سلام

من یه دختر مجردم که خواهر بزرگترم ازدواج کرده و خدا رو شکر زندگی خوبی دارن. شوهرش آدم زحمتکشیه با وجودی که مدرک تحصیلی بالایی داره ولی حاضر به کار کشاورزی شده تا بتونه زندگی مرفهی برای خواهرم بسازه و خلاصه ش این که خواهرم خوشبخته و مشکلی نداره.

حقیقتش من از بس رمانای بی محتوا خونده بودم که توش همه برای دخترای شیطون و پر شر و شور می مردن و همه فامیل خوششون می اومد ازش که الان می فهمم چقدر اشتباه بوده، تو یه مدتی سعی کردم خودمو جور دیگه ای نشون بدم. من درونگرایم و هیچ علاقه ای به اجتماع و حاضرشدن در جمع ها ندارم .کلا گوشه اتاقمو از همه جای دنیا بیشتر دوست دارم ولی به خاطر چیزای اشتباهی که خونده بودم مدتی سعی کردم توی فامیل خیلی خودمو نشون بدم .مرتبا با همه شوخی کنم حرفای خنده دار بزنم و از این دست کارای سخیف... که اصلا در شان و شخصیتم نبود.

و در اون مدت خیلی با شوهر خواهرم کل کل می کردم و باهاش حرف می زدم . باور کنید الان که می نویسم خیلی خجالت می کشم و پشیمونم ولی چه می شه کرد اشتباهی بوده که انجام دادم.

خلاصه خیلی جلب توجه می کردم و موفق هم بودم. بعد چند روز دیگران بهم تذکر دادن که مثل که خیلی حرف می زنی و باهام صحبت کردن که فهمیدم کار بدی انجام دادم و به قولی متنبه شدم و دوباره شدم همون آدم قبل.

اما مشکلم اینه که بعد از اون مدت، دید شوهر خواهرم به من عوض شده. هی بهم نگاه می کنه،سعی می کنه سر صحبت رو باز کنه، هی می پرسه چرا فلانی ساکته. لطفا نگید توهم زدی چون از روی چیزایی که دیدم می گم و تا حدی اطرافیان هم متوجه این موضوع شدن. با وجودی که من خیلی خیلی سرد و حتی بداخلاق باهاش برخورد می کنم و بهش نگاهم نمی کنم ولی اون ول کن نیست.

من تا جای ممکن وقتی خواهرم اینا خونمون میان از اتاق بیرون نمی یام راستش از شوهرخواهرم بدم اومده. ولی بالاخره مسافرت یا بعضی مهمونایی که می ریم می بینمش.

می دونم پسر بدی نیست. ولی وسوسه همیشه وجود داره. خواهرم هم با وجودی که آدم ساده لوحی نیست اصلا متوجه این موضوع نمی شه و برای اونم عجیبه که من با شوهرش سرد برخورد می کنم و هی می پرسه چرا اینجوری می کنی. چند دفعه خواستم علتشو بهش بگم ولی از ترس اینکه به شوهرش بدبین بشه این کارو نکردم.

شایدم بگین داری شلوغش می کنی حالا نگات کنه مهم نیس ولی هم من و هم خانواده م آدمای معتقدی هستم و من خودم تو زندگیم به این رسیدم که نگاه به نامحرم تیر شیطانه.

حالا سوالم اینه که من چی کار کنم. همین جوری به رفتار سردم ادامه بدم؟ انگار اون هنوز انتظار داره من باهاش بگم و بخندم و تغییری توی رویه ش نمی ده. یه راه حل اصولی وجود داره یا تا وقتی ازدواج کنم همین بساطه؟ می خوام توجهشو ازم برداره مثل قبل. این قضیه خیلی اذیتم می کنه.


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان تعامل با خانواده

مطالب مرتبط :