های ارتباطی تکامل ذهن انسان ، فیزیک ، منطق ، گستردگی های نجومی و فناوری های انسان و از این قبیل موضوعات بشنوه.

این تکرار، مغز رو منسبط میکنه. از شنیدن بحث های بی پایان دو سَمت، از کلمات و از حس محوری هنر که در هر قدم - در تبلیغات، صنعت - با چشم و گوش هام در تماسه. تصور میکنم... کارامدی این موقعیت از نگاه بیرونی سوال انگیز نباشه. از اینکه همراهی کردید متشکرم.


مرتبط :

سکوت و نوشتن 1



موضوعات مرتبط :
درد دل های دختران و پسران مطالب کاربران