سلام

من یه پسر 31 سالم و مشکلی دارم که هم خواستم کمکی از شما بگیرم و هم درد دلی کرده باشم و هم بقیه دوستان عبرت بگیرن قبل اینکه مثل من عبرت بشن! یکی از اقوام بنده یک روز به سراغم اومد و گفت باید زودتر ازدواج کنی و منم هم بهش گفتم من آدم ازدواج نیستم چون روی بعضی چیزای بیخود وسواس دارم و هر بار اقدام کردم شکست سختی خوردم ( فقط بخاطر وسواس و مشکلی که بخاطر کودکی بد که نتیجه کتک خوردن های مداوم بود حتی به خانواده فامیلم که خودش یکیش بود هم نمیرفتم! )

خلاصه بعد از یک سال رفت و آمد خیلی از اخلاق ایشون و خانوادش خوشم اومد و تصمیم گرفتم بهش پیشنهاد خواستگاری دخترشو بدم. اینم بگم که هر طوری که به تنها خواهرم نگاه میکردم به دختر ایشونم همونطور ، و پیشنهادم فقط بخاطر اینکه برای اولین بار تو عمرم با یه خانواده رفت و آمد داشتم که هیچ استرسی نمی گرفتم. ضمن اینکه فکر میکردم قبول هم نکنه به نوعی احترام حساب میشه که بعدا فهمیدم این احترام نبوده و اشتباه کردم چون دیگه رویی برای رفت و آمد به اونجا نمونده!

ورق برگشت و روز بعد از این صحبت، خانواده من و مخصوصا برادرم که همیشه حامی من بوده چنان برخوردی باهام کرد که به شدت خردم کرد و خانمش هم بدترین حرکات و رفتار رو با من داشت و احتمالا فکر کرده من قصد کمک مالی گرفتن از شوهرش رو دارم!

به حدی از جنون رسیدم که در عمرم تجربه نکرده بودم. فقط آرزو میکردم زمان برگرده و هیچ وقت اون پیشنهاد رو نداده بودم! هر چی تلاش کردم که با اون فامیلم تماس بگیرم که چی به برادرم گفته نتونستم، شخصیت و محبتش به من خیلی بالاتر از این چیزا بود که خدا شاهده حتی اگه دو دستم رو قطع میکرد هم به روش بیارم اما هر ساعت و هر روز که می گذشت فکرش عذابم میداد که چرا و "چی گفته" ( چون خودم با هیچکس درباره اینکه پیشنهاد خواستگاری رو مثلا دیروز دادم صحبت نکرده بودم و حتی هنوزم با گذشت یک ماه نگفتم) که برادرم اینقدر رفتارش با من تغییر کرده.

بعد از یک هفته که، سراغم اومد و گفت دخترش قبول نکرده، با احترام گفتم ممنونم و دوباره خواستم سوال کنم که بازم نشد و تصمیم گرفتم از طریق پیام بهش برسونم که توضیح بده و البته چند دقیقه بعد از فرستادن پیام خودمم پشیمون شدم چون خودم که خوندمش به شکل خوبی ننوشته بودم و با وجود اینکه اصلا انسان بدبینی نیست ولی گفتم نکنه پیش خودش بگه چون قبول نکردیم اینجوری گفته!

بعد از اون موضوع دیگه جواب تلفنمو هم نداد و نمیدونم سر این پیشنهاد فکر بدی کرده و یا بخاطر اون پیام... الان جوری شدم که نه تنها نمیتونم کار کنم بلکه یک ثانیه افکار منفی از مغزم خارج نمیشن و مثل خوره به جونم افتادن. انگار چیزی توی سینم گیر کرده که به هیچ وجه خالی نمیشه و بدبختانه گریم نمیگیره. حسرت گذشته رو میخورم که تنها بودم ولی دلم این همه آشوب نداشت و اگه هیچی نداشتم اما احساس یک انسان بدکاره و هرزه رو نداشتم.

خواهش می کنم همه برام دعا کنید.

موضوعات مرتبط: خودسازی در پسران ,