سلام

من یکی از کاربران این سایت هستم که با نام 16 تیر 76 کامنت میذارم . من یه مشکل بدی دارم، شاید افراد کمی درگیر این مشکل باشد ولی اون کم ها خیلی اذیت میشن . مشکل من غرورمه، من خییییلی مغرورم . این نکته رو هم بگم که من بچه فوق العاده حساس و احساسی هستم . غرور خیلی خوبه ولی اینکه یادم میره بقیه هم غرور دارن خیلی بده .

ماجرا از اونجا شروع شد که من خیلی تو چشم بودم، به قول خودم میدرخشیدم، از وقتی یادم میاد تو مدرسه برای همه دوست داشتنی بودم تو ابتدایی برای معلمان برای معاون مدرسه، تو راهنمایی علاوه بر معلمامون برای همکلاسی ها و دوستان همیه فرد دوست داشتنی بودم، که همیشه تو همه چیز اولین کسی بودم که انتخاب می شدم .

تا...... دبیرستان وقتی تو جلسه های دیدار با دبیران ، معلمان ب مامان من میگفتن وااای پریا خیلی دوست داشتنیه، یا ما تو خونه به پریا فکر میکنیم .

و وابستگی بچه هایی تو مدرسمون که دو سال از من کوچیکتر بودن و وابستگی همکلاسی بهم، چون من یه فرد دوست داشتنی شده بودم براشون..... تو خونمون  و تو فامیل احساس مهم بودن میکردم .

همه اینا، همه این توجه ها منو مغرور کرد . یه چیزی که اصلا نمی تونین تصور کنین ، حالا ... از این غرور بیذارم . وقتی با دوستم سر یه مسئله ساده بحثمون میشه من با وجودی که احساسم میگه پریا نکن، بهش نگو از زندگی من برو بیرون، حالا. بهش نگو نمیخوامت . تو الان عصبی هستی، خودت باش بغلش کن بگو راضی نیستم غمتو ببینم همه کسم ،‌از اون طرف غرورم میگه خفه شو، براش مغرور باش، مغرور باش، دست نیافتنی باش و ... در نهایت غرور بر احساس و عاطفه میچربه.

و یک آن بعد از چند ساعت درگیری، بهش میگم یه دقیقه وایسا میخوام خودم باشم میگم که بیخود کردم گفتم نمیخوامت، من بدون تو ؟ انگار به آب بگن خیس نباش . اینجاست که اون بخاطر ورم معده ، از استرس و عصبانیت که من بهش وارد کردم درد می کشه و اشک می ریزه و منم با درد کشیدنش اشک می ریزم و خودمو لعنت میکنم ... . همین دیشب این اتفاق افتاد .

وقتی میبینم با تموم عذابی که بهش دادم و داره درد می کشه بمن میگه تو خوب باش درست میشه فقط دعا کن حالم از خودم بهم می خوره . میخوام این غرور خانمان سوز رو متعادلش کنم، مطمئنم یه روز زندگیموو نابود میکنه .

یه نکته: من بازمانده یه شکست احساسی ام، من یک روز در حد مرگ وابسته معلمی شدم که با نامردی منو طرد کرد، منو شکست، از اون روز که شکستم تا الان یک سال و چند ماهی میگذره، تموم غممو با همین دوستم درد دل میکردم اشک می ریختم و اون پا به پام غصه مو میکشید تا..... تا اینک اون معلم فراموش شد ، و دوستم بمن وابسته تر شد و یک روز دیدم که عه.... منم چقد بهش وابسته ام.  ولی زخمی که از اون معلم تو یادم مونده همیشه برام تداعی میشه، حرفاش تو روزی که منو له کرد، کاری که با من و احساسم کرد .


موضوعات مرتبط :
خودسازی در دختران

مطالب مرتبط :