سلام به همه

من یه دختر 18 ساله ام که یه سال پیش مرتکب یه اشتباهی شدم و با یه پسری دوست شدم و بابام فهمید و منو کتکم زد و چقدر تحقیرم کرد و ...

از اونجا به بعد زندگیم جهنم شد. دیگه به هیچ وجه بهم اعتماد نداره همش بهم سرکوفت میزنه الان تابستونه میخواستم یه جایی برم سره کار نذاشت گفت تو خرابی ... دیگه هیچ جایی نمیذاره تنهایی برم . بخدا خسته شدم یه ساله همین جوریم چیکار کنم بهم اعتماد کنه؟

تو خونه همش تنهام یه خواهر دارم که دانشجوعه خونه نیست بابام گوشیمو هم ازم گرفته با همه ی دوستام قطع رابطه ام حتی با اون دوستم که 9 سال باهاش دوست بودم! خیلی تنهام همش تو خونه ام دیگه بابام بهم پول هم نمیده وضع مالیمون هم تعریفی نداره .

بخدا هیچی از جوونیم نفهمیدم همش یا درس میخونم یا دارم گریه میکنم حسرت میخورم بعضیا رو میبینم انقدر پولدارو خوشن و آزادن ، از ته دل حسرت میخورم . آخه مگه ادم چند بار زندگی میکنه؟

چرا امسال منی که هیجده سالم بیش تر نیست هر روز آرزوی مرگ کنم؟ دیگه دارم زیر عینک بدبینی بابام له میشم . هه امسال من باید زیر عقاید خرافی پدر و مادرمون جون بدیم تقدیرمون همینه امسال ما بدنیا اومدیم تماشاچی باشیم استادیوم خالی نباشه  

لطفا کمکم کنید مرسی


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان درد دل های دختران و پسران تعامل با خانواده