سلام
خدمت کاربران خانواده برتر. من تازه با این وبلاگ آشنا شدم...

من یک پسر 27 ساله هستم. با تحصیلات فوق دیپلم.. یک آدم از نظر مذهبی متوسط تو یک خانواده سنتی بزرگ شدم... تو فامیل مون تقریبا همه پسرا زیر 25 سال ازدواج میکنن هرکی منو میبینه میگه چرا ازدواج نمیکنی حتما دوست دختر داری..
من کلا از اول مخالف دوستی با جنس مخالف بودم چون دوست نداشتم به کسی غیر از همسر آیندم محبت کنم.همسر آیندم هم همینطور..!!
من یک اشتباهی کردم دوران دانشجویی یک رابطه احساسی با یک خانوم برقرار کردم.. ولی به قصد ازدواج فقط دو سه ماه بیشتر طول نکشید. اونم کلا یک بار با هم بیرون رفتیم هفته ای دو سه بار تلفنی با هم صحبت میکردیم. بعدش فهمیدم اصلا باهم تفاهم نداریم!!
خلاصه من ارتباطمو کم کردم و دیگه جوابشو ندادم اون خانوم خیلی اذیت شد منم دیگه احساسم مثل سابق نبود.. من چون سنم کم بود فقط ظاهر دیده بودم. واقعا از هر نظر دختر خوبی بود. ولی طرز فکرمون خیلی باهم فرق میکرد!! به خودم گفتم هنوز زیاد ارتباطمون جدی نشده رابطمون قطع کنم که کمتر هر دومون اذیت بشیم..

وقتی فوق دیپلم گرفتم...به خودم گفتم میرم بعد خدمت میام دوباره میرم برای لیسانس ادامه تحصیل میدم... رفتم خدمت سربازی اومدم 23 سالم شد خانواده اسرار کردن دوباره ادامه تحصیل بده. منم تو خدمت دیدم بیشتر همه لیسانس و فوق لیسانس داشتن از بازار کار گله میکردن. اینارو که دیده بودم گفتم معلوم نیست چی بشه آینده.... گفتم نه قصد ادامه تحصیل ندارم گفتم همین کار پدرمو ادامه میدم.. بعدش با پدرم کار کردم بعد خانواده اسرار داشتن که من ازدواج کنم. من گفتم نه هنوز زوده..
از یک طرف فشار جنسی خیلی اذیت میکرد ! از طرف دیگه دوست داشتم از نظر کاری پیشرفت کنم خلاصه خودمو با باشگاه و ورزش کردن سرگرم کردم. خدا رو شکر بعد دو سه سال که از لحاظ مالی پیشرفت کردم یک مشکل دیگه به مشکل قبلی اضافه شد از نظر عاطفی مشکل پیدا کردم دوست داشتم ازدواج کنم از تنهایی خسته شده بودم.
پارسال دیگه مادرم گفت باید ازدواج کنی.. دیگه منم گفتم باشه. تو این یک سال پنج شیش جا رفتیم خواستگاری.... خواستگاری اولی که رفتیم طرف خیلی سبک بود یک جوری صحبت میکرد انگار که داری با بچه صحبت میکنی 5 دقیقه صحبت مون بیشتر طول نکشید دیگه تموم. خواستگاری بعدی که رفتیم جلسه اول دیدار بود یکی از آشناها بود ولی تا به حال همدیگرو ندیده بودیم. دختر شون لیسانس داشت گفت نه.  پدرو مادر اون خانوم خیلی راضی بودن ولی خودش نه. سه چهار جای دیگه رفتیم پسند نشد دیگه به جلسه بعد نکشید.. دیگه نمیدونم نظر اونا درباره ی من چی بود!!!
به مادرم گفتم تلفنی بپرسین شرایط طرفو الکی نریم..  ولی مادرم هرکی رو میبینه  مجرده میگه بریم احساس میکنم من تو این خونه اضافیم... میخوان سریع زن بگیرم برم. خانوادم میگن تو بد پسندی..فقط دنبال ظاهری...
من بد پسند نیستم شده بعضی جاها رفتم خواستگاری که سطح مالی خانوادشون خیلی پایین بوده.. ملاک های من بیشتر خود اخلاقیات خانواده و دختر خانوم بوده قیافه هم چرا...!!!  خوب  آدم دنبال کسی هست که بهش بخوره چون یک عمره میخوان با هم زندگی کنن... از ملاک هام هم نمیتونم کوتاه بیام چون آدم باید طرفشو واقعا دوست داشته باشه . وگرنه من همون پارسال ازدواج میکردم..!!
دیگه الان سه چهار ماهه جایی نرفتیم دیگه کم کم دارم افسردگی میگیرم قبلا خیلی آدم شادی بودم ورزش میکردم. ولی الان بیشتر توی خودمم زیاد صحبت نمیکنم همه هم همینو میگن..
 احساس میکنم مشکلم یک چیز دیگست حتی با ازدواج هم درست نمیشه. قبلا خیلی دوست داشتم ازدواج کنم ولی الان هر چی بیشتر میگذره علاقم به ازدواج کم کمتر میشه..
احساس میکنم اون دختر خانوم که تو دانشگاه بهش قول ازدواج دادم بعد ارتباطمو قطع  کردم منو نفرین کرده.. اون یک عشق زود گذر بود  به نظر من بیشتریا این عشق تجربه کردن. الان همه هم وقتی میخوان عقد کنن یک چند وقتی باهم نامزدن تا ببنین اخلاقاشون به هم میخوره یا نه!!
 باور کنین همونجا هم براش دعا کردم با بهترین کسی که میتونه خوشبختش کنه ازدواج کنه بعد اون دانشگاه دیگه اصلا ازش خبری ندارم.

موضوعات مرتبط :
مسائل پسران جوان