سلام خدمت همه دوستان و کاربرای محترم خوانواده برتر.

راستیتش اولین باره که دارم تو این وبلاگ سوالمو پست میکنم و درخواست کمک و همفکری دارم ازتون..

مدتیه به یه دختر خانومی علاقه مند شدم. اونم نه از این احساسای آبکی و دو روزه. شاید حاصل یکسال کلنجار با خود بوده که واقعا مطمئن شدم انگاری واقعا بعد از این همه سال که از زندگیم میگذره جدی جدی دلمون ...

چون من کلا ادمی نبودم که توی این فازا باشم و تا قبل این ماجرا به عشق و عاشقی اصلا اعتقادی نداشتم و همیشه فکر میکردم این ماجراها واسه تو فیلما و داستاناس و توی دنیای واقعی بین اطرافیان و همه ی کسایی که دیده بودم تقریبا همه به یه نوعی روابطشون دو دو تا چهارتایی بوده و من همیشه از این دیدگاه ادما احساس بدی داشتم و دارم.

تا این اواخر البته تا قبل این 1 سال به این نتیجه رسیده بودم که کلا قید ازدواجو بزنم.با اینکه چند سالی بود که خوانواده افراد و کیسای متعددی رو بهم پیشنهاد میدادن و معرفی میکردن ولی من هر بار قضیه رو یه جورایی میپیچوندم و بهونه های مختلفی میاوردم تا بی خیالم بشن و البته خوانواده هم خیلی شاکی میشدن. چون میدونستن اهل ارتباط با کسی نیستم و ادمه تنهاییم و سنم داره میره بالا.. دوست داشتن زودتر ازدواج کنم و سر و سامون بگیرم.

منم چون اعتقادی به این نوع اشنایی و ازدواج نداشتم و همیشه فکر میکردم باید اول عاشق بشم  و بعد ازدواج کنم. اونم عشق با شناخت نه از روی ظواهر که به هر چیزی  شبیه الا عشق!! چون متنفر بودم از اینکه بخوام یه روزی یه نفرو همینطوری از روی محاسبات و معادلات انتخاب کنم و درگیر یه زندگی مکانیکی بشم و ادامه ی ماجرا..

تا به امروز هم توی زندگیم به هیچ عنوان اهل رابطه با جنس مخالف نبودم و تقریبا از زمانی که خودمو شناختم درگیر تحصیل و اموزش و یادگیری و کار بودم و به خاطر مسائل اخلاقی و اعتقادیم هیچوقت اجازه ندادم کسی وارد حریمم بشه و خودمم وارد حریم کسی نشدم.

حالا اصل ماجرا اینه که چرا من؟ اونم منی که هیچوقت با عهدالناسی نبودم و احساسی نسبت به کسی نداشتم توی کل عمرم اینقدر مراقب بودم و تمام تلاشمو به کار گرفتم و با تمام وجود پا روی تمام امیال و خواسته هام گذاشتم تا یه روزی خدا یه ادمی سر راهم قرار بده که بشم عشق اول و اخرش و اونم بشه عشق اول و اخرم..ولی از قضا دختری که بعد سالها واسه اولین بار تو زندگیم عاشقش شدم قبلا عاشق یه پسر دیگه بوده...!

و خدا میدونه تو این یکسالی که این ماجرا رو فهمیدم بدترین شبا و روزای عمرمو تجربه کردم. جالبه بدونید که با اون دختر تا به حال هیچ گونه ارتباطی نداشتم و حتی 1 بارم همو ندیدیم و من از طریق نوشته هاش باهاش اشنا شدم و احساس عشق در من متولد شد..

ولی خب از همون روز اول وقتی از احساساتش نسبت به اون پسر می نوشت خیلی دلم میشکست. اونم پسری که به قول خوده اون دختر خانوم ادمه بی احساسی بود و درکی از احساس این خانوم نداشت..و یه طورایی احساسشون یکطرفه بود.

ولی اون خانوم یک سال آزگار یکی در میون از اون اقا پسر و احساسش نسبت به اون مینوشت و ... گاهی هم از اینکه نسبت به اون پسر اینطوریه احساس گناه میکرد و با خودش کلنجار میرفت.

ولی خب این کاراش باعث نمیشد از چشمم بیفته و ازش دلسرد بشم. اونی کی ؟ منی که تا قبل این ماجرا شدیدا روی این مسایل گیر و حساس بودم و یکی از مهمترین ملاکای زندگیم این بود که طرفم قبل از من با کسی نبوده باشه و نسبت به کسی دچار احساس نشده باشه.

دقیقا مثه خودم.من یه طورایی با خدا معامله کردم ولی نمیدونم چرا خدا کسی رو سر راهم قرار داد و منو عاشق کسی کرد که اصلی ترین معیارمو نداره..! و قبلا دلش رفته.. آخه یه جا شنیدم دختری که اولین بار عاشق کسی میشه دیگه نمیتونه عشق اولشو فراموش کنه و حتی اگه ازدواجم کنه یه روزی با یه شخصه دیگه شبانه روز فکرش درگیر عشق اولشه و این خیلی عذاب اوره برای طرف مقابلش..

چون اون شخص با یه امیدی وارد زندگی با اون فرد شده. ولی طرفش دلش جای دیگس.. هر کاری کردم بیخیالش بشم نشد که نشد. یکساله تمام شبانه روز با خودم کلنجار رفتم تا بیخیالش بشم. چون دلش جای دیگه بود و ترجیح دادم هیچوقت از احساسم چیزی بهش نگم و تا ابد این حسو تو دلم نگه دارم..

از طرفی هم میدونم اگه بیخیالش بشم دیگه نمیونم به هیچ دختره دیگه ای توی زندگیم فکر کنم و تا زمانی که زندم فکر نمیکنم دیگه ازدواج کنم! شاید افکارم به نظرتون کمی بچه گانه به نظر بیاد ولی خب عشقه دیگه.. منطق حالیش نیس..! ببخشید اگه خوب نتونستم حق مطلبو ادا کنم..


موضوعات مرتبط :
مشورت در ازدواج آقایان