سلام

دوستان میخوام کمی باهاتون درد و دل کنم نمی دونم از کجا شروع کنم .

من یک دخترم . در آستانه 30 سالگی دچار بحران شدم . با اینکه شاغلم سعی میکنم به جز کار برای خودم مشغولیت درست کنم که گرفتار گناه نشم . تو خانواده شرایط خوبی ندارم نه اینکه خیلی بد باشه ولی خب در تضعیف روحیه م تاثیر گذاره .

می خوام یکم از شرایطم بگم ؛

از بچگی تا چشم باز کردیم دعوای پدر مادر ، بزرگتر که شدیم افسردگی مادر ، بزرگتر از قبل حالا دعوا های پدر فرزندی ، شیطنت های برادرم ، اختلافاتش با پدرم ، تنش ها ادامه داشتن فقط به نوع دیگه ای تبدیل شده بودن .

دوران تحصیل تو دانشگاه تموم شد ، کنارش فشارهای پدرم برای اشتغال شروع شد . از سر دلسوزی که نمی خوام تو خونه باشی و افسرده شی 4 سال خونه نشینی ادامه داشت چون فقط راضی به کار دولتی بود و مجبور بودم تمام آزمون های بانکی و دولتی رو شرکت کنم.

4 سال سخت گذشت تا اینکه با وساطت یک آدم خیرخواه تو یه شرکت خصوصی مشغول به کار شدم . مادرم تنها شد . 4 سال همنشینی با من بد عادتش کرده بود . به حضورم به شدت وابسته بود . دوستی نداشت که کنارش باشه ، خانواده پرجمعیتی نیستیم که زیاد اهل رفت و آمد باشیم ، اهل ورزش و مکان های اجتماعی هم نیست .

روال خونه نشینی و عود افسردگی ادامه داشت ، من خیلی بهش محبت میکنم ، خیلی کمکش میکنم ، خودم خیلی احساسی هستم و روزی نیست که نوازشش نکنم بغلش نکنم بوسش نکنم قربون صدقه ش نرم .

2 سال پیش مبتلا به یک سرطان ناشناخته  های گرید شد . تو دوران مریضی مادرم خیلی بهم سخت گذشت روزهای پر التهاب در بیمارستان موقع جراحی ، موقع شیمی درمانی ، روزایی که من کنارش بودم فقط و له شدم ف داغون شدم ، از غصه مادرم که نگم بهتره که به درد کسی اضافه نکنم.

مادرم بعد بیماریش از لحاظ روحی بدتر از قبل شده . البته الان از لحاظ جسمی خدا رو شکر خوبه ولی روحش بسیار درگیر بیماری و برگشت اونه و همچنان بی محبتی پدرم و برادرانم و کم توجهیشون به روحیه مادرم ادامه داره.

من به شدت احساس تنهایی میکنم . اکثرا کنار مادرم هستم به خاطر اون حتی با دوستانم کوچکترین تفریحی ندارم و اولویتم با مادرمه و همه جا باهاش هستم .

به ازدواجم امیدوار نیستم ، دنبال دلداری دادن کاربران نیستم چون من هم پست های مربوط به ازدواج رو خوندم و هم خودم جز نظر گذاران بوده ام ، اگر تا به الان مجرد موندم چون تا سال ها خودم شرایط ازدواج نداشتم به خاطر مشکلات خانوادگیم و بعد هم چندین مورد پیش اومد که با شرایط و عقاید من همخونی نداشتن و مورد تایید خانواده نبودن و اصلا به خواستگاری و جلسه رسمی منجر نشدن ، یعنی من تا این سن یک خواستگاری رسمی حتی نداشتم .

شرایط فعلی جامعه برای ازدواج واقعا خوب نیست من بارم رو برای تنهایی در آینده بسته م ، رو ازدواج حساب نمی کنم ، چون ذهنم رو درگیر میکنه ، انرژیم رو میگیره ، افسرده ترم میکنه . کسی تو زندگی من نیست ولی میتونه باشه یعنی موردی هست که بهم علاقه داره و من هم بهش علاقه دارم ولی نه در حد عاشق معشوقی نه در حد زندگی مشترک ، چون ایشون هم شرایط خوبی برای ازدواج ندارن .

میتونم بگم ما بیشتر هم رو درک میکنیم و این کشش بین ما به خاطر درک متقابل هست به خاطر شناختی که از شخصیت هم داریم واقعا دلم می خواد کسی تو زندگیم باشه که باهاش آینده ای رو بتونم تصور کنم ولی خب نیست چه کنم؟

روز به روز که میگذره ضرورت بیشتری برای حضور این فرد تو زندگیم حس میکنم تو رو خدا نرید سراغ ( معذرت میخوام س ک س ) هیچکدوم دنبال این اتفاق نیستیم امیدوارم کسی باشه که بفهمه نیاز عاطفی نیاز به یک هم صحبت چیه.

دوستان مهربون و عزیزم شما هم مثل من این دغدغه رو دارید؟ به تنهایی هاتون فکر میکنید؟ با نیازهاتون چه میکنید . با بحران 30 سالگیتون سردرگمی هاتون دلشوره ها و سوال های بی جوابتون چه میکنید؟ برام از خودتون بگید از گناه نگید از ایمان تقوا عمل صالح نگید چون منم این ها رو میدونم اگر نمی دونستم با خودم و وجدانم درگیر نبودم از ازدواج نگید اون که دست خودم نیست قرار گرفتن آدمها سر راه ما دست ما نیست خصوصا دخترها که باید با هر شرایطی بسازیم تو جامعه و صدامون هم در نیاد.

از خودتون بگید شاید من آروم شم من هر لحظه به سمت شروع یک رابطه تحریک میشم و فقط و فقط خداس که حفظم میکنه.


موضوعات مرتبط :
درد دل های دختران و پسران ازدواج و مسائل گوهران کشف نشده