با سلام خدمت همگی

داشتم زندگیم رو میکردم شاد بودم و خوشحال با اینکه بیکار بودم و هستم . سرگرم کلاس های مختلف و خانه داری بودم تا اینکه سرو کله ی یه خواستگار توی زندگیم پیدا شد .

خیلی از معیارهای منو نداشت اما من ازش خوشم اومده بود و چون دغدغه ی بالا رفتن سن رو هم داشتم اجازه رفت و آمد بیشتر رو دادم .

اوایل همه چیز منطقی ، خوب و بدون احساسات بود و در چهارچوب خانواده ، اما اون مرتب به من ابراز علاقه میکرد اوایل برخورد کردم اما نمیخواستم از دستش بدم و بعدها در مقابل ابراز احساساتش چیزی نمیگفتم و وقتی همه چیز رو تموم شده دیدم و از تصمیم اون برای ازدواج مطمئن شدم این من بودم که ابراز احساسات میکردم .

باید خدمتتون عرض کنم که تا بحال دوست پسر نداشتم  من حتی نمیتونستم توی چشم کسی نگاه کنم ارتباطم با نامحرم خیلی رسمی بود. اما اون رو دیگه به چشم همسر میدیدم فقط یه قدم با مراسم عقد فاصله داشتم که بنا به دلایل نامعلومی بهم خورد و اون منو به راحتی ول کرد و رفت .

خیلی داغون شدم پیش مشاور رفتم و با توضیحاتی که بهش دادم بهم گفت خدا بهت رحم کرده که با اون آقا ازدواج نکردی .بهم گفت خودتت رو ببخش اما من اونو بخشیدم ولی خودم رو تظاهر میکنم که بخشیدم سه ماه از اون ماجرا میگذره حال روحیم خیلی بهتر شده اما همیشه میگم کاش هیچوقت این اتفاق نمی افتاد من دیگه اون آدم سابق نمیشم .


موضوعات مرتبط :
خودسازی در دختران