سلام

یک مقدار توضیح میدم تا در راهنماییتون شرایطم رو بدونین...

من دختری ۲۸ سال  نجیب  ٬دارای شرایط اجتماعی خوب٬ خانواده خوب و زیبا ( بی بی فیسم و همه فکر میکنن کوچیکترم ) ... خلاصه بگم٬ خواستگار و مورد برای ازدواج تا بحال زیاد داشتم بطوری که یه جورایی دیگه مثل گاو پیشونی سفید شدم و خانواده و فامیل فکر میکنن من خیلی دارم  سختگیری میکنم و در حال تلقین حس عذاب وجدان به منن؛

که وقتی سخت میگری از خدا توقع کمک نداشته باش... من هر جوری سبک سنگین میکنم میبینم من توقعم نه از زندگی نه از همسر ایندم خیلی زیاد نیست ولی وقتی این حرفا رو میشنوم واقعا مستاصل میشم و استرس زیادی میگیرم....

برام خیلی مهم که طرف به دلم بشینه و دوست داشته باشم به حرفاش گوش کنم و باهاش حرف بزنم که چند مورد  خوبی که نتونستم ادامه بدم این مورد رو نداشتن...

یعنی اصلا بعد از چند جلسه اشتیاق نداشتم... من برام خیلی مهمه که ازدواج کنم و اشتیاق زیادی برای تشکیل خانواده دارم .. اما وقتی هر کدوم از این مورد ها پیش اومد جوری حالم بد میشد و همه اشتیاقم را از دست میدادم  طوری که حوصله کارهای همیشه دوستشون داشتم رو هم نداشتم و اصلا حتی با خیلی سختی میتونستم حاضر شم و برم برای هر جلسه آشنایی .

وقتی مطمئن میشدم یا میشدیم که بدرد همدیگه نمیخوریم.. دوباره حالم خیلی خوب میشد و انگار دنیا رو به من دادن.... در حال حاضر از طریق سنتی در حال آشنایی با یک آقای ۳۴ سال که ۸ سال برای طی کردن تحصیلات تکمیلی خارج از ایران بوده هستم... من واقعا همه تلاشمو میکنم که انگیزه و کشش به این آقا پیدا کنم چون ایشون خیلی مورد تایید خانوادم هستن.. و حتی پدرم بنده خدا چون من تابحال چیزی از حس بدم برعکس همیشه بروز ندادم و خودشونم خیلی این اقا و خانوادشونو قبول دارن به جورایی تا عروسی رفته و فکر میکنه همه چی تمومه .... که واقعا دلم نمیاد این بارم نا امیدشون کنم ...

شرایط این آقا:

این آقا ادم مودب و با اخلاق و خانواده خیلی خوب داره. تحصیلکرده  و شغل خوبی هم دارن.. اینا کلیتشون.... اینا خوبیاشونن که واقعا امتیازهای خیلی زیادیه اما من واقعا در این موردها انتظارم انقدر بالا نیست که ایشون بالا هستن

حالا موردهای دیگه که من مشکل اساسی دارم باهاشون یا شایدم با خودم ( من بصری هستم)
اولیش نوع حرف زدن که اصلا برام جذابیتی نداره ... مثلا تو حرفاش یه شوخی کوچیکم نمیتونه بکنه که یکم جو از حالت رسمی در بیاد ..البته خیلی راحت حرف میزنه .

تیپ و لباس پوشیدن که جدا رو روحیم تاثیر خیلی بدی میذاره به حدی که خودم مقایسه میکنم میبینم حتی از پدر من هم کم تر به تیپشون میرسن .. و این در صورتیکه وضع مالی خوبی دارن و دنیا دیده هم هستن  .. یعنی خودشون این تیپ انتخاب کردن  و به براشون اهمیتی ننداره که چی بپوشن و مطمینم که من نه میخوام نه میتونم تغییرش بدم....

من هیچ گونه حس کششی نسبت به ایشون ندارم  و حس افسردگی سراغم اومده و از اون طرفم فک میکننم شاید قسمت من همینه و شاید الان این حس هام بیشتر بخاطر ترس از تغییر و آینده ای که مبهمه است و وقتی که پیش بریم حس ها منفیم  رو میتونم کنترل کنم....

به قول مادرم وقتی طرفت خوب باشه رفتار خوبش باعث میشه حس خوب  و کشش در زندگی  به وجود میاد .

الان سوال اصلی من اینه بنظر شما من دچار کمال گرایی یا  شاید هم ظاهربینی شده ام ؟ یا کسی اینجا هست که اولش چنین احساسی داشته و بعد ازدواج کرده و به همه این ها عادت کرده و تونسته رابطه خوبی با شوهرش بسازه؟

موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,