سلام وقتتون بخیر

من یه دختر ۲۳ سالم که از سه سال پیش با پسری که یک سالم ازم کوچیکتره آشنا شدم از همون اول خب قصدش ازدواج بوده چیزی که میگفته و با خانوادش آشنام کرد قبل از اون با هیچ پسری نبودم و اون اینو خیلی خوب متوجه شده بود.

بخاطر من رفت خدمت و یکبارم که خدمت بود خواهرش برای خواستگاری اومد خونمون که خانوادم فقط بخاطر اینکه اونا از قوم دیگه هستن قبول نکردن. من شدیدا به اون وابسته شدم این سه سال به هیچکس دیگه هم فکر نکردم اما میدونم راضی کردن خانوادم ۹۹ درصد امکان نداره.

مشکل من اینه که این سه سالی که کم هم همو دیدیم اما هر دفعه مرخصی میومد من از ترس فامیل که ببینن یا پلیس که گیر بده جایی باهاش نمیرفتم و همیشه نزدیک خونه خواهرش بودیم یا میرفتیم خونشون. خب این خودش باعث گناه و رابطه ما میشد جوری که وقتی بهش فکر میکنم دیوونه میشم و حس میکنم بخاطر گناه و خیانتم به خودم نمیتونم جز اون با کسی ازدواج کنم و فکرم راحتم نمیذاره. همو دوس داریم خیلی اصرار داره بیان خونمون اما من از خانوادم وحشت دارم از برخوردشون باهاشون. این ترس منو میکشه آخرش بهم میگه تو نمیذاری بهم برسیم.

نه میتونم جدا شم نه خانوادم اجازه میدن بد دو راهی موندم اونم میگه باشه من صبر میکنم تا هر وقت بخوای. چند نفرم واسطه کردم خانوادم گفتن هر کی میخواد باشه چون اون قومیت هستن قبول نمیکنن. چیکار کنم راهنماییم کنید .


موضوعات مرتبط :
مشورت در ازدواج خانم ها